برچسب سعید قره خانلو

رستگاری در 20/8 دقیقه 1383

طاها رحماني، دانشجوي اخراجي از دانشگاه، به عنوان راننده در يك آژانس كار مي كند. او تحت تأثير دوست صميمي اش فؤاد و بر مبناي باورهاي شان رأساً تصميم به اصلاح جامعه و برخورد با كساني مي گيرند كه مشهور به ترويج فساد هستند. فؤاد تنها راه اصلاح جامعه را در اعمال خشونت مي داند و عقيده دارد جهان بايد از مظاهر غفلت پاك شود. از هيمن رو به دوستش مأموريت مي دهد تا زني تن فروش به نام آهو شريفي را كه با برادر كوچكش در محله آنها زندگي مي كند، بكشد. طاها به قصد كشتن آهو او را سوار اتومبيل آژانس مي كند اما با شنيدن حرف هاي زن كه حالا خود را آماده مردن نشان مي دهد درمي يابد كه او زن بيچاره و مستأصلي است و بنابراين از كشتن او صرف نظر مي كند. طاها در مراجعت كارت دانشجويي زن را كه داخل ماشين افتاده مي بيند. او از اين كه دوستش در كشتن آهو ناكام مانده عصباني مي شود و مي گويد كه او فريب حرف هاي آهو را خورده است. اما طاها تصميم مي گيرد ديگر مجري نظرهاي خشونت بار فؤاد نشود و تصميم مي گيرد كارت دانشجويي آهو را به او بدهد. وقتي در غياب آهو به منزل او مي آيد با هومان برادر آهو آشنا مي شود. مرد متمولي كه آهو را صيغه خود كرده از طريق پيشكارش سهيلي، از ماجراي آهو و طاها باخبر مي شود و دو مرد را اجير مي كند تا طاها را گوشمالي بدهند. وقتي مزاحمت هاي فؤاد كه جوان ديگري را براي آزار آهو انتخاب كرده، تكرار مي شود طاها، آهو و هومان را به خانه عمه اش مولودخانم مي برد اما در آنجا هم علاوه بر تكرار مزاحمت ها، با مخالفت شوهرعمه اش روبه رو مي شود و از طرف آدم هاي فؤآد روي صورت هومان اسيد مي پاشند. وقتي آهو از روي ناچاري شب را در پارك مي گذراند، همراه تعدادي زن ولگرد دستگير و بازداشت مي شود. به دستور مرد ثروتمند، سهيلي با دادن وثيقه او را آزاد مي كند و او را به آپارتماني مي برد كه قرار است مرد به آنجا بيايد. آهو مرد را مي كشد و سلاح مرد را به طاها كه در تعقيب او به آپارتمان آمده مي دهد و آنجا را ترك مي كند.

برگ برنده 1382

آرمان سيرتي، مدير يك آژانس مسافرتي، در پي يك كلاهبرداري كلان قصد خروج از كشور را دارد، اما تصادف ناگهاني او با يك دختر گل فروش، برنامه هايش را به هم مي ريزد. آرمان، دختر را به بيمارستان مي رساند و خودش بازداشت مي شود. روز بعد در حالي كه به نظر مي رسد حافظه اش را از دست داده به هوش مي آيد و آرمان به قيد وثيقه در حالي آزاد مي شود كه تا نگرفتن رضايت دختر حق خروج از كشور را هم ندارد. آسيه، خواهر آرمان، دختر را به خانه ي خودش مي برد و با چاپ عكس دختر در روزنامه ها مي كوشند هويت او را بفهمند. فردي كه آگهي را ديده با آرمان تماس مي گيرد و اعلام مي كند كه قبلاً با همين دختر تصادف كرده و مشخص مي شود كه تصادف رخ داده يكي از شگردهاي دختر و همدستش، مردي به نام كمال، براي سركيسه كرن آدم هاست. آرمان كه متوجه شده فراموشي دختر نيز نقشه است، تلاش مي كند با پرداخت مبلغ اندكي رضايت او را بگيرد. اما دخترك كه بركت نام دارد و در اين مدت پي به شرايط آرمان برده، تقاضاي پنج ميليون تومان مي كند. آرمان كه تمام سرمايه اش را به خارج از كشور منتقل كرده، زير فشار قرار مي گيرد كه با بركت ازدواج كند و پس از خروج از كشور، در دوبي مبلغ مورد نظر را به عنوان مهريه به او بپردازد. كمال نيز كه خود دلباخته ي بركت است و احساس مي كند كه دختر به او نارو زده، مبلغي را با تهديد از آرمان مي گيرد و كاري مي كند تا بركت به عنوان همسر آرمان دستگير شود. آرمان هم كه در اين فاصله به بركت علاقه مند شده براي نجات او از زندان، خودش را معرفي مي كند.

