برچسب ساناز کیهان

رفقای خوب 1382

داستان این فیلم درباره چند جوان است که تصمیم می گیرند تعطیلات را به ویلایی در شمال بروند. در بین راه یکی از آن ها دوست قدیمی اش را می بیند و با هم همسفر می شوند اما در ویلا ماجراهایی اتفاق می افتد که آن ها را گرفتار قانون می کند و ...

شب می گذرد 1387

داستان دربارهٔ دو پزشک پدر و پسر است که در سال ۵۴ باهم در یک شهرستان مشغول خدمت هستند و در کنار طبابت مشغول کار سیاسی هم هستند. ساواک به شدت در پی پیدا کردن مسببان خرابکاری هاست. این ماجراها با جریاناتی که در خانواده و محله قدیمی آن‌ها می‌گذرد تلفیق می‌شود و تا سال ۵۸ ادامه پیدا می‌کند.

راز نیاز 1384

دختری دانشجو به نام نیاز به همراه دوستانش با فریب دادن مردهای پولدار هزینه تحصیل و دانشگاهشان را تامین می کنند. روزی که سعی در پیاده کردن مجدد نقشه خود دارند، نیاز سوار ماشین برادر استادش می شود غافل از اینکه…

خط قرمز 1380

چند نوجوان که هر یک برای فرار از مشکلات زندگیشان، از خانه فرار کرده، دور هم جمع می‌شوند و با هدف سفر به سوی آرمان‌ها و خواسته‌های خود پا به راهی با مقصد نامعلوم می‌گذارند، سفری با حوادث ناگوار …

شب آفتابی 1380

لیلا، منصور،مهناز و بهنام دست به یک سرقت کلان از جواهرفروشی می‌زنند.لیلا جهت کمک به بهنام که زخمی شده به داروخانه می‌رود تا باند تهیه کند،که توسط پلیس دستگیر شده و به مدت ده سال روانه زندان می‌شود. بهنام که قصد ازدواج با او را داشته،بعد از چهار سال او را فراموش کرده و با بهناز ازدواج می‌کند.لیلا در زندان در ایام محرم خواب فاطمه زهرا را می‌بیند که به او می‌گوید مادرش را پیدا می‌کند.رئیس زندان ۲۴ ساعت به او مرخصی می‌دهد،تا مادرش را پیدا کند. او با بی بی که در ایام محرم مجلس عزا بر پا می‌کند آشنا می‌شود لیلا،بهنام را که حالا رئیس یک باند بزرگ مواد مخدر است،پیدا می‌کند و آنها را به پلیس لو می‌دهد و خود دوباره به زندان بازمی‌گردد و پس از ۶ سال دوباره به نزد بی بی بازمی‌گردد.

کلاهی برای باران 1385

ابي و جلال براي دزدي وارد خانه اي مي شوند و ابي در جريان دزدي حضور باران و مادرش در خانه مي شود. او هنگام خروج متوجه خودكشي باران به علت شكست عشقي در برابر پيروز مي شود، اما به سرعت آنجا را ترك مي كند و همراه جلال از آنجا دور مي شود ولي به اصرار ابي، جلال براي نجات باران به خانه برمي گردد و به كمك مادرش او را به بيمارستان مي رساند. ابي و جلال كه از دزدي خانه باران چيز زيادي نصيب شان نشده، تصميم مي گيرند به دليل شرايط مالي خوب پدر باران به نحوي خود را به او نزديك كنند. از اين رو ابي به بيمارستان مي رود و وانمود مي كند كه مي تواند شرايطي را فراهم كند تا پيروز پشيمان از رفتار گذشته، دوباره به سوي باران بازگردد. باران كه قبول حرف هاي ابي برايش مشكل است، بالاخره مي پذيرد كه در صورت انجام اين كار، پول خوبي را از پدرش بگيرد و به او بدهد و مبلغي هم جهت شروع كار مي دهد. ابي از باران نشاني و مشخصات پيروز را مي