مجرد 40 ساله 1393
نرگس ( ماهایا پطروسیان ) دکتر 40 ساله ای است که مدیر یک بیمارستان خصوصی می باشد و حسابی در کار خودش جدی است. این خانم فمینیسم است و اعصاب درستی برای رویارویی با مردان ندارد اما یکدفعه عاشق می شود و...
نرگس ( ماهایا پطروسیان ) دکتر 40 ساله ای است که مدیر یک بیمارستان خصوصی می باشد و حسابی در کار خودش جدی است. این خانم فمینیسم است و اعصاب درستی برای رویارویی با مردان ندارد اما یکدفعه عاشق می شود و...
بنا به اتفاقاتی فرخ (امیر جدیدی) از اداره پلیس اخراج میشود و مجبور است با مشکلاتی همانند جهیزیه خواهرش و مهریه زنش دست و پنجه نرم کند. در همین کشمکشهای زندگی دوستش بهمن (امیر جعفری) که قبلاً همکارش بوده و فردی پولدار است دخترش ربوده میشود...
داستان مردي را روايت مي کند که در برقراري ارتباط با آدم ها دچار مشکل است و در عوض تعامل بسيار خوبي با حيوانات دارد. او سال ها دور از ايران زندگي کرده و حالا که بازگشته احساس مي کند هيچ يک از مردم را نمي شناسد.
الهام مي خواهد با پسر جواني از طبقه ثروتمند، ازدواج كند. مادرشوهر آينده اش خانم جلالي از دماغ او ايراد مي گيرد و پيشنهاد مي دهد هرچه زودتر آن را عمل كند. الهام پس از عمل جراحي به خاطر عكسي كه از قبل بر شناسنامه دارد، آن را پاره مي كند و سراغ گرفتن المثني شناسنامه مي رود اما در نسخه جديد شناسنامه اش نام مردي ناشناس به عنوان شوهر ثبت شده. اين مرد كريم سوزني كارگر تعميركار ماشين هاي اسقاطي است. الهام و نامزدش او را پيدا مي كنند تا مشكل شناسنامه حل شود. كريم سوزني، مدارك شناسايي خود را در روستاي زادگاهش جا گذاشته است. پس چاره اي نيست جز اينكه به روستا بروند. سفر آغاز مي شود. شاگرد كريم سوزني، معروف به رحيم جوالدوز نيز همراه دختري كه كريم را دوست دارد و مادر دختر به تعقيب آنها مي روند. بين راه كشمكش هاي ميان كريم و نامزد الهام درمي گيرد و كارشان به دعوا و زدو خورد مي كشد. سركار استوار پاسگاه ولي آباد دخالت مي كند. بين راه يك راننده جرثقيل نيز به جمع شان مي پيوندند و شبي را در مهمان خانه سر راه مي گذرانند و بالاخره در گير و دار اين قضايا معلوم مي شود نامزد الهام دختر ديگري به نام شراره را دوست دارد و كريم سوزني هم كه از الهام خوشش آمده به او پيشنهاد ازدواج مي دهد.
ماه پيشوني قصه هاي توسط آدم هايي ربوده مي شود بچه هاي مهد كودك از گروه فيتيله ها مي خواهند كه ماه پيشوني را پيدا كرده و به قصه ها برگردانند. فيتيله ها با هم مشكلات شخصي اما براي كمك به بچه ها و كتاب هاي قصه ماه پيشوني را از دست آدم هاي منفي از دنياي فانتزي نجات دهند.
داستان فيلم در بستري کمدي روايت ميشود و قصه يک شرکت هواپيمايي است که در حال ورشکست شدن است، رئيس شرکت (ليلا حاتمي) پيشنهاد ميدهد که يک هواپيماي خراب از شرکت با چند مسافر را به داخل خليج فارس بيندازند تا بتوانند پس از کشته شدن مسافران از بيمه پول ديه و خسارت آنها را بگيرند، او سراغ يکسري افراد ميرود که از زندگي خسته شده و دنبال مرگ هستند، خلبان هواپيما (ماني حقيقي) و مهمانداران نيز جزو اين افراد هستند. آنها با امضاي يک برگه قبول ميکنند تا در هواپيما بروند و پس از سقوط کشته بشوند، همه چيز درست پيش ميرود تا اينکه يک مسافر به اسم علي حاجتي (پژمان جمشيدي) بدون اطلاع از قصد مسافرين سوار هواپيما ميشود. در اين ميان هم زمان با اين حوادث مسافرين هواپيما را به همراه رئيس شرکت در يک جاي ناشناخته ميبينيم که توسط يک بازپرس (مهران مديري) مورد بازجويي قرار ميگيرند. …
فیلم «تپلی و من» داستان مردی به نام رامین (حسن معجونی) را روایت میکند که در رشته کارگردانی تحصیل کرده ولی بخاطر ننوشتن فیلمنامههای جذاب، به ناچار در یک مرکز آموزشی هنری به همراه دوست خود کتایون (میترا حجار) کار میکند. یک روز او بهطور اتفاقی شخصیت دوران کودکی خودش که اسمش تپلی (سامیار محمدی) است را در خانه اش پیدا میکند و بعد از مشورت با روانشناس، متوجه میشود که تپلی از گذشته آمده تا اتفاقی را که باعث از بین رفتن اعتماد به نفس رامین شده را به او بگوید تا رامین در گذشته سفر کند و از آن اتفاق جلوگیری کند اما…
مراد كه از نوجواني به دليل جرايم مختلف در زندان بوده، پيش از آزاد شدن به سراغ پيرمردي به نام حشمت مي رود كه مراد بسيار مديون اوست. پيرمرد از او مي خواهد پس از آزادي سراغ زني به نام شهره كه باتوقش در يك پارك است برود و او را بكشد. در قبال آن قول مي دهد تمام ارثيه اش را شامل اتومبيل، ويلا و خانه اي در دبي به او ببخشد. مراد از زندان آزاد مي شود و چون خانه و جا و مكاني ندارد، مستقيم به همان پارك مي رود و با مردي معتاد و پسر نوجوانش نيما آشنا مي شود. آنها از سر بي پولي و مراد هم براي اينكه خود را سرگرم كند تا شهره به پارك بيايد، با هم شروع به معركه گيري مي كنند. نقاش جواني به نام كامران هم با آنكه آدمي ثروتمند است، به پارك پناه آورده و آنجا نقاشي پرتره مي كشد. مرد معتاد مي ميرد و نيما و مراد به تنهايي معركه گيري مي كنند و پول درمي آورند. طلبكاران پدر نيما به سراغش مي آيند و قصد دارند به جاي طلبشان نيما را با خود ببرند، اما نيما در واقع دختراست، سعي مي كند رابطه اش را با او محدود كند و او را نزد مادربزرگش در شمال بفرستد، اما نيما قبول نمي كند چون دلبسته مراد شده است. مراد در اين مدت متوجه آمد و رفت شهره به پارك شده، اما نمي تواند به هدفش كه كشتن اوست برسد. تا اينكه از طريق پسر نقاش، نشاني او را پيدا مي كند و به سراغش مي رود، اما در مواجهه با شهره به حقايقي ديگر مي رسد و درمي يابد كه حشمت در واقع باعث بدبختي شهره و مرگ تنها پسرش اميد شده است. مراد از قتل او پشيمان مي شود و وقتي از خانه خارج مي شود نيما را مي بيند كه منتظر اوست و اين بار او نيز به دختر ابراز علاقه مي كند. از آن سو طلبكاران پدر نيما كه او را تعقيب كرده اند مجدداً قصد دزديدن نيما را دارند، ولي مراد با آنها درگير مي شود و نهايتاً نيما با ضربه سنگي يكي از آنها را مي كشد. نيما به زندان مي افتد و مراد در ديداري كه با او دارد مي گويد منتظرش مي ماند تا از زندان بيرون بيايد و با هم به شمال بروند.