برچسب شهادت

جنگ کودکان

آن روزها ما در محله‌ دیگری زندگی می‌کردیم. صدای آژیر قرمز که بلند می‌شد، به زیرزمین خانه پناه می‌بردیم و خود را در آن می‌چپاندیم.

سه داستان کوچک مادرانه

با آن جثه کوچک و موهای لَخت و چهره سبزه وارد حیاط خانه می‌شود و می‌گوید: «پَ هنوز نرفتین! مگه نشنیدین گفتن مردم باید شهر رو تخلیه تا یه وقت خدای نکرده اسیر نشن؟» مادر با چشم‌غره‌ای می‌گوید: «منتظر تو بودیم! آماده شو تا بریم!»