اعتراف میکنم 1405
سریال اعتراف میکنم، ماجرای یک گروه تحقیق و بازجویی است که در هر قسمت پروندهای پیچیده را بررسی میکنند تا مجرمان خطرناکی را وادار به اعتراف کنند.
سریال اعتراف میکنم، ماجرای یک گروه تحقیق و بازجویی است که در هر قسمت پروندهای پیچیده را بررسی میکنند تا مجرمان خطرناکی را وادار به اعتراف کنند.
مردی به نام اقبال در حال رانندگی در شب همراه با همسر باردارش است که ناگهان با یک سگ تصادف میکند و آن را میکشد. این تصادف، آسیب شدیدی به موتور ماشین وارد میکند و خودرو کمی بعد از کار میافتد. اقبال به ناچار به تعمیرگاهی در نزدیکی پناه میبرد که متعلق به وحید است. وحید متوجه شباهت زیاد اقبال به مأموری میشود که در زندان او را شکنجه داده و زندگیاش را نابود کرده بود. وحید شروع به تعقیب اقبال میکند؛ مردی که با پای مصنوعی راه میرود، و در نهایت او را میرباید. وحید قصد دارد او را زنده به گور کند، اما در هویت واقعی اقبال دچار تردید میشود و تصمیم میگیرد با یکی از همبندان سابق خود تماس بگیرد تا موضوع را روشن کند.
او با چند نفر ملاقات میکند: سَلار، کتابفروش؛ شیوا، عکاس عروسی؛ گُلی، عروس؛ علی، داماد؛ و حمید، کارگری خشمگین. این افراد همگی در ون وحید جمع میشوند و در روز و شب به همراه هم در شهر میچرخند، در حالی که به دنبال انتقام از مردی هستند که روزگاری به شکلی بیرحمانه آنها را آزار داده است. اما در طول مسیر، آنها دربارهٔ اخلاقی بودنِ کشتن مردِ اسیر و اینکه آیا او واقعاً همان فردِ شکنجهگر است یا نه، دچار تردید و درگیری درونی میشوند.
زندگی پدر و پسری با ورود زنی غریبه به خانه شان دگرگون می شود.
ساعد و نادر در راه برگشت از کارخانه با دختری روبرو می شوند ...
یعنی صنم و قنبر به خاطر عقدبستن در روزی که قمر در عقرب بوده، دچار نحسی شدهاند و باید از یکدیگر طلاق بگیرند و در روز سعدی، دوباره عقد کنند. آنها دور از چشم فرزندانشان، طلاق میگیرند اما با فوت محضردار، عقدشان به تعویق میافتد.
جاده خاکی، حکایت از سفر خانواده ای دارد که در بدو امر مقصدی نامعلوم را در دل طبیعت پیش می گیرند.
پدرام ده ساله با مادرش افسانه زندگی میکند و مشکلات زیادی با او دارد. افسانه قصد ازدواج دارد ولی با مخالفت پدرام روبهروست و دلیل مشکلات پدرام را همین مسئله میداند. پدرام با جوان عجیب و غریبی آشنا میشود و یک رابطه دوستی پنهانی بین آنها شکل میگیرد...