آخر شب مثل همیشه رفتم توی حرم و مشغول زیارت شدم. اصلا هم حرفی درباره پول با مولا امیرالمومنین (ع) نزدم. همین که به ضریح چسبیدم، یه آقایی به سر شانه من زد و گفت: آقا این پاکت مال شماست.
هادی هر جا قدم میگذاشت از شهدا میگفت. او برای رزمندگان و فرماندهان حشدالشعبی از خاطرات شهیدان دفاع مقدس میگفت و آنها را با فرهنگ شهادت آشنا میکرد. آنها تشنه فرهنگ انقلابی بسیجیان ما شده بودند.
یک شب از برادرم سوال کردم چطور این قدر تغییر کردی؟ گفت: کتابی هست به نام معراج السعادة. واقعا اگر کسی میخواهد به معراج یا به سعات برسد، باید هر شب یک صفحه از این کتاب را بخواند.
عاشق زیارت شب جمعه در کربلا بود. وقتی هم که شهید شد، چهار روز پیکرش گم شده بود، البته این حرفها بهانه است. هادی دوست داشت یک شب جمعه دیگر به کربلا برود که خدا دعایش را مستجاب کرد.
هادی به نجف برگشت. زیاد در شهر نماند و به منطقهی مقدادیه رفت. از آنجا هم راهی سامرا شد. دو تن از دوستانم با او رفتند. دوستان من چند روز بعد برگشتند. با هادی تماس گرفتم و گفتم: کی برمیگردی؟ گفت: انشاءالله مصلحت ما شهادت است