برچسب شهره لرستانی

ماموریت آقای شادی 1371

آقاي شادي و همسرش، كه هر دو بازرس بيمه هاي اجتماعي هستند، پس از سال ها ازدواج در انتظار نوزادي هستند كه زندگي سوت و كور آنها را شادي و نشاط ببخشد. آن دو مسئول پيگيري پرونده كارگري مي شوند كه مسئول برق يكي از كارخانه هاي خصوصي بوده و پس از آتش سوزي كارخانه مقصر شناخته شده و دچار بيماري رواني شده است. پيگيري اين پرونده به محيط زندگي خانم و آقاي شادي شور و شعف مي بخشد. آن ها از خانواده كارگر حمايت مي كنند و احتمال مي دهند كه عواملي در كارخانه با ربودن پارچه هاي محصول كارخانه، براي رد گم كردن، انبار را طعمه حريق كرده باشند. خانم و آقاي شادي با لباس مبدل وارد انبارهاي كارخانه مي شوند و پارچه هاي مسروقه را مي يابند. سارقان، پس از تعقيب و گريز، دستگير مي شوند و كارگر به كانون خانواده اش باز مي گردد. پس از همه اين ماجراها خانم شادي متوجه مي شود كه باردار است.

نیاز 1370

علي پس از مرگ پدرش، به رغم مخالفت مادر و عمويش، تصميم مي گيرد نان آور خانه شود و شب ها به درس و مشق خود برسد. علي چند روزي را به كار عملگي مي گذراند، اما تاب كار سنگين را نمي آورد و با پادرمياني عمويش در چاپخانه اي مشغول به كار مي شود. ورود او به چاپخانه همزمان است با ورود جواني به نام رضا كه يكي از كاركنان چاپخانه او را براي كار سفارش كرده است. رضا با علي بناي مخالفت مي گذارد، اما به تدريج بين آن دو پيوند عاطفي برقرار مي شود تا جايي كه علي ميدان كار را براي رضا خالي مي كند و خود در جاي ديگري مشغول مي شود.

توطئه 1374

ساره و داوود كه هر دو در كار تهيه فيلم مستند هستند يك شب در حين فيلمبرداري جسدي را در كوچه ي خود مي بينند اما وقتي پليس در محفل حاضر مي شود جسدي را نمي بيند. ساره به جوادي همسايه ي طبقه ي بالاي آپارتمان خودشان كه به تازگي همسر باردارش را از دست داده شك مي كند. روزي كه ساره براي فيلمبرداري به محل فروش داروهاي غيردولتي مي رود جوادي همسايه ي خودشان را مي بيند، به تعقيب او مي پردازد و درمي يابد كه او با قاچاقچيان داروهاي تقلبي همكاري دارد. همدستان جوادي ساره را مي بينند و جوادي را دستگير مي كنند. داوود از طريق يادداشتي كه جوادي براي او گذاشته و محل زنداني شدن ساره را نوشته به محل مورد نظر مي رود و همسرش را نجات مي دهد. اما وقتي قاچاقچيان پيگيري ساره و داوود را مي بينند به منزل آن ها رفته و تمامي فيلم هايشان را با خود مي برند. وقتي جوادي يكي از اعضاي باند را در خانه ي خود به قتل مي رساند و فرار مي كند جوادي به تلافي كشته شدن همسرش در اثر خوردن داروهاي تقلبي همراه ساره و داوود به انبار داروها مي رود تا آن جا را به آتش بكشد، پليس هم مطلع شده و در محل حاضر مي شود و تمامي قاچاقچيان را دستگير مي كند.

تسویه حساب 1387

چهار زن زندانی خشن، در زندان نقشه‌ای می‌کشند که پس از آزاد شدن اجرایش کنند. آن‌ها آزاد می‌شوند و پس از اجاره خانه‌ای، مردان را از خیابان به وسیله تغییر قیافه دادن به صورت یک فاحشه به همان خانه می‌کشانند، آن‌ها را به یک صندلی می‌بندند، مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند و پولشان را به سرقت می‌برند.

