ماجرای سیلیهایی که کمیل برای یک نهی از منکر خورده بود/ همسر شهید: الان میفهمم شهید قبل از رفتن از این دنیا به درجه شهادت میرسد/ به او گفتم وجودت مثل جواهر میماند، آخر سر خدا خریدارش شد
بعد از نماز ظهر بود حدود ساعت ۲ بعدازظهر کوچهها خیلی خلوت بود من و کمیل روبروی کوچه زیر سایه یک درخت مشغول صحبت کردن بودیم ناگهان دیدم که کمیل رنگش پرید و سرش را پایین انداخت چند لحظهای بود که سرش پایین بود سرش را بالا آورد و گفت مهدی همینجا بمان من گفتم چی شده گفت: گفتم همینجا بمان، جلو نیا به پشت سر خودم نگاه کردم و دیدم که خانم و آقایی در حال نزدیک شدن به ما هستند مردی ورزشکار و درشتاندام بود.
