خلاصه داستان و بازیگران فیلم اکسیدان +تصاویر و تیزر
فیلم اکسیدان به کارگردانی حامد محمدی و تهیه کنندگی منوچهر محمدی هم زمان با عید فطر 96 اکرانش را در سینماهای کشور آغاز می نماید.
فیلم اکسیدان به کارگردانی حامد محمدی و تهیه کنندگی منوچهر محمدی هم زمان با عید فطر 96 اکرانش را در سینماهای کشور آغاز می نماید.
فیلم خجالت نکش به کارگردانی رضا مقصودی و تهیه کنندگی سیدامیر پروین حسینی اولین نمایش آن در جشنواره فیلم فجر 96 اتفاق می افتد و موضوع کمدی دارد.
اكبر منافي كه سابقه بستري شدن در آسايشگاه جانبازان موج گرفته را دارد، اكنون فروشنده بليت اتوبوس هاي شركت واحد است. يك شب با ديدن چهره همرزم شهيدش (يحيي) در تلويزيون حالش بد مي شود و به سراغ پدر او مي رود و ادعا مي كند يحيي را نه عراقي ها، كه او كشته، اما جزييات آن را به ياد ندارد. آن دو به اتفاق هم به سراغ كساني مي روند كه در جبهه همرزم يحيي و اكبر بوده اند و از نحوه شهادت يحيي آگاه هستند. اولين نفر محمد سليمي است كه در يك كارگاه تراشكاري كار مي كند و ادعاي اكبر را رد مي كند. دومين نفر عبداله مشكاتي است كه اكنون مديريت كاروان هاي زيارتي به عراق را به عهده دارد و تبديل به يك سرمايه دار شده است. او نيز ادعاي اكبر را رد مي كند و به او پيشنهاد مي كند كه او را رايگان به زيارت كربلا مي برد. اكبر با دلخوري از او جدا مي شود و سراغ دفتر نشريه اي مي رود كه سال ها پيش درباره جبهه منتشر مي شد، اما سردبير آن كه زماني رزمنده بود، اكنون به خارج رفته و نشريه نيز كه حالا همسرش آن را اداره مي كند تبديل به مجله اي زرد شده است. در زيرزمين دفتر نشريه، انباري است كه نشاني برخي ديگر از همرزمان آنجا ثبت شده است. اكبر و پدر يحيي سراغ يكي از آنها مي روند كه اكنون يك مدير عاليرتبه است، اما منشي به آنها وقت نمي دهد و برخوردي تحقيرآميز در پيش مي گيرد. اكبر و پدر يحيي در ادامه جستجويشان به منزل همرزمي ديگر (كمال اطاعت) مي روند ولي همسرش خبر شهادت او را بر اثر جراحات شيميايي به آنها مي دهد. در نهايت اكبر، فرمانده گردانشان احمد ايرواني را كه حالا در آسايشگاه جانبازان بستري است پيدا مي كند و با الهام از او به ياد مي آورد كه ماجراي يحيي چه بوده و چگونه فرمانده به دليل اصابت تير دشمن به گلوي او و ايجاد سروصدا در پاتكي شبانه، به اكبر دستور داده بود كه يحيي را به زير آب ببرد تا صداي ناله اش دشمن را متوجه پاتك نكند. در پايان پدر يحيي، اكبر را مي بخشد و اكبر در كارگاه او مشغول خواندن نماز مي شود.
در آخرین روز تابستان سال 1359 وقتی فرشته و خانوادهاش آماده میشوند در جشن عروسی یکی از اقوام نزدیک شرکت کنند، غرش صدای هواپیماهای جنگندهای که از مرز عبور کردهاند موجب میشود پدر فرشته تصمیم بگیرد از خیر عروسی خواهرش بگذرد و خانوادهاش را از مهلکه بدر ببرد...
مهندس ناصر شفیعی(پرویز پرستویی) رزمندهای که پس از جنگ در رشته معدن تحصیل کرده برای رئیس مؤسسه خبری صدرا که مردی است با ظاهر مذهبی، در امر کشف معدن قراردادی امضاء میکند که آقا به قول و قرارش عمل نمیکند. ناصر قصد دارد از طریق ثبت معدن به نام خود، جلوی زیاده خواهی وی را بگیرد. مأموران آقا سایه به سایه به دنبال ناصر هستند تا آدرس معادن کشف شده را از وی بگیرند.
ناصر در این گیر و دار تلفنی از هم دانشکدهای دخترش، میثم (کامبیز دیرباز) مطلع میشود که دخترش حبیبه (گلشیفته فراهانی) زخمی شده و بیمارستان برای عمل جراحی نیاز به رضایت او دارد. ناصر از چنگ مأموران میگریزد و خود را به جنوب کشور که دخترش در آنجا در دانشکده باستان شناسی، مشغول به تحصیل است، میرساند. در آستانه ورود به بیمارستان به دوست جانبازش که سالها او را ندیده، برمی خورد. مرتضی که مسئول خنثی سازی مین در آن منطقه بوده است به همراه ناصر وارد بیمارستان میشود.
