برچسب سید علیرضا علویان

هفت و پنج دقیقه 1387

سه زن در شهر کوچکی در فرانسه، هرکدام در مواجهه با جامعه و خانواده خود دست به انتخاب‎هایی می‌زنند که زندگی آنها را تحت‌الشعاع قرار می‎دهد.

کفش های جیرجیرک دار 1381

علي شاگرد تنبل مدرسه راهنمايي و عاشق فوتبال است، اما به دليل فقر ناچار است با كفشي كه بارها پينه دوزي شده، به دنبال توپ بدود. روزي سر كلاس درس زير ميز مشغول تعمير كفش پاره اش است كه متوجه صداي جيرجير كفش نو و شيك همكلاس پولدارش مي شود و هوش از سرش مي پرد. حالا تنها آرزوي او داشتن يك جفت كفش جيرجيرك دار است. با مراجعه به مغازه كفش فروشي و فهميدن قيمت بالاي كفش تصميم به تهيه پول براي خريد كفش مي گيرد. با كار و تلاش پول را فراهم مي كند، اما روزي كه قصد خريدن كفش را دارد، دختر كوچك همسايه فقيرشان با موتور تصادف مي كند و علي همه پولش را براي مداواي او مي دهد. سرايدار مدرسه كه مهرباني علي را ديده، قصد دارد كفش را براي او هديه بخرد، اما صاحب مغازه از گرفتن پول خودداري مي كند و كفش ها را به علي هديه مي دهد.

من از سپیده صبح بیزارم 1391

امیر دستیار کارگردان به همراه کارگردان بابک سپهری به سمت لوکیشن فیلم‌برداری می‌روند. در مسیر رسیدن به لوکیشن فیلم‌برداری کارگردان متوجه می‌شود که دستیارش حال مساعدی ندارد و چیزی را از او پنهان می‌کند...

تیغ زن 1387

دختر و پسري كه يكديگر را دوست داشتند پس از 20 سال همديگر را در حالي مي بينند كه دلبستگي آنها نسبت به گذشته تفاوت كرده است اينك دختر عاشق سگهايش و پسر عاشق اتوموبيل...

گناه من 1385

«یغما»، جوانی که با نامادری بیمارش زندگی می کند، کارش سرقت آدم ها و اتومبیلشان با مشارکت یک افغانی میان سال به نام «اقبال» است، این حرفه را «یغما» از نوجوانی با «اقبال» آغاز کرده و حالا تصمیم دارد با گرفتن حق و حقوق بیشتر، راهش را با او جدا کند... یک روز «یغما» دختری به نام «باران» را که قصد دارد خود را زیر قطار بی اندازد، نجات می دهد و بعد بین او و باران به علائقی شکل می گیرد، اما هرچه بیشتر می گذرد، یغما در ارتباط با «باران» و خانواده اش، دچار توهماتی پریشان زا می شود و سرانجام به یاد می آورد روزهای نخست کارهای خلاف، در شروع جنگ، در سرقت از خانواده ی «باران»، در شرایطی بحرانی و نامتعادل مرتکب قتل پدر او شده است... این چنین است که سعی می کند از «باران » فاصله بگیرد. از سوی دیگر، نتیجه ی درگیری او با «اقبال» منتهی به برخورد و نهایتاً مرگ او در یک تصادف می شود و «یغما» که آینده ای برای خود متصور نیست، قصد خودکشی روی ریلی های قطار می کند، اما این بار باران است که او را به زندگی باز می گرداند...

دهلیز 1391

شیوا (هانیه توسلی) در غیاب همسر معلمش، بهزاد (رضا عطاران)، که به دلیل یک نزاع باعث قتل شده‌است، به تنهایی کار می‌کند و از تنها پسرشان، امیرعلی (محمدرضا شیرخانلو) که کلاس اول و پسری شاد و بازیگوش است، مراقبت می‌کند. امیر علی در ابتدا فکر می‌کند که پدرش مرده‌است، اما او در زندان و منتظر تصمیم نهایی دادگاه است. شیوا پیاپی از برادر زن مقتول (سعید چنگیزیان) می‌خواهد تا با خانواده مقتول صحبت کند و رضایت تنها ولی دم باقی مانده را که خواهر دوقلوی (نگار عابدی) مقتول است، بگیرد. از طرفی امیرعلی کم‌کم در مدرسه و جمع دوستان غیاب پدر خود را احساس می‌کند.

آقای ایزدی (شاهرخ فروتنیان) و همسرش (افسانه چهره‌آزاد) که به عنوان فعال اجتماعی در کنار این خانواده هستند، پیشنهاد می‌دهند که امیرعلی پدرش را ملاقات کند. بالاخره، امیر علی پدرش را برای اولین بار ملاقات می‌کند. در ابتدا رابطه بین پدر و پسر خوب نیست و امیرعلی دچار مشکلات روحی و فکری می‌شود. اما به مرور زمان، رابطهٔ بین پدر و پسر صمیمانه‌تر و دوستانه‌تر می‌شود.

به دلیل رفتار خوب در زندان، بهزاد موفق می‌شود مرخصی بگیرد و نزد خانواده‌اش برود. در این مدت وضعیت روحی و عاطفی امیرعلی بهتر می‌شود.

یک‌بار که شیوا و آقای ایزدی برای جلب رضایت خانواده مقتول، برای بار چندم به خانه آن‌ها می‌روند، امیرعلی که همراه آن‌ها آمده‌است، رو به مادر مقتول، که به خاطر مرگ پسرش مدت‌هاست ساکت است و حرفی نمی‌زند، از کار پدرش عذرخواهی می‌کند و درخواست می‌کند که رضایت بدهند تا پدرش آزاد شود. در سکانس پایانی فیلم، مادر مقتول نشان داده می‌شود؛ در حالی که پس از صحبت‌های امیرعلی آرام آرام اشک‌هایش جاری می‌شود.