برچسب شبنم طلوعی

دفتری از آسمان 1378

"طوبی"، دفتری از آسمان دارد که نشانی صدها مادر داغ‌دار در آن است. مادرانی که فرزندان‌شان در جنگ تحمیلی شهید شده اند و حالا در آرزوی دیدار آنها هستند. آرزویی که در واقعیت جاری محال و رویایی به نظر می رسد. طوبی رازی را می داند و قصد دارد آن را با دیگران تقسیم کند و ...

روزیکه زن شدم 1379

قصه اول: حوا ـ مادر بزرگ «حوا» معتقد است كه او در نهمين سالروز تولدش دختر بزرگي شده و ديگر نبايد با پسرها بازي كند ولي دخترك همچنان شور كودكي دارد. مادر، چادري را كه براي حوا خريده بر سرش امتحان مي كند، ولي دخترك همه حواسش به حسن، هم بازي اش است كه مثل هر روز مي خواهد با او بازي كند. حسن كه از اصرار كردن به حوا خسته شده به خانه اش مي رود. حوا كه مي داند نه سال پيش هنگام ظهر به دنيا آمده، به مادربزرگ قول مي دهد تا ظهر در خانه باشد و در پي حسن به در خانه او مي رود. حسن از پشت پنجره خانه اش به حوا مي گويد تا مشق هايش را تمام نكرده نمي تواند از خانه بيرون برود. حوا براي حسن آب نبات چوبي مي خرد و زماني كه هر دو در كنار پنجره مشغول خوردن آب نبات هستند، ظهر مي شود و مادر حوا، چادر او را روي سرش مي اندازد و او را با خود مي برد.
قصه دوم: آهو ـ شوهر «آهو» از اين كه زنش در مسابقه دوچرخه سواري بانوان در كيش شركت كرده ناراحت و عصباني است. او سوار بر اسب، از كنار زنان دوچرخه سوار مي گذرد و خود را به همسرش مي رساند و فريادكنان به او مي گويد كه از دوچرخه پياده شود، وگرنه تكليفش را با او روشن خواهد كرد. آهو كه تلاش مي كند از ديگر زنان دوچرخه سوار جلو بزند به حرف او توجهي نمي كند و همچنان ركاب مي زند. پس از رفتن شوهر، مردان اسب سوار ديگري تلاش مي كنند آهو را متقاعد كنند از مسابقه دوچرخه سواري صرف نظر كند. آهو، به رغم خسته بودنش تلاش مي كند در اين مسابقه برنده شود، در حالي كه مردان اسب سوار ديگري از آهو مي خواهند از شوهرش اطاعت كند، آهو از رقيب جدي اش در مسابقه جلو مي زند، ولي برادرهاي اسب سوارش در جلوي جاده راه را بر او مي بندند و آهو مجبور به ترك مسابقه مي شود. رقيب آهو كه حالا ديگر مسافت زيادي از آهو جلوتر است، از دور شاهد كنار رفتن آهوست.
قصه سوم: حورا ـ پسربچه هاي بومي با چرخ دستي هايشان در فرودگاه كيش در انتظار مسافراني هستند تا چمدان هايشان را حمل كنند و مزدي بگيرند. پيرزن مسافري به نام «حورا»، از يكي از پسربچه ها تقاضا مي كند او را براي يك خريد مفصل ياري كند. حورا مي گويد قصد دارد تعداد زيادي وسايل خانه از جمله يخچال، جاروبرقي و غيره بخرد. پس از مدتي، پسربچه هاي بومي كه وسايل خريداري شده را بر چرخ دستي ها حمل مي كنند در پشت سر پيرزن كه روي يكي از چرخ دستي هاست، حركت مي كنند. آنها به كنار دريا مي روند و اثاثيه را در ساحل مي چينند. پيرزن كه تنهاست، به يكي از بچه ها مي گويد كه پسر او شود، ولي او قبول نمي كند و حتي پسربچه ديگر هم اين تقاضا را نمي پذيرد. در پايان، پيرزن همراه با اثاثيه و پسربچه ها سوار يك قايق مي شوند. حوا (دخترك قصه اول) در حالي كه چادر بر سر دارد، با مادرش نظاره گر رفتن پيرزن همراه با اثاثيه اش است.

