کارگرانی که با يک دست چند هندوانه برمي دارند
هرم گرما مي خورد توي صورت و آفتاب تند بهاري شاخه و شانه مي کشد، با دستانم سايه روي صورتم مي اندازم ، در ميان انبوهي از خودروهاي لوکس آن ماشينِ سالخورده کمي جلوتر تزمر مي کند، رنگِ کمرنگ بدنه، زير آفتاب سوزان به خاکستريِ غبارگرفته تبديل شده بود. درها به سختي باز و بسته ميشدند و با هر حرکت، صداي نالهآلود به هوا ميپيچيد. وقتي موتورِ از نفس افتاده را روشن مي کند ، تمام وجودش به لرزه ميافتاد. صداي تق تقهاي فلزي و نالهاي ممتد از زير کاپوت به گوش ميرسيد. صندليهاي پارچهاي و فرو رفته، نشان از سالها نشستن داشت. دستهي دنده صدا ميکرد و کيلومترشمارعددي دور از ذهن و محو را نشان ميداد.
