برچسب سعید حاجی میری

چای نبات 1403

«چای نبات» داستان عطاست، که همیشه در پی کمک به دیگران است؛ اما این قضیه خالی از دردسر برای خودش، خانواده‌اش و حتی شخصی که نیازمند کمک بوده، نیست.

آتش در خرمن 1369

با آغاز جنگ ايران و عراق طالب، ارباب روستاي مالكيه، مقدمات را براي ورود ارتش عراق به خاك ايران فراهم مي كند. او با شعار «امت واحد عربي» مي كوشد مردم را به بدرقه ي سربازان عراقي بفرستد. خاله طوبي با اطلاع از اين موضوع به روستا مي رود تا خواهرزاده اش رحمان را كه چوپان گاوميش هاي طالب است، به اهواز ببرد. روحاني روستا با طالب و عواملش در ستيز است. خاله طوبي و رحمان توسط سربازان دشمن اسير مي شوند. يكي از رعيت هاي طالب به نام جاسب، كه قصد كمك به خاله طوبي و رحمان را دارد، به اسارت سربازان عراقي درمي آيد. روزي كه رحمان گاوميش ها را به چرا برده شاهد قتل عام گروهي از روستاييان به دست سربازان عراقي است. او با اسلحه اي كه بر پشت گاوميشي پنهان كرده يك سرباز عراقي را از پا درمي آورد و از مهلكه مي گريزد. سربازان ايراني او را نجات مي دهند. رحمان در كنار جاسب و رزمندگان بسيجي در آزادسازي زادگاهش شركت مي كنند.

استشهادی برای خدا 1386

فتحی، راهبان قدیمی قطار در روزهای پایانی زندگی اش، برای جبران اتفاقات گذشته به روستای زادگاه خود بازمی‌گردد تا حلالیت از مردمی که با گفتن حرف ها و سوءظن هایی نسبت به همسرش بوده باعث فرار او از روستا شده را بگیرد او درصدد استشهادی برای خدا از امضاء مردم است تا آسوده بمیرد.

توهم 1364

دو تن از اعضاي «سازمان مجاهدين» در يك خانه تيمي پناه گرفته اند. يكي از آنها نسبت به مواضع فكري وسياسي سازمان ترديد دارد، اما ديگري همچنان بر ادامة راه راسخ است آن دو به دنبال حادثه اي خيال مي كنند كه به محاصرة نيروي انتظامي گرفتار شده اند، تلاش مي كنند تا اسناد درون سازماني را در آتش بسوزانند و با نيروهايي كه به آن‌ ها هجوم آورده اند مقابله كنند. در اين كشاكش آن كه نسبت به سازمان در ترديد است، مي گريزد و ديگري دوست رابط خود را كه وارد خانه شده است به اشتباه از پا در مي آورد.

اسکادران عشق 1375

فريد فرزند يك خلبان هواپيماي كوچك سمپاش كه به تازگي به ايران آمده وارد شغل پدر مي شود و قرار است همراه پدر براي آفت زدايي در مقابل هجوم ملخ ها به يك منطقه در سيستان و بلوچستان بروند. فريد قصد دارد با همسرش مريم از طريق پرواز با هواپيماي سمپاشي از طريق مرز پاكستان به آمريكا نزد مادرش برود، او براي انجام نقشه اش مجبور به همكاري با قاچاقچيان اشياء عتيقه مي شود، مريم با اطلاع يافتن از اين موضوع فريد را قانع مي كند تا شي ارزشمند را نزد پدر بگذارد و بعد با اينكه موافق رفتن از ايران نيست به پاكستان بروند. مريم و فريد پرواز مي كنند، در حين پرواز هواپيما دچار نقص فني مي گردد و فريد مجبور به فرود اضطراري مي شود اما در همين زمان مأموران انتظامي از فريد تقاضا مي كنند تا با استفاده از هواپيماي آنها قاچاقچيان منطقه را غافلگير كرده و دستگير كنند. از طرفي سركرده قاچاقچيان ناصر صراف زاده فريد را گروگان مي گيرد چرا كه فريد را در غافلگير شدن توسط نيروهاي انتظامي مقصر مي داند. فريد با كمك پدرش و مأموران حفاظت منطقه نجات پيدا مي كند و از رفتن به آمريكا منصرف مي شود.

بیداری 1387

داستان زني به نام زهرا است كه حافظه اش از زماني كه براي آخرين بار دختر 6 ساله اش ياسمن را ديده، متوقف شده است. اكنون پس از گذشت 24 سال از آن اتفاق، حافظه زهرا بازگشته و او قصد دارد دختر گمشده‌اش را بيابد اما همه نشاني‌هايي كه به ياد دارد به كلي تغيير كرده است...

انعکاس 1386

سینا با دختری هم دانشگاهی ست که زمان دانشجویی خود میخواسنتد با هم ازدواج کنند اما نمیتوانند و بعد 5 سال همدیگر را در فرودگاه میبینند و سینا به زور به خانه ی آن دختر میرود و آن دختر با میله به سر سینا میزند و او را راهی بیمارستان میکند. همسر سینا از داستان با خبر میشود و زندگی آن ها از هم می پاشد و آن دختر نمیخواهد که شوهرش از این قضیه خبر دار شود و به همین دلیل لا پوشونی های زیادی میکند که سرانجام شوهرش میفهمد و تصمیم به طلاق میگیرد اما سینا همه چیز را برای او توضیح میدهد و به زندگی خود ادامه میدهند.

پسر آدم دختر حوا 1387

مينا بزرگمهر و فرهود زندي دو وكيل جوان و تازه كار هستند كه به شكلي ناخواسته و به دليل فريب كاري دو بنگاه معاملات ملكي، سر از يك ساختمان درمي آورند و ناچار مي شوند يك آپارتمان را با شراكت هم اجاره كنند. آنها هر يك دفتر وكالت خود را سر و سامان مي دهند، اما همواره با هم در مشاجره و رقابت هستند. شرط مي كنند هر كس موفق شد زودتر وكالت كسي را عهده دار شود، حق ماندن در آن ساختمان را دارد. ورود سيامك و خواهرش به اين دفتر، عملاً اين شرط را باطل مي كند، چون ابتدا آنها به مينا مراجعه مي كنند و سپس با دسيسه فرهود مجبور مي شوند پرونده را به او بسپارند. پرونده درباره زوجي است كه پس از جدايي، بر سر حضانت فرزندشان با هم اختلاف دارند. مرد كه ناصر نام دارد مهندس ارشد يك شركت خودروسازي است و ظاهراً مي خواهد پسر خردسالش سامان را با خود به خارج ببرد. همسرش محبوبه سردبير يك مجله اجتماعي است و علاقه مند به موضوع هايي مثل طرح حقوق زنان در جامعه. مينا براي جلوگيري از تضييع حق محبوبه، وكالت او را به عهده مي گيرد. به اين ترتيب، مينا و فرهود در پرونده اي مشترك رودرروي هم قرار مي گيرند و شرط تازه اي مي گذارند؛ وكيل بازنده بايد آن دفتر را ترك كند. ناصر و فرهود پرونده را تا آستانه پيروزي در دادگاه پيش مي برند، اما محبوبه با پيدا كردن محل اختفاي دو نفر از مطلعين و دعوت شان به دادگاه، به قاضي ثابت مي كند كه برخلاف ادعاي وكيل، ناصر قصد مهاجرت به خارج را داشته و مي خواسته سامان را هم ببرد...