شراره 1378

دو زوج جوان، پريسا و شاهين، شادي و پرويز در آستانه مراسم عقد، از يك فاجعه آگاه مي شوند كه ادامه مراسم را متوقف مي كند. كيومرث (شوهر پروانه ـ خواهر ناتني پريسا) بر اثر شليك گلوله مجروح و به بيمارستان منتقل مي شود. به زودي با تحقيق هاي سرگرد محقق از اداره آگاهي، و بررسي هاي وكيل خانواده، دليل و نحوه شكل گيري اين حادثه روشن مي شود. شراره، دختر كوچك پروانه به اصرار مي گويد كه او پدرش را كشته است ولي مادر مي گويد كه تير را او به شوهرش شليك كرده است. سرگرد محقق با ديگران نيز صحبت مي كند و درحالي كه تحقيقات همچنان ادامه دارد، از بيمارستان خبر داده مي شود كه حال كيومرث رو به بهبودي است. همه شواهد دال بر مجروح شدن كيومرث به دست همسرش است ولي تا روشن شدن قضيه، پروانه و شراره به زندان مي روند. چندي بعد خبر مرگ كيومرث به خانواده مي رسد. در دادگاه پروانه مي گويد كه به دليل بدرفتاري هاي كيومرث او را كشته است و دخترش به دروغ خود را قاتل پدرش معرفي مي كند. در پايان، مشخص مي شود كه كيومرث خودش را كشته و دادگاه رأي بر بي گناهي پروانه و شراره مي دهد. حالا ديگر زوج هاي جوان فرصتي مي يابند تا مراسم ازدواج خود را برگزار كنند.

شکلات 1382

شكلات فيلمي است درباره ي آدم هايي كه مثل شكلات اند. شيرين، دوست داشتني، اما با ذره حرارتي آب مي شوند و شكل شان دگرگون . فيلم اساسآ دنيايي استوار بر معقوله هاي خير و شر است، يعني يك دنياي اخلاقي است. آدم هاي فيلم خود را در معرض قضاوت ديگري مي يابند و به نوعي توسط ديگران محك زده مي شوند. فيلم سعي در القاء اين احساس دارد كه همه نسبت به يكديگر مسئولند. شكلات معقوله هايي اجتماعي انساني را با رنگ و بو و طعم معقوله اخلاقي طرح مي كند و در نتيجه احساس مسئوليت اجتماعي طنين هستي شناختي را رقم مي زند. فيلم سعي دارد اين واقعيت تلخ را تجسم كند كه آدمي طي در گير شدن با شر خود هم به شر كشيده مي شود. شكلات براي اينكه شيرين باشد نياز به ذره تلخي اي دارد براي تكميل حلاوت. شكلات قطعآ خوردني نيست، شايد ديدني باشد. تلخي با حلاوت، يا شيريني اي تلخ.

بودن یا نبودن 1377

آنيك، دختر جواني كه نياز مبرم به پيوند قلب دارد، پس از مصاحبه با يك گروه مستندساز، به همراه پزشك معالجش دكتر نيك نژاد به بيمارستاني مي رود كه پسر جواني به نام امير را ـ كه در شب ازدواجش طي نزاعي دچار ضربه مغزي شده ـ به آنجا آورده اند. دكتر نيك نژاد با ملكي ـ شوهرخاله امير ـ صحبت مي كند تا ميان خانواده و دكتر واسطه شود و براي پدر و مادر امير ماجراي مرگ مغزي را توضيح بدهد. پدر خانواده كه امير را زنده مي پندارد. پيشنهاد پيوند قلب را نمي پذيرد. در اين ميان پدر دختري به نام معصومه ـ كه او نيز بيمار قلبي است اما مانند آنيك وضعيت حادي ندارد ـ به قصد خريدن قلب امير براي دخترش به بيمارستان مي آيد و به ملكي پيشنهاد پرداخت پول مي دهد. خانواده امير به خانه برمي گردند. با ورود دكتر نيك نژاد و پيشنهادش براي پيوند قلب امير به آنيك، برادر امير عصباني مي شود و او را با چاقو زخمي مي كند. وقتي تلاش پدر معصومه كه با پول به سراغ خانواده امير آمده به جايي نمي رسد، آنيك كه خود را به زحمت به خانه امير رسانده دچار ناراحتي مي شود و اعضاي خانواده امير او را به بيمارستان مي رسانند. در بيمارستان مادر آنيك نيز به دخترش مي پيوندد و آن دو بار ديگر به سراغ خانواده امير مي روند و موفق مي شوند رضايت پدر خانواده را جلب كنند. با اصرار پدر، مادر نيز رضايت مي دهد و آنيك راهي اتاق عمل مي شود. خانواده امير پس از مراسم خاكسپاري پسر جوانشان با دسته گل به سراغ آنيك مي روند كه عمل پيوند قلب را با موفقيت پشت سر گذاشته است.

خانه ای روی آب 1380

دكتر سپيدبخت شبي موقع رانندگي فرشته اي را زير مي گيرد و دستش با لمس انگشتان فرشته زخمي عميق برمي دارد. فردا وقتي دكتر به بيمارستان مي رود، مسؤول بخش به او مي گويد پسربچه اي حافظ قرآن را كه بيهوش شده، اشتباهاً به بخش درماني دكتر (زنان و زايمان) منتقل كرده اند. دكتر در بيمارستان با يكي از همكاران قديمي اش كه سابقاً ميان آنها رابطه و علاقه اي بوده برخورد مي كند. ژاله منشي دكتر از او به دليل رابطه گذشته شان و اينكه دكتر در نهايت باعث شده ديگر هيچ وقت نتواند بچه دار شود گلايه مي كند. دكتر براي ديدن پدر پيرش به خانه سالمندان مي رود و بين آنها برخورد تلخي صورت مي گيرد. دكتر به ژاله مي گويد مدتي است سرنشينان يك پيكان سفيد در تعقيبش هستند و از او نشاني يك نصب كننده دزدگير را مي گيرد. ماني پسر جوان دكتر سپيدبخت پس از پانزده سال به كشور مي آيد، اما در فرودگاه به جرم حمل مواد مخدر بازداشت مي شود. دكتر بالاخره موفق مي شود ماني را خلاص كند، اما نيمه شب مي فهمد پسرش در حال تزريق مواد مخدر است و تصميم مي گيرد او را براي ترك اعتياد به كلينيك ببرد. پسر از كلينيك مي گريزد و دكتر كه در جست و جوي پسرش به جنوب شهر رفته اتفاقي پدر ژاله را مي بيند و متوجه مي شود كه او مدت هاست با خانواده اش ارتباطي ندارد و تنها زندگي مي كند. ژاله با تعقيب كنندگان دكتر سپيدبخت در ارتباط است و رفت و آمدهاي دكتر را به آنها خبر مي دهد. آنها سپس سراغ نصب كننده دزدگير خانه دكتر مي روند و با ارائه كارت و مداركي از او رمز دستگاه دزدگير را مي گيرند. دكتر در بيمارستان كاموايي رنگي مي بيند و رد آن را مي گيرد و به اتاقي كه پسر قاري قرآن در آن خوابيده مي رسد. پسر از خواب بيدار مي شود و به دكتر مي گويد او را با خودش ببرد. دكتر با صداي آژير خطر بيدار مي شود و مي فهمد چند مرد سياه پوش به خانه او وارد شده اند. او پسر حافظ قرآن را در كمد پنهان مي كند و به طبقه پايين مي رود، اما مورد حمله مهاجمان سياه پوش قرار مي گيرد و با ضربه هاي متعدد چاقوي آنها كشته مي شود.