مزاحم 1380

نيما دادگر و همسر جوانش غزل در حال بازي در يك فيلم هستند. تلفن هاي مشكوك زيادي باعث ناراحتي نيما و غزل مي شود. مزاحم به نيما مي گويد كه او قاتل همسر سابق نيما است و حالا قصد دارد غزل را بكشد. مزاحمت ها با صداي يك زن است و به همين خاطر شك و ظن غزل تحريك مي شود و نيما و غزل با هم درگير مي شوند. بالاخره نيما دختر مزاحم را پيدا مي كند و اتاق او را پر از عكس هاي خود مي بيند و در حضور غزل با مزاحم روبرو مي شود، ولي در آنجا مي فهمند كه او در واقع پسري است كه دوست سابق غزل بوده و حالا مي خواهد انتقام عشق از دست رفته اش را بگيرد. نيما اسلحه ي او را نابود مي كند و همه چيز به خوبي خاتمه مي يابد.

روز کارنامه 1381

آراد در روز گرفتن كارنامه اش متوجه مي شود باز هم در ديكته تجديد آورده، ناظم مدرسه او را شماتت مي كند كه چرا وضعيت درسي شاگردي كه پدرش دكتر و مادرش كارشناس باستان شناسي است، بايد اينگونه باشد. آراد پريشان به خانه مي رود و در پي يافتن راه حلي براي فرار از شماتت پدر و مادرش، با نوشتن نامه اي خطاب به آنها مي گويد كه قصد دارد خود را از بالاي برج سياه به پايين پرتاب كند. او زماني به برج مي رسد كه هم زمان است با حمله مسلحانه شخصي به نام امير كه براي انتقام به سراغ باجناقش فريدون آمده، كه در همان برج كار مي كند. امير براي فرار از دست پليس به پشت بام مي گريزد. آراد نيز كه قصد دارد خود را از آن بالا به پايين پرت كند، او را مي بيند. امير آراد را سپر بلا مي كند تا از ساختمان بگريزد. آراد كه حالا مشكل خودش را فراموش كرده، كارها و زندگي امير برايش كنجكاوي برانگيز مي شود و تصميم مي گيرد او را همراهي كند. از طرفي نيز خانواده آراد در جستجوي او هستند. امير كه در كشتن باجناقش ناكام مانده همراه با آراد به خانه او مي رود و زن و تنها فرزندش را به گروگان مي گيرد. فريدون كه پي برده جانش در خطر است زماني كه به خانه مي رسد تا براي گريز همراه با زن و بچه اش به مسافرت برود، خود را با امير رو در رو مي بيند. امير او را به جايي خارج از شهر مي برد و مي گويد براي انتقام گرفتن و به خاطر اين كه امير باعث شده زن و زندگي اش را از دست بدهد و شش سال زنداني شود، قصد كشتن او را دارد. آراد كه آشفته شده به امير اعتراض مي كند و از فريدون قول مي گيرد تا دل امير را به گونه اي به دست آورد. از آن طرف هم آراد كه ديگر با امير رفيق صميمي شده و خيالش از جانب او راحت است تصميم به برگشت به خانه مي گيرد. خواهر آراد كه به طور اتفاقي كارنامه او را پيدا كرده آن را به مادرش نشان مي دهد و حالا باز همه چيز تازه شروع مي شود.

شهر زیبا 1382

در كانون اصلاح و تربيت «شهر زيبا» نوجوانان زنداني با خواست اعلا جمع مي شوند تا هجدهمين سالروز تولد اكبر را جشن بگيرند. اكبر متهم است دو سال پيش دختري را كشته و حالا زمان قصاص اوست. اعلا، دوست اكبر، براي كمك به او به اتفاق فيروزه خواهر اكبر براي گرفتن رضايت به سراغ شاكي پرونده، ابوالقاسم (پدر مقتول) مي روند. ابوالقاسم كه با سماجت آنها روبرو مي شود، به دادگاه مي رود تا اجراي حكم را جلو بيندازد اما به او مي گويند بايد منتظر باشد و بايد ابتدا پول ديه را آماده كند. ابوالقاسم كه توانايي پرداخت پول را ندارد سعي مي كند اين مبلغ را از صندوق بيت المال تهيه كند اما كسي حاضر به امضاي ورقه استشهاد نيست. از طرفي به تدريج ميان فيروزه ـ كه از همسر معتادش جدا شده ـ و اعلا نيز علاقه اي به وجود مي آيد. زن ابوالقاسم كه مي خواهد به جاي قصاص پول ديه را بگيرد و خرج مداواي دختر معلولش كند، به ابوالقاسم اصرار مي كند رضايت بدهد. ابوالقاسم مخالف است و تصميم دارد براي تأمين پول ديه خانه را بفروشد اما باز هم موفق نمي شود و اعلا معامله را به هم مي زند. ابوالقاسم كه سماجت فيروزه و اعلا را مي بيند مي گويد حاضر است رضايت بدهد، اما حالا فيروزه مبلغ ديه را ندارد كه پرداخت كند. همسر ابوالقاسم با همفكري برادرش به اين نتيجه مي رسند چون اعلا پسر لايقي است پس مقدمات ازدواج او را با دخترش فراهم و از گرفتن پول ديه صرف نظر كنند. آنها قصدشان را به فيروزه مي گويند و از او مي خواهند مقدمات ازدواج را فراهم كند. اعلا كه از قضيه خبر ندارد به فيروزه مي گويد قصد دارد پول ديه را از هر طريق ممكن تأمين كند اما با مخالفت و پرخاش فيروزه روبرو مي شود و از طرفي نيز وقتي قصد خانواده ابوالقاسم را مي فهمد تصميم نهايي را به فيروزه وامي گذارد. فيروزه تظاهر مي كند كه به اعلا علاقه ندارد. اصرار مددكار كانون نيز بر اينكه ابوالقاسم از شرطش منصرف كند به جايي نمي رسد. اعلا دوباره نزد فيروزه برمي گردد، اما فيروزه در روي او باز نمي كند.

