برچسب سهیل میرسپاسی

روزی روزگاری آبادی 1404

سریال«روزی روزگاری آبادی» بازگشت «داوود» به همراه مادرش به روستای زادگاهش را روایت می‌کند؛ بازگشتی که با چالش‌های خانوادگی، رقابت بر سر کسب‌وکار بسته و کشف رازی مشکوک همراه می‌شود.

ازازیل 1403

«ازازیل» داستانی است از زندگی دکتر شوکا مهرجویی، یک پزشک متخصص زنان و زایمان، و همسرش مانی پاشایی، زندگی آرام این زوج در شب تولد مانی، با ناپدید شدن مرجان، یکی از همسایگان‌شان، به هم می‌ریزد.

سرگرد بهروز شریفی، مأمور تحقیق این پرونده، متوجه می‌شود که ناپدید شدن مرجان ممکن است به دو پرونده مشابه دیگر مرتبط باشد. اما این تنها آغاز ماجرا است؛ کشف یک جسد در نزدیکی محل زندگی این زوج، پرونده را وارد فازی پیچیده و پر رمز و راز می‌کند.

ماتادور 1392

یک مقام اروپایی برای شرکت در کنفرانسی دربارهٔ انرژی اتمی به ایران می‌آید. گروهی تروریستی شامل یک زن و دو مرد که در زمینه ایجاد ناامنی و فضای رعب و وحشت در کشورهای در حال توسعه فعال هستند، برای به هم ریختن برنامه‌های این کنفرانس در ایران دست به تعدادی از فعالیت‌های تروریستی خطرناک می‌زنند. نیروهای پلیس برای جلوگیری از خرابکاریهای این تروریستها وارد عمل می‌شوند و...

ملکه گدایان 1399

البرز شیمیدان ساکن آلمان است . پدرش خسرو و مادرش خورشید در ایران زندگی می‌کنند. البرز با دختری به نام سارا که در ایران زندگی می‌کند و برای درمان بیماری پدرش به آلمان آمده، آشنا می‌شود و با او نامزد می‌کند. او قرار است در ترکیه با سارا ازدواج کند. همه‌چیز برای یک مراسم به یادماندنی مهیا است که خبر می‌رسد پدرش به کما رفته ‌است. البرز با گذشته‌ای مبهم، از بازگشت به ایران هراس دارد اما برای آخرین ملاقات با پدر، راهی جز بازگشت به ایران ندارد، ولی بنابر مشکلاتی او مجبور است که به صورت قاچاقی به ایران بیاید. با وجود اصرار فراوان مادر البرز برای بازنگشتن او به ایران، البرز تصمیم خود را گرفته است. وقتی او باز می‌گردد هیچ‌کس او را نمی‌شناسد و او را فرهاد بابایی خطاب می‌کنند و کسی جز قاچاقچی او را به خاطر ندارد ....

مظفرنامه 1386

داستان مظفرنامه به روايت بخشي از تاريخ معاصر ايران مي پردازد. ماجرا از ترور ناصرالدين شاه آغاز شده و با امضاي حكم مشروطيت توسط مظفرالدين شاه به پايان مي رسد.

گرگ و میش 1385

ساره و سوده، خواهراني كه والدين‌شان را در زلزله از دست داده اند زندگي خوبي در كلبه اي در كوهستان هاي شمالي دارند. ساره مرد جواني به نام پارسا را كه راهش را گم كرده به كلبه مي آورد. پارسا فردا از آنها جدا مي شود اما به علت مصرف قرص هاي روان‌گردان به كلبه برمي گردد و به سوده تجاوز مي كند و مي گريزد. ساره تصميم مي گيرد از پارسا انتقام بگيرد و راهي تهران مي شود كه به او خبر مي دهند سوده خودكشي كرده است. ساره از طريق زن و برادرزن پارسا مي فهمد كه او مردي هوسران است و به علت ورشكستگي از دست طلبكاران فراري است و اكنون در مسافرخانه اي در بندرعباس منتظر خروج از كشور. ساره راهي جنوب مي شود. در راه با دختري بي‌پناه به نام معصومه كه به زور به فساد كشيده شده آشنا مي شود. در طول مسير،‌ اين دو با زن پاك و راهزني كه توبه كرده روبرو مي شوند. نگاه ساره به زندگي عوض مي شود و از انتقام صرف نظر مي كند، اما به درخواست معصومه راهي بندر مي شوند تا دريا را ببينند. در آنجا زني جنوبي براي انتقام از پارسا او را كشته است. ساره و معصومه زندگي تازه اي را شروع مي كنند.