زنگ آخر 1381
داستان این مجموعه در دبیرستانی پسرانه رخ می دهد. مدیر مدرسه ای پس از تحویل گرفتن دبیرستان ، قول می دهد تا پایان سال ، آن محل را تبدیل به دبیرستانی نمونه کند و در این مسیر، رویدادها و ماجراهای مختلفی رخ می دهد.
داستان این مجموعه در دبیرستانی پسرانه رخ می دهد. مدیر مدرسه ای پس از تحویل گرفتن دبیرستان ، قول می دهد تا پایان سال ، آن محل را تبدیل به دبیرستانی نمونه کند و در این مسیر، رویدادها و ماجراهای مختلفی رخ می دهد.
این مجموعه تلویزیونی، داستان دو خانواده (هفت شخصیت ثابت) است که گوینده داستان، دختری به نام «شیرین» با بازی زهرا جواهری» است. او همراه با پدرش که یک گلفروش، مادرش که یک پرستار، دو برادر کوچکترش که هرسه دانشآموز هستند و در همسایگی آنها دایی آنها و پسر کوچکش در یک طبقه از یک آپارتمان زندگی میکنند. در هر قسمت، آنها با موضوع تازهای درگیر میشوند.
شخصیت مجید دلبندم در این مجموعه از شخصیت مجید در سیب خنده الهام گرفته و در مورد دو برادر به نام های رضا و مجید و خواهرشان معصومه است. رضا با دیدن قسمت آخر سریال «سیب خنده» دلش برای مجید تنگ می شود و مجسمهای از مجید می سازد. مجسمه خود به خود زنده می شود و ماجراهای مختلف را رقم می زند. نقش آقای گلابچی صاحبخانه را حمید لولایی بازی میکند. ابتدای سریال نقش رضا را بهراد خرازی بازی میکند که بعد از آن نقش توسط جواد رضویان ادامه می یابد. در بخشهایی به عنوان پسر آقای گلابچی و با نام تیمور و همسر معصومه خود رضا عطاران نیز حضور دارد. در این سریال، عروسکی به نام مجید با گویندگی مجید صالحی، کلمات را به صورت اشتباه بیان میکند که با تصحیح اعضای خانواده با جملهی «مجید دلبندم...» مواجه میشود. ترکیب «مجید دلبندم...» در فرهنگ عامه نیز تا حدودی رواج یافت.
این مجموعه داستان زندگی هنرمند برجستهای است که در شش سالگی پدرش را که از هنرمندان به نام قلمزنی است از دست میدهد، وی که حشمت الله نام دارد همراه با مادر و خواهرش زندگی را با مشقت و سختی میگذرانند. خانواده برای امرار معاش، حشمت را برای فراگیری حرفه قلمزنی راهی کارگاه شاگرد سابق پدری میکنند اما او که جای خالی پدر را در کارگاه تاب نمیآورد از آنجا فرار میکند.
این مجموعه حاوی قسمت های کوتاه نمایشی طنز برای کودکان و نوجوانان است...
ايرج كه همراه همسرش نرگس و تنها پسرشان آرش در خانه اي اجاره اي زندگي مي كند، نامه اي دريافت مي كند كه در آن بچه اي بيمار از او كمك خواسته است. ايرج اين نامه را شوخي تلقي مي كند و همراه دايي (برادر همسرش) با اتومبيلش به طرف شمال حركت مي كند و زماني كه از يك تونل مي گذرند خود را در فضايي غريب و روبروي كلبه اي مي يابند و براي فرار از باران شديد به درون كلبه مي روند كه كسي در آن نيست ولي مدتي بعد ميهمانان ديگري سر و كله شان پيدا مي شود: بره سفيد كوچكي كه خود را ببعي معرفي مي كند، كلاغ، مرغ، خروس، الاغ و گاو. الاغ كه خود را پدرخوانده «ببعي» مي داند از راز نامه پرده برمي دارد و به ايرج مي گويد كه آن بچه بيمار در واقع همان ببعي است كه هميشه در آرزوي ديدن «خاله پيرزن» است كه جاي خالي مادر او را پر كرده بود و حالا از دوري او بيمار شده است. مادر «ببعي» نيز پيش از مرگش از الاغ خواسته بود كه در حق او پدري كند و او را نزد خود نگاه دارد. همه تصميم مي گيرند به ببعي كمك كنند. نرگس از آمدن ميهمانان ناخوانده به خانه ناراحت مي شود و ايرج به ناچار حيوانات را به يك هتل مي برد ولي در آنجا هم عذر آنها را مي خواهند و آنها بار ديگر به خانه ايرج مي روند و حيوانات به نرگس قول مي دهند كه هميشه تميز باشند. ايرج، ببعي را كه تب كرده، به مطب يك پزشك مي رساند اما همه مي دانند كه تنها درمان او، ديدن «خاله پيرزن» است. ايرج تصويري خيالي از «خاله پيرزن» نقاشي مي كند و آن را بر در و ديوار شهر مي چسباند. گرچه آقاي لطيف پور، صاحبخانه ايرج هم از وجود حيوانات در خانه ناراحت است اما بعدها در جشن تولد ببعي سنگ تمام مي گذارد. در جشن تولد كه همه بچه هاي مدرسه آرش شركت دارند، حال ببعي وخيم مي شود و او را به بيمارستان مي برند. پزشك پس از معاينه، از او قطع اميد مي كند و در حالي كه همه و از جمله پزشك فكر مي كنند كه ببعي مرده است، با آمدن «خاله پيرزن» بر بالين وي حال بره كوچك خوب مي شود و دايي نيز به ازدواج با دختر همسايه ايرج اميدوار مي شود.
