سفر سبز 1381
مرد جوانی که در کودکی توسط خانواده ای آلمانی به فرزندخواندگی پذیرفته و نزد آنان بزرگ شدهاست، از آلمان به زادگاهش ایران بازمیگردد تا خانواده واقعی خود را پیدا کند.
مرد جوانی که در کودکی توسط خانواده ای آلمانی به فرزندخواندگی پذیرفته و نزد آنان بزرگ شدهاست، از آلمان به زادگاهش ایران بازمیگردد تا خانواده واقعی خود را پیدا کند.
داستان یک باغ بزرگ موروثی است که مراسمهای مختلفی چون عزا و عروسی در آن برگزار میشود و مراسمهای مختلف و گاه و بیگاه متضاد، ماجراهای کمیک و جالبی را به وجود میآورد.
مرتضی پورامین که جوانی درسخوان بوده، در دهی نزدیک دیلمان گیلان زندگی کرده و در ده او دختری بنام گلرخ نیز زندگی میکند. گلرخ دوست دارد با مرتضی ازدواج کند ولی پدر و مادر او به ازدواج رضایت نمیدهند، گلرخ با پافشاری بسیار بالاخره آن دو را راضی میکند. پدر گلرخ که بیمار بوده، به ازدواج رضایت داده و سپس جان میسپارد. گلرخ پس از ازدواج به مرتضی پیشنهاد میکند که درس بخواند، مرتضی نیز به رشته پزشکی علاقه داشته و در پزشکی دانشگاه تهران بالاترین رتبه را به دست میآورد؛ پس مجبور میشود تا هفت سال در تهران درس خوانده و گاهی به خانه خود بازگردد، گلرخ پس از مدتی صاحب پسری به نام علی میشود، مرتضی نیز با دختری بنام مینا نادری در تهران آشنا میشود…
حبیب، مسعود و مازیار تصمیم به ادامه تحصیل میگیرند و حالا دانشجوی فوق لیسانس هستند و علاوه بر آن حبیب همچنان در پی یافتن همسر مناسب خود است. مادر حبیب نیز فوت کردهاست. مازیار، شاگرد اول دانشگاه در تاریخ است و در پی اجرای طرحش برای درآمدزایی، ازدواج خود با شادی و دور نگه داشتن پدرش از اعتیاد است. آقای مهاجر نیز که همسر دوم خود را بر اثر تصادف از دست دادهاست، به دنبال ازدواج و گرفتن زن سوم است اما اختلافاتی با دخترش ترانه دارد. مسعود و ترانه که در اواخر فصل قبل ازدواج کردند بچه دار شدهاند و مسعود به دنبال پایاننامه و گرفتن مدرک فوق لیسانس است و نگرانیهایی هم برای بچه اش و ترانه دارد. عباس نقوی و مامان خانم نیز عاشق یک دیگر میشوند اما حبیب و رحیم شدیداً با ازدواج این دو مخالف هستند. رحیم اعتیاد را ترک کرده اما همچنان مورد شک اعضای خانواده قرار دارد و از ناراحتی تصمیم به مصرف مواد مخدر میگیرد اما…
محور اصلی مجموعه میانبر، انتخاب صحیح در موضوعات مختلف و مراحل گوناگون زندگی از جمله انتخاب همسر، انتخاب شغل و همچنین انتخابات سیاسی است.
گورکن داستان زنی به نام سوده شریف زادگان با بازی ویشکا آسایش است که درست قبل از ازدواج مجددش دچار یک چالش سخت در زندگی شخصیاش میشود.
نردبام آسمان، زندگی غیاثالدین جمشید کاشانی، اخترشناس و ریاضیدان ایرانی را از زادروزش تا کشتهشدنش را بازگویی میکند. او پسر مسعود طبیب است که به شدت بازیگوش و کنجکاو است در یکی از روزها با شیخ کاشان مجادلهای میکند که سبب میشود اهالی شهر وی را تعقیب کنند. او اتفاقی وارد گاری مالیات میشود و سپس به دست صفدر طرار میافتد و با زندگی واقعی دزدان آشنا میشود چند سال بعد اولین اثرش سلم السما را مینویسد و با قاضی زاده رومی ملاقات میکند همچنین مادرش میمیرد و او به جرم همدستی با دزدان توسط داروغه کاشان دستگیر میشود. در یکی از روزها جادوگری به همراه دخترش آی بانو به کاشان میآید و خواستار دیدار با جمشید میشود حاکم کاشان هم با کلی اصرار راضی به دیدار آن دو میشود سپس آن جادوگر با حیله و کلک جمشید را آزاد میکند جمشید عاشق دختر جادوگر آی بانو میشود ولی در دام نقشههای جادوگر که با داروغه کاشان همدست است میافتد پسر حاکم که مهربان نام دارد طی یک توطئه نزدیک بود کشته شود که با رسیدن حاکم کاشان این توطئه شکست میخورد جمشید با خواهرزاده اش ویس ازدواج میکند و چند سال بعد کسوف را پیشبینی میکند او همراه پسرش، ویس، خواهرزاده اش معین الدین و مهربان راهی سمرقند میشود تا با الغ بیگ دیدار کند او به زودی مورد علاقه الغ بیگ قرار میگیرد و این سبب حسودی همسر الغ بیگ میشود او رصدخانه سمرقند را با همکاری الغ بیگ میسازد یکی از قبایل به الغ بیگ باج نمیپرداخت که با محاسبات جمشید مجبور به پرداخت باج شد یکی از رئیسهای آن قبیله هوشمند کینه جمشید را به دل گرفت و خواست از او انتقام بگیرد. آی بانو برای قتل جمشید راهی میشود ولی جمشید دل او را بدست میآورد و او یکی از یاران جمشید میشود همسر جمشید ویس میمیرد در یکی از روزها کاروانی از یک کشور اروپایی به سمرقند میآید و خانواده ای که در آن است مورد توجه الغ بیگ قرار میگیرند و معلوم میشود آی بانو به زبان آنها آشنایی دارد و الغ بیگ از آی بانو میخواهد زبان آنها را به او یاد بدهد و همسر الغ بیگ با همکاری وزیرش طرخان با هوشمند و قبیله اش متحد میشوند که جمشید را از سر راه بردارند جمشید یک کسوف دیگر را پیشبینی میکند بعد کسوف مورد محاکمه دینی قرار میگیرد او کمکم داشت کافر شمرده میشد که با آمدن صفدر ورق برگشت. هوشمند و طرخان به الغ بیگ میگویند جمشید قصد قتل شما را داشته و از طریق آی بانو میخواسته به این قصد برسد جمشید جیب یک درجه را محاسبه میکند و میخواهد راهی کاخ الغ بیگ شود که برادر زن الغ بیگ و طرخان با سربازها بر سر او میریزند و او را در رمضان سال ۸۳۲ میکُشند.