لیلی با من است 1374

صادق، فيلمبردار تلويزيون، به دليل مشكلات مالي نياز شديدي به وام دارد. از طرفي همكارش به او توصيه مي كند در صورتي كه در سفر كوتاهي با يكي از افراد واحد فيلمبرداران تلويزيون به منطقه جنگي برود، خيلي راحت مي تواند وام مورد نيازش را دريافت كند. صادق به رغم عدم تمايل به حضور در مناطق جنگي و ترس از محيطي ناشناخته، تصميم به رفتن مي گيرد و مدت 48 ساعت با همكارش كمالي عازم مناطق جنگي جنوب مي شود. صادق با حضور در منطقه، در شرايطي كاملاً بيگانه با خود قرار مي گيرد و اين در حالي است كه لحظه به لحظه، ناخواسته به خط مقدم نزديك تر مي شود؛ و هر لحظه تصورش اين است كه در حال دور شدن از خط مقدم است. به تدريج مشاهده آدم هايي كه در جنگ حضور دارند، تلقي او را نسبت به جنگ تغيير مي دهد و خودش نيز در نبرد با دشمن، سهيم مي شود. صادق مجروح و به بيمارستان منتقل مي شود، اما براي بازگشت به جبهه اعلام آمادگي مي كند.

محبوبه 1377

محبوبه در حسرت خاطرات از دست رفته كودكي اش، دچار مشكلات رواني شده است. در چنين شرايطي، او كه گمان مي كند گذشته شيرينش مورد هجوم قرار گرفته است، در صدد انتقام از ناخواهري و پدر خود برمي آيد.

زیر درخت هلو 1384

در خانواده عارف پور هر كسي شب قبل از مرگ، در خواب مي فهمد كه فردا ساعت پنج عصر خواهد مرد. اين سنت در خانواده عارف پور به زمان حال رسيده است. بزرگ خاندان عارف پور در خواب مي بيند كه زمان مرگش فرا رسيده به همين دليل از صفا، مستخدم خانه زادش مي خواهد كه پسرش مسعود را خبر كند. عارف پور نزد او وصيت مي كند كه قبل از خواندن وصيت نامه كه در گاوصندوق و كليدش هم نزد صفاست، ملزم به پيدا كردن همسري براي صفا و ازدواج مستخدم باوفاي او هستند. عارف پور رأس ساعت مقرر مي ميرد. در اين ميان اعتمادي داماد خانواده كه در كار آپارتمان سازي است اصرار مي كند كه صفا هرچه سريع تر با دختري ازدواج كند و سهم هر كس از ارث مشخص شود تا او بتواند در سهم همسرش از حياط بزرگ خانه، آپارتمان سازي كند. اما صفا معتقد است چون مهره مار دارد و طرفداران بي شماري براي ازدواج با او هستند، ازدواج او محله را به هم خواهد ريخت. با اصرارهاي اعتمادي سرانجام همه زنان بيوه محله به خانه عارف پور مي ريزند تا با صفا ازدواج كنند. در ميان بلبشوي حضور زنان در خانه عارف پور، الهه همسر مسعود متوجه علاقه سوسن مستخدمه خانواده اعتمادي به صفا مي شود، اما چون سوسن از هلو بدش مي آيد و صفا با نام بردن از هلو با سوسن هميشه درگيري دارد، امكان ازدواج اين دو ضعيف به نظر مي رسد. الهه پيشنهاد مي كند كه آنها صفا و سوسن را به شمال ببرند تا دور از خانواده در ويلاي خانوادگي آنها بتوانند بهتر همديگر را بشناسند. صفا و سوسن به همراه مسعود و الهه به شمال مي روند. صفا و سوسن در ويلا مي مانند. اما درد زايمان الهه باعث مي شود كه مسعود حضور صفا و سوسن را در ويلا فراموش كند. صفا و سوسن در ويلا پس از كلي درگيري و حل مشكلات يكديگر شيفته هم مي شوند، اما صفا همچنان بر ازدواج نكردن با سوسن پافشاري مي كند. اما با ديدن خواب جهنم و عذاب خداوند براي افراد مجرد تصميمش براي ازدواج راسخ مي شود. صفا و سوسن در نهايت با هم ازدواج مي كنند.