برچسب شهاب عسگری

تفنگ شکسته 1364

بكتاش، معدن فيروزه ي وزير صنايع و معادن را در روستاي قلعه بالا اداره مي كند. آقاعمو و گروهي از اهالي روستا از جمله قادر در معدن به كار مشغولند. قادر قطعه اي فيروزه مي يابد و به آقاعمو مي دهد. عوامل بكتاش قادر را در معدن به قتل مي رسانند. آقاعمو و كارگران به تلافي اعتصاب مي كنند. آقاعمو براي تعيين قيمت فيروزه فرزندش جليل را به شهر مي فرستد، اما عوامل بكتاش او را در ميان راه به قتل مي رسانند و براي ضربه زدن به معدنچيان انبار غله ي روستا را به آتش مي كشند. آقاعمو مخالف درگيري با بكتاش است، اما برادر و دو پسر ديگرش، بدون اطلاع او به خانه ي بكتاش هجوم مي برند پسران آقاعمو، كشته مي شوند. آقاعمو در پي انتقام تفنگ شكسته اش را از زير خاك بيرون مي آورد و به كمك اهالي با بكتاش و عواملش درگير مي شود. محمد، برادر آقاعمو، بكتاش را در حالي كه مي خواهد آقاعمو را با تير بزند، از پاي در مي آورد.

دستهای آلوده 1378

ديبا، كه طراح سفره عقد و تزيين مجلس عروسي است به همراه سيامك، فيلمبردار مجالس جشن كه پيش از اين با هم، عشقي بي فرجام داشتند، در تدارك ارائه خدمات به مجلس عروسي فرانك پورمند و هوشنگ قندآبادي يك زوج جوان ثروتمند هستند. نادر و رويا كه در شرايطي ناخواسته و دور از رضايت پدر و مادر به عقد يكديگر درآمده اند و به همين دليل از خانواده جدا افتاده اند به سيامك و ديبا مي پيوندند. گروه چهار نفره به قصد سرقت و با ظاهري جعلي به مجلس جشن مي روند و در يك فرصت مناسب با استفاده از يك اسلحه قلابي طلا و جواهراتي را كه خانواده عروس و داماد به آنها هديه داده اند مي ربايند. سيامك، كيف حاوي جواهرات را به نسرين، دختري كه قصد دارد با او ازدواج كند به امانت مي دهد اما مردي به نام ناصر خلاف كه از اين سرقت آگاه شده مزاحمت هايي را براي سيامك به وجود مي آورد. او كه در واقع از طرف پدر نسرين، مأمور تحقيق درباره داماد آينده وي است، وقتي از همكاري سيامك با خودش در مورد تقسيم جواهرات سرقت شده نااميد مي شود ماجرا را به پدر نسرين بازگو مي كند. گروه سارقان از سيامك خواهان سهم خود هستند و نسرين حاضر مي شود كيف حامل جواهرات را در شركتي كه در آنجا كار مي كند به آنها بدهد. زماني كه نسرين كيف جواهرات را به ديبا مي دهد، ناصر خلاف كه همواره در تعقيب آنهاست سر مي رسد و طي يك درگيري با نادر با كارد او را از پا درمي آورد. ديبا كيف جواهرات را برمي دارد و زماني كه مي خواهد با اتومبيلش از معركه بگريزد، ناصر سوار اتومبيل او مي شود و تلاش مي كند با ديبا در تقسيم جواهرات شريك شود. سيامك خود را به شركت نسرين مي رساند و با كمك او جسد بي جان نادر را به بيمارستان مي رسانند. رويا نيز كه از ماجرا آگاه شده به بيمارستان مي آيد، اما لحظاتي بعد نادر مي ميرد. سيامك پنهاني از بيمارستان خارج مي شود و به خانه اش كه ديبا و ناصر در آنجا هستند مي رود و با ناصر درگير مي شود. در حالي كه پليس خانه را محاصره كرده، ناصر با كيف جواهرات قصد فرار دارد اما گلوله اي كه از سوي پليس به پاي او اصابت مي كند او را مجبور مي كند تا كيف جواهرات را در حياط خانه رها كند. ديبا به سيامك توصيه مي كند كه بدون او فرار كند، زيرا او ديگر انگيزه اي براي فرار ندارد و مدتي بعد وقتي در گورستان، رويا، نسرين و پدرش بر مزار نادر گرد آمده اند، سيامك خودش را به آنها مي رساند و لحظه اي بعد پليس هم سرمي رسد. سيامك قبل از تسليم شدن به پليس، از نسرين قول مي گيرد تا پايان دوران محكوميتش همچنان منتظر او بماند.

سیم خاردار 1360

گروهي مبارز مسلح براي فرار دادن يكي از دوستان خود از زندان وارد عمل مي شوند،‌ و وي را آزاد مي سازند. اعضاي گروه براي خارج كردن مرد و همسرش از كشور آن دو را به يكي از نقاط مرزي مي فرستند. مأموران امنيتي، كه در تعقيب آنها هستند، هر دو را قبل از عبور از سيم خاردار از پادرمي آورند.

عروسی مهتاب 1375

يك راننده ي آژانس به نام سعيد، شبي مسافري را كه يك عروس است سوار مي كند. عروس براي سعيد تعريف مي كند كه همسرش فرامرز دنبال او نيامده و او مجبور است او را بيابد، اما جستجوهايش ثمري ندارد و وقتي به مراسم عروسي برمي گردد پدر با او برخورد بدي مي كند. مهتاب به خانه خاله خود مي رود، اما او هم مهتاب را نمي پذيرد. مهتاب براي پيدا كردن فرامرز راهي چالوس مي شود و آنجاست كه مي فهمد فرامرز به او دروغ گفته و اصلاً پدر و مادري ندارد. مهتاب سراغ گيتي دختر خاله فرامرز مي رود، اما مي فهمد كه فرامرز و سهراب در كار قاچاق مواد مخدر هستند و همچنين متوجه مي شود كه گيتي نيز با آن ها همكار است و چند وقتي هم به عقد فرامرز درآمده ولي پس از مدتي فرامرز او را رها كرده و حالا گيتي براي انتقام از فرامرز، او را زنداني كرده و اتومبيل سهراب را هم به سرقت برده، سهراب گيتي را پيدا مي كند و به قتل مي رساند. او كه درصدد كشتن سعيد و مهتاب بود توسط پليس دستگير مي شود.

آقای رییس جمهور 1379

مصطفي رياحي رزمنده سالهاي جنگ و روزنامه نگار به دور از مصلحت گرايي امروز، به خاطر توطئه اي مالي به زندان مي افتد و نشريه اش تعطيل مي شود اما با الطاف ظاهري شخصيتي متنفذ از زندان بيرون مي آيد و چون طرز فكر و مقالاتش مورد قبول هيچ يك از جناح هاي سياسي نيست. با دعوت همان شخصيت متنفذ سردبيري روزنامه تازه تأسيسي را به عهده مي گيرد كه مدير مسئول و صاحب امتيازش همان شخص متنفذ است. فعاليت در آن روزنامه مصطفي را گام به گام از ارزش هاي گذشته و اهداف انقلابي خود و نيز همسرش كه همچنان بر آن ارزشهاي انقلابي پا مي فشارد، دور مي كند، تا اينكه برخورد با دوستان جانبازش او را به خود مي آورد و هنگامي كه صاحب امتياز روزنامه خود را نامزد رياست جمهوري اعلام مي كند مصطفي در آخرين سرمقاله ماهيت ضد ارزشي او را برملا مي سازد. اين عمل انقلابي موجبات قتل او را فراهم مي آورد. اگرچه در آخرين لحظات دوستانش به ياري اش مي شتابند اما ابتدا همسرش در انفجار اتومبيل و سپس خودش توسط چند گلوله به قتل مي رسد. در پايان اين گونه وانمود مي شود كه مصطفي و همسرش توسط جناح هاي سياسي مخالف آن شخصيت متنفذ به قتل رسيده اند.

ستاره های سربی 1381

در مسابقات پارالمپيك معلولان جهان، نريمان شكري، رزمنده ايراني با كامل سعدون، افسر عراقي مواجه مي شود كينه قديمي آن دو دوباره سر بر مي آورد. اين برخورد، بهانه اي مي شود براي رجعت به گذشته و روزهاي پر التهاب جنگ...