بی بی در محله ما بیکس بود. او بود و یک خانه محقر قدیمی و پسر نوجوانش که خرجی بخور و نمیری در میآورد. به دستور براتعلی ما بولدوزرها به خط شدیم در کمترین زمان ممکن خانه بی بی را تعمیر کردیم.
کار که فیصله پیدا کرد، براتعلی دست کرد در جیبش و مقداری پول به راننده داد! راننده تعجب کرد و گفت: برای چیست!؟ گفت: این خسارت آن چند ضربه کوچک است که به سر ماشین زدم.