میثم که در عین حال خواستگار حبیبه نیز بوده به ناصر نزدیک شده اما جرأت حرف زدن ندارد. ناصر با ناراحتی وارد اتاق حبیبه میشود. حبیبه به پدر میگوید که دیدی جنگ هنوز تمام نشده. او پایش ناخواسته به جنگی که پدر با آن روبرو بوده، کشیده شده است. وی می افزاید او نیز وارد جنگ شده اما فرقش با پدر این است که او پلاک ندارد. حبیبه از پدر میخواهد که اجازه دهد پایش را قطع کنند. پدر با دکتر حبیبه گفتگو میکند. دکتر میگوید جراحت پای حبیبه حاد است و او نمیتواند ریسک کند باید حبیبه را به اتاق عمل ببرد تا تشخیص دهد که آیا باید پای او را قطع کند یا خیر؟
پدر رضایتنامه را برای عمل امضاء میکند. حبیبه به او اعتراض کرده و میگوید در این مورد نیز او حق تصمیم ندارد و این بار نیز پدر به جای او تصمیم گرفته است. ناصر سرگردان از وضعیت موجود، تلفنی با همسرش راحلهه (مهتاب نصیرپور) گفتگو میکند. ناصر مایل نیست راحله را چون زمان جنگ برنجاند، لذا از گفتن ماجرای حبیبه طفره میرود.
راحله متوجه این حالت میشود. میثم به تشخیص خود تلفنی ماجرای حبیبه را برای راحله نقل میکند. راحله با هواپیما به جنوب میآید و از حضور ناصر در آنجا تعجب میکند. ناصر به همراه مرتضی به تپه هایی که پای حبیبه بر روی مین رفته است، میروند. او متوجه میشود که این تپه نامش شاهد است و او خود در زمان جنگ این تپه را مین گذاری کرده است. به عبارتی حبیبه بر روی مینی که پدر در زمان جنگ کاشته، رفته است. ناصر معترضانه به خدا میگوید که او دارد تقاص چه چیزی را پس میدهد و ملتمسانه از خدا میخواهد که پای حبیبه را به وی بازگرداند و در عوض پای او را بستاند.
ناصر و راحله به توافق میرسند که حبیبه را به تهران بفرستند و اینگونه هم عمل میکنند. در فرودگاه متوجه میشوند مأموران به همراه نیروی انتظامی قصد دستگیری وی را دارند. راحله از ناصر میخواهد که وارد باند فرودگاه نشود و از همین جا برگردد. میثم، مادر و دختر را سوار هواپیما میکند اما ناصر در سالن فرودگاه دستگیر میشود. هواپیما پرواز میکند و ناصر در مسیر حرکت به سوی کلانتری قرار میگیرد. هنوز مدت زیادی را طی نکرده اند که ناصر متوجه میشود هواپیمای حامل راحله و حبیبه بازگشته است.
ناصر از چنگ مأموران میگریزد و خود را به نرده های فرودگاه میرساند و ملتمسانه از خدا میخواهد که حبیبه را شفا دهد. آمبولانس، حبیبه و راحله را سریعاً به بیمارستان میرساند. ناصر در بازداشتگاه آدرس معادن کشف شده را به مأموران آقا میدهد و سریعاً خود را به بیمارستان میرساند و با کمال تعجب میبیند راحله در اثر عارضه قلبی در آستانه مرگ قرار دارد. این بار نیز او دست به دامن خدا شده و از او استمداد میطلبد. حبیبه نیز به اتاق عمل می رود. سرانجام حال راحله رو به بهبودی رفته و پای حبیبه نیز قطع میشود.
احترام السادات ( شیرین یزدان بخش ) و فروغ ( رابعه مدنی ) دو مادر سالخورده ای هستند که سالها چشم به راه بازگشت فرزندانشان از جبهه جنگ هستند و حالا در غم دوری فرزندشان، دوستی بسیار نزدیکی به یکدیگر پیدا کرده اند. آنها هر هفته به ستاد شهدا می روند تا خبری از فرزندانشان بگیرند اما همیشه به آنها گفته می شود که خبری از فرزندانشان نیست تا اینکه در یک روز که احترام السادات به تنهایی به ستاد شهدا مراجعه می کند، به او گفته می شود که جسد فرزندش پیدا شده و بزودی آن را تشییع خواهند کرد. اما احترام السادات به علت رعایت حال فروغ که به سرطان مبتلا شده و پزشکان هم گفته اند مدت زمان زیادی در قید حیات نخواهد بود، از مسئول ستاد ( صابر اَبَر ) خواهش می کند تا به فروغ بگوید جسد پیدا شده متعلق به پسر اوست، اما مسئول ستاد به شدت با این تصمیم مخالفت می کند و...
داستان فیلم درمورد زن جا افتاده ای است که در سال های جنگ در شهر زنجان زندگی می کند. پسرش خلیل در جبهه مفقود الاثر شده اما او امیدواتر است که خلیل بازگردد.
يونس راننده تاكسيه كهنه كار، در پايان يك روز كاري به زن جواني كمك ميكند تا به بيمارستان برسد. غافل از اينكه در بيمارستان اتفاقات زيادي در انتظار اوست.