رویای یک نیمه شب تابستان (نمایش) 1398
من تصمیم گرفتم که بمیرم و تو نمیتونی این حق رو از من بگیری...
گروهى از نوجوانان با ابلاغ آموزش و پرورش براى اعزام گروه هاى سرود برتر دانش آموزى به جبهه و دادن روحیه به رزمنده ها خود را براى رفتن به منطقه آماده مى کنند؛ اما گرفتن رضایت نامه از پدر و مادر به عنوان شرط لازم رفتن به منطقه براى آنها مشکل ساز مى شود. بین آنهایى که موفق به گرفتن رضایت نامه مى شوند و آنهایى که نمى شوند، دودستگى پیش مى آید و بالاخره گروهى از آنها عازم جبهه مى شوند. در آنجا نیز با مشکلات فراوانى روبه رو مى شوند و حتى با عبور از میدان مین خودشان را به رزمنده ها مى رسانند اما متوجه مى شوند که...
الهام زنی کمشنوا است که با همسر کمشنوای خود، سعید مشکل بزرگی دارد و این مشکل منجر به جدایی آنها شده است. الهام میخواهد پسر کمشنوایش عمل کاشت حلزون را انجام بدهد تا بتواند به مدرسه بچههای شنوا برود و از نعمت شنیدن برخوردار شود و سعید با این عمل سر ناسازگاری دارد و دلش نمیخواهد که یگانه فرزند آنها یعنی مهرشاد زیر تیغ این جراحی برود.
دانش در يک سلماني مشغول به کار است و روياي بازيگري دارد، او براي نزديک شدن به يک گريمور تئاتر شبها زنان گدا را به سلماني ميکشاند و پس از چيدن موهايشان آنها را به قتل ميرساند و روز بعد موهاي زنانه را به گريمور مي فروشد. بخش قابل توجهي از داستان در ذهن دانش ميگذرد و جهان فانتزي او را براي مخاطب ترسيم ميکند.