تفنگ بادی (کوتاه) 1397
يه چيزي روي قلبم سنگيني مي كنه، چيزي مثل پوتين مردي كه پاهاشو با نفرت فشار ميده تا صورت منو سرخ تر ببينه، سرخ تر، سرخ تر، تا كبودي، تا سفيدي، تا مرگ ...
گلسا دختری ۱۶ ساله است که به همراه خانوادهاش در شهری کوچک در اطراف تهران زندگی میکند. او بیشتر اوقات خود را با گروهی از دوستانش میگذراند. یک روز آنها تصمیم میگیرند تا دست به اقدامی هیجانانگیز بزنند؛ اقدامی که پیامدهای غیرمنتظرهای در پی خواهد داشت و از کاری صرفاً سرگرمکننده و هیجانانگیز، به دردسری پیچیده تبدیل میشود. اتفاقاتی که رخ میدهد، از اساس، دیدگاه گلسا نسبت به زندگی را تغییر میدهد.
دربارهي شخصيتي است که از مخدر شيميايي به نام اسيد استفاده مي کند و دچار توهم و همچنين اغتشاش ذهني شده است و اتفاقاتي را که در زندگي و بواسطه اطرافيان برايش رخ داده را نمي تواند بخاطر بياورد و همين شرايط درگيري هاي او با اطرافيان را منجر ميشود.