آرزو داشت که اولین شهید روستایش باشد که شد/ همسر شهید: منتظر بودم لااقل با پیکرش وداع کنم، اما چیزی از هادی باقی نمانده بود/ کادوی تولدم تکههای پیکرش شد
سوم فروردین بعد از نماز صبح خواستم به او زنگ بزنم، اما دلم نیامد، گفتم بگذار استراحت کند. نزدیکهای ظهر بههادی زنگ زدم، تک زنگی خورد و قطع شد. تا فردا به او زنگ میزدم، اما هربار پیامی با صدای عربی میگفت که مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد. تا نیمه های شب تماس میگرفتم و خبری نشد. انگار روح در بدن نداشتم،
