برچسب شهرام لاسمی

شهر اردیبهشت 1395

مهرداد به علت قتل غیرعمد در شمال زندانی است. دوستانش برای ملاقات و تعطیلات آخر هفته به بابل می‌روند، که در مسیر شمال مقدار زیادی پول و مواد مخدر پیدا می‌کنند که برایشان دردسر می‌شود.

جایزه 1390

این فیلم داستان پسری به نام امیرعلی را به تصویر می‌کشد که در مسابقات انشاء نویسی یکی از شبکه‌های سیما برنده شده و باید برای دریافت جایزه‌اش عازم تهران شود، او همراه مادربزرگش که به تازگی به خانه آنها آمده راهی تهران شده و در این مسیر با ماجراهای جدیدی روبرو می‌شود...

سندباد و سارا 1395

داستان فیلم «سندباد و سارا» از جایی شروع می شود که «سندباد» بر اثر یک اتفاق از زمان خودش به زمان حال و سر از ایران در می آورد و در این حال اتفاقات عجیبی برای او رخ می دهد.

اتل متل توتوله 1370

جاهل خان در تماسي با ناظم مدرسة‌ ابتدايي انديشه از او مي خواهد كه مدرسه را تعطيل كند. جاهل خان تعدادي بخاري به مدرسه اهدا مي كند، و از آن پس كتاب هاي درسي بچه ها ناپديد مي شود. به توصية مسئولان مدرسه از بين بچه ها گروه انتظامات تشكيل مي شود تا حافظ كتاب هاي درسي باشد. عينكي و دوستانش در روزنامة ديواري مدرسه به بررسي حوادث مدرسه مي پردازند و مسئول گرفتاري ها را گودزيلا اعلام مي كنند. جاهل خان با سه عروسك خيمه شب بازي بچه ها را به خارج از مدرسه دعوت مي كند تا آن ها را از درس و مشق بيندازد. بچه ها به او اعتنايي نمي كنند و عينكي پس از اين كه متوجه اعمال خرابكارانة بخاري ها مي شود بچه ها را بسيج مي كند و آن ها با تفنگ هاي پلاستيكي و آب پاششان به جنگ بخاري ها مي روند و بر آن ها پيروز مي شوند.

سه مرد عامی 1372

قسمت اول- زير درخت مرمر: عزيز و گل خانم زوج كهن سالي هستند كه در يك باغ، كه در ميان چند ساختمان بلند قرار دارد، زندگي مي كنند. پير زن مي ميرد و پير مرد تنها مي ماند. قسمت دوم- آسيد محمد و برف: مرد گوژ پشتي به نام آسيد محمد، كه راننده يك اتوبوس مسافربري است، در يك گردنه برفي طي حادثه اي با زني رو به رو مي شود كه در گذشته با او دوست بوده است. آنها شب هنگام گرفتار برف و بوران جاده كوهستاني مي شوند. آسيد محمد براي نجات جان مسافران از سرما اتوبوسش را به آتش مي كشد. قسمت سوم - زندگي و ده فال گردو: دو جوان آس و پاس، كه فكر مي كنند در دنيا جايي براي زندگي ندارند، براي نجات دادن جان يك پيرزن و فراهم كردن شرايط مطلوب براي او تنها سرمايه شان را كه يك گردن بند طلا است مي فروشند و محل زندگي پير زن را كه در جوارش محل جمع آوري زباله است به گلستاني كوچك تبديل مي كنند.