برچسب سیدرحیم حسینی

به خاطر سوگند 1385

حمید جوانی است که در آستانه ازدواج با دختری به نام سوگند قرار دارد؛ اما به هر دری که می‌زند، موفق به یافتن کار مناسبی نمی‌شود. خانواده سوگند به حمید فرصتی یک ماهه می‌دهند تا اگر نتواند در این مدت تغییری در شرایط کارش ایجاد کند، نامزدی آنان را بر هم بزنند. از طرفی دوستان بزهکار حمید که از شرایط نابسامان او مطلع هستند، وی را وسوسه می‌کنند تا قدم در راه خلاف گذاشته و در سرقتی با آنان همکاری نماید . . . .

شیشه های بخارگرفته 1390

شیشه های بخارگرفته قصه فردی است که در کار و مسائل مالی مورد سوءظن قرار می گیرد؛ بنابراین برای جبران مشکلات خود به کارآفرینی روی می آورد. اما در این مسیر با ماجراهایی روبه رو می شود که آغاز داستان فیلم سینمایی «شیشه های بخارگرفته» است.

در انتظار صبح 1391

داستان این فیلم دربارهٔ دو زندانی به نام رستم و منصور است که هر دو برای رهایی از حبس به پول نیاز دارند؛ همین مسئله کافی است تا سرنوشت آن‌ها به هم گره بخورد.

نوروز 1380

نوروز نوجوان بسیجی، با تلاش زیاد، دربحبوحه عملیات و درگیری رزمنده ها با دشمن بعثی، یک تانکرآب عراقی را به غنیمت میگیرد و به سمت روستای محل زندگی اش حرکت میکند و زمانی که در مقابل دژبانی جبهه او را متوقف میکنند، اعلام میکند چون روستایشان آب ندارد پس تانکر را برای آبرسانی به آنجا، غنیمت گرفته است. مسئول دژبانی با اقدام نوروز مخالف است و نهایتاً دستور میدهد تا تانکر در حصاری از خاکریز، نگهداری شود، نوروز به هیچ وجه حاضر به خارج شدن از تانکر نیست و چون به هر ترتیب موفق به متقاعد کردن دژبانها نمی شود، شبانه با تحمل مشکلات متعدد، تانکر را از برابر دژبانی حرکت داده و به سمت آبادی زادگاهش حرکت میکند.مسئول دژبانی که از این حرکت نوروز به خشم آمده، به تعقیب او می پردازد و در جاده جبهه تا روستای نوروز ماجراهای مختلف و غیرقابل پیش بینی بین مسئول دژبانی و نوروز اتفاق می افتد اما در تمامی مراحل این نوروز است که ابتکار عمل را در دست دارد و مسئول دژبانی همواره پشت سر و در تعقیب اوست. تا این که سرانجام نوروزه به روستا میرسد.

پیک نیک در میدان جنگ 1383

سهراب جوان ساده دل روستايي است كه در جبهه مسئول نگهداري حيوانات گردان است، اما به خاطر اشتباهي كه صورت مي گيرد از خط مقدم جبهه سر در مي آورد جايي كه برادرش فرمانده آنجاست. او به شدت از حضور سهراب در منطقه عصباني مي شود. از طرفي سهراب دل درگرو دختري از هم ولايتي هايش دارد، اما اخبار غيرمنتظره اي از او مي شنود و تصميم مي گيرد در جبهه بماند.