پالتوشتری 1397
این فیلم در مورد یک دانشجوی فلسفه است که یک پالتو از پدرش به ارث برده، که با پوشیدنش افکار وسوسه آمیز و موذیانه به سراغش میآید.
این فیلم در مورد یک دانشجوی فلسفه است که یک پالتو از پدرش به ارث برده، که با پوشیدنش افکار وسوسه آمیز و موذیانه به سراغش میآید.
داستان این فیلم درباره خانواده ای از قشر مرفه شهری میباشد که روز تولد مادر خانواده، میمنت، مصادف با ۱۴ تیر، با ماجراهایی غیرمنتظره و رازهایی مدفون روبهرو میشود. ماهرخ، دختر جوان خانواده، پس از دو ماه سفر به ارمنستان به خانه بازمیگردد و با خود خبرهایی عجیب میآورد.
«عطر داغ» روایتی از زندگی جوانانی است که در مواجهه با چالش ها، تلاش می کنند سرنوشتشان را تغییر دهند. این فیلم درباره دختر جوانی به نام «مریم» است که باید ساعت 9 شب خانه باشد، اما اتفاقاتی سر راهش قرار می گیرد که او را وارد چالش و تجربه جدیدی می کند.
بخشی از داستان فیلم دربارهٔ زن دوم و مادری (با نام خانمجانی با بازی نسرین مقانلو) است که عهدهدار مراقبت از فرزندان شوهر و دختر خودش است. خانمجانی که اقتدار و زنانگی خاصی دارد، برای خانوادهاش ایثار میکند. او فاصلهٔ سنی زیادی با شوهرش دارد و بهشدت دلنگران خانه و همسر و فرزندانش است …
هدی شب تولد 18 سالگی اش میباشد. دوستش ارغوان قصد دارد در شهربازی و بر روی چرخ و فلک برایش تولد بگیرد. برادر ارغوان او را در شهربازی میبیند و بخاطر اینکه به دروغ گفته است که میخواهد با دوستانش درس بخواند با او جروبحث کرده و قصد دارد به زور او را از آن محل ببرد. هدی مانع این کار میشود و برادر ارغوان او را با هل دادن نقش زمین میکند. این کار باعث میشود ضربه ای به هدی وارد شود و او کشته شود.
مادر هدی درخواست قصاص کرده ولی با توجه به قانون برای انجام قصاص باید پول دیه را تامین کند.
فرشته و نبی عاشق هم هستند. اما فرشته مجبور است به به همراه خانواده اش از افغانستان به ایران برود. نبی هم تصمیم میگیرد به خاطر فرشته به ایران برود و غیر قانونی از مرز ایران عبور کند.
علی در جست و جوی همسر سابق و پسرش به تهران میآید. امیر علیرغم مشکلات خانوادگی در تلاش است تا به روش خود گرفتاری آدمهای دور و برش را حل کند.
عظيم يه پناهنده افغان در تهران است که شب ها در شهرداري تهران کار مي کند. به عنوان برادر بزرگ خانواده، او به مادرش، برادرش فاروق و خانواده او کمک مي کند تا به صورت قاچاقي وارد آلمان شوند. اما در لحظه آخر فاروق در کمال شرمساري به او مي گويد قصد بردن مادرشان را ندارد. عظيم تصادفا متوجه مي شود که مادرشان نا 2 ماه ديگر از دنيامي رود و نيازمند پيوند است.در حالي که به دنبال عضو پيوندي براي مادرش است متوجه مي شود که ايراني ها به فرد خارجي از لحاظ قانوني نمي توانند عضو اهدا کنند و تنها فرد مناسب براي اين کار خودش است. حالا بايد بين جان خودش و مادرش يکي را انتخاب کند...