برچسب شهید گمنام

وایِ دل از غُربتِ گُمنامیت

سرباز وطن با لباس فُرم سبزِ زیتونی‌اش از راه می‌رسد، در برابرت خبردار می‌ایستد، با گامی محکم و سینه‌ای ستَبر به پیشگاهت سلام نظامی می‌دهد و در حالی که همچنان دستش را به نشانه احترام بر سر دارد، با تو سخن می‌گوید.

روی ماه «مادر»

یک‌وقت‌هایی دنیایش می‌شود یک اتاق. یک‌وقت‌هایی خلوتش خلاصه می‌شود در یک قاب عکس چوبی با رنگ قهوه‌ای سوخته. یک‌وقت‌هایی حرف‌هایش را باید جور دیگر شنید وقتی دانه‌دانه حرف‌های دلش از روی گونه کمی رنگ و رو رفته‌اش چکه می‌کند و می‌افتد درست وسط همان قاب عکس چوبی…

کاروانی با دوازده مرد تمام‌عیار!

چندروزی بیشتر تا وداع با پاییز نمانده است. نفس‌های پاییز هم به شماره افتاده و آماده می‌شود برای خواندن غزل خداحافظی؛ وداعی که گره خورده به وداع همدم امیرالمؤمنین علی(ع).

برخیز و بیا مادر!

آذر به نیمه رسیده بود که کاروانی دیگر از شهدای گمنام به شهر اصفهان رسید. پل بزرگمهر؛ میعادگاه همیشگی شهدا با مردمی که سرمای هوای روزهای آخر پاییز را به جان خریدند، آمده بودند به استقبال و باز نوای «شهید گمنام سلام…» در آسمان این شهر پیچیده بود.