رقص در غبار 1381

نظر جوان بيست و يكي دو ساله اي است كه روزي در ميني بوس با ريحانه آشنا مي شود و ازدواج مي كنند، اما حرف هاي ناپسندي كه در مورد مادر ريحانه وجود دارد او را مجبور مي كند تا ريحانه را طلاق بدهد. ريحانه هم به اين تصميم تسليم مي شود اما نظر در برابر دادگاه خودش را موظف مي داند كه مهريه ريحانه را پرداخت كند. كار نظر نگهداري اسب هايي است كه با تزريق سم مار به آنها ازشان پادزهر تهيه مي كنند. روزي پليس براي دستگيري نظر به آنجا مي آيد، چون او نتوانسته به تعهد مالي كه داده بود عمل كند. نظر سوار اتومبيلي مي شود كه متعلق به مارگيري منزوي و عبوس است. آنها به وسط بياباني مي رسند كه مارگير مارها را از آنجا مي گيرد. مرد وقتي متوجه وجود نظر مي شود او را از خود مي راند، بدون اينكه حتي كلمه اي با او حرف بزند. نظر با وجود بدرفتاري هاي مرد تصميم مي گيرد همان جا بماند و مار بگيرد. نظر پس از كمي تلاش موفق مي شود يك مار بگيرد، اما آن را از دمش مي گيرد و مار انگشت حلقه دست چپش را نيش مي زند و مارگير مجبور مي شود انگشت او را قطع كند. او انگشت را در ظرفي پر از يخ مي ريزد و نظر را به بيمارستان مي رساند كه انگشت را به دست نظر پيوند بزنند. مرد در راه زندگي اش براي نظر حرف مي زند و مي گويد مردي را كه به زنش نظر داشته خفه كرده و خودش به زندان افتاده، اما وقتي از زندان فرار كرده، ديده زنش با كس ديگري ازدواج كرده است. در بيمارستان براي عمل پول مي خواهند و مرد مارگير كه حالا انگار آدم ديگري شده، اين پول را فراهم مي كند، اما نظر پول را برمي دارد و از بيمارستان فرار مي كند. او پول را تمام و كمال به ريحانه مي دهد تا دينش را ادا كرده باشد. كمي بعد نظر اتومبيل و وسايل مارگير را نزد دكه داري كه خواهان خريد اتومبيل بود مي بيند و مي فهمد مارگير براي تهيه پول بيمارستان اتومبيل اش را فروخته است.

زخم شانه حوا 1388

زنی در شمال کشور زندگی می‌کند. فرزند او دو سال پیش شهید شده و عروسش بعد از دو سال تصمیم دارد بار دیگر ازدواج کند. شب عروسی به مادر خبر می‌رسد جنازه‌ای که دو سال پیش به خاک سپرده شده متعلق به فرد دیگری است و به احتمال زیاد فرزند او زنده است. او بعد از شنیدن این خبر جستجو را آغاز می‌کند و در اولین اقدام به جبهه می‌رود.

حوالی اتوبان 1387

زندگی آرام و زیبای سیما و پاشا با ورود زنی به نام پردیس به هم می ریزد.پردیس که زنی خیابانی است،رازهایی را از گذشته ی سیما می داند که می تواند زندگی او را با خطر فروپاشی مواجه کند.سیما تلاش می کند او را از زندگی اش براند اما برحسب اتفاق پردیس با پاشا ملاقات می کند.