محمود نويسنده اي است كه براي نوشتن باقيمانده ي كتاب جديد خود در پي يك كم كاري طولاني، به باغ پدري خود در دماوند پناه آورده است. اما در باغ درخت گلابي قديمي كه براي محمود سرشار از خاطره است ميوه نداده و باغبانان از او مي خواهند كه در مراسمي آييني براي ترساندن درخت و به بار نشستن دوباره ي آن شركت كند و محمود مي پذيرد و در اين بين او به مرور خاطرات نوجواني خود مي پردازد، زماني كه شيفته ي دختر عمه اش بوده و با اينكه دختر از او بزرگتر است به او ابراز عشق مي كند و برايش اشعار عاشقانه مي گويد و با او ساعت ها در باغ به اجراي نمايشنامه هاي مختلف مي پردازد، چرا كه هر دو به ادبيات علاقه مندند اما روزي دختر براي خداحافظي مي آيد چون قصد دارد نزد پدرش كه خارج از كشور است برود و محمود از او مي خواهد كه صبر كند و دختر مي پذيرد، اما سال ها بعد كه محمود وارد جريانات سياسي مي شود نامه هاي دختر را پاسخ نمي دهد و رفتنش را به تاريخي بعد موكول مي كند تا اينكه بر اثر فعاليت هاي سياسي به زندان مي افتد و آن جا با ديدن يكي از اقوام دختر خبر فوت او را دريافت مي كند. محمود در بازگشت از خاطرات خود به زمان حال، خود را در كنار درخت گلابي مي بيند كه چشم به محمود نوجوان كه بالاي درخت گلابي نشسته است دوخته و احساس نزديكي عجيبي با درخت گلابي دارد.
حسني پسر كوچكي است كه در شهر خود به تنبلي و خواب آلودگي معروف است. اهالي شهر هر كدام به شيوه اي تلاش مي كنند او را از تنبلي پرهيز دهند، اما موفق نمي شوند. پس از آنكه ترفند دلاك شهر با تراشيدن موهاي حسني مؤثر نمي افتد، مادرش با استفاده از علاقه حسني به سيب و به كمك معلم مكتب خانه سعي مي كند او را از خانه خارج كند. حسني پي سيب ها را مي گيرد، اما به جاي اينكه سر از مكتب خانه درآورد با ترفند آدم خل و ديوانه اي آواره بيابان ها مي شود. حسني اسير كاروان شترسواران مي شود و آنها به گمان اينكه دزد است دست و پايش را به درخت مي بندند، اما نهايتاً باعث نجات كاروان از شر دزدان مي شود و رئيس كاروان انگشترش را به او هديه مي دهد. حسني در مسير خود به طور اتفاقي كبوتراني را مي بيند كه درباره او صحبت مي كنند. آنها به حسني كلاه جادويي و يك پر هديه مي دهند كه در مواقع خطر مي تواند از جانش حفاظت كند و فقط شرطي كه مي گذارند اين است كه او بايد از اين پر و كلاه در كارهاي خوب استفاده كند. حسني در روستايي به طور اتفاقي با شعبده بازي آشنا مي شود و از او تمام ترفندهاي شعبده و جادو را ياد مي گيرد. پس از سال ها آن دو كبوتر دوباره سراغ حسني مي آيند و مي گويند اكنون زمان اجراي نقشه است و بايد به قصر سلطان برود و او را رسوا كند. حسني با ورود به قصر، سلطان و آدم هايش را به مضحكه مي گيرد و با استفاده از كلاه جادويي به زندان قصر مي رود و زندانيان را آزاد مي كند و با دزديدن اسب هاي سلطان مي گريزد. سربازهاي سلطان پي او مي روند. اما موفق به دستگيري اش نمي شوند حسني كه به طور اتفاقي در مراسم عروسي دختر حاكم حاضر شده، توسط سربازان و جادوگر غافلگير مي شود. جادوگر خاكستر مي شود و سربازان نيز كه براي دستگيري حسني آمده اند نمي توانند كاري انجام دهند، چون يكي از مهمانان حاكم مي گويد حسني نه تنها دزد نيست بلكه آدمي صادق و شجاع است. ازدواج ناخواسته دختر حاكم به هم مي خورد و دختر به خواستگاري حسني جواب مثبت مي دهد. پس از عروسي، حسني و همسرش به شهر خود باز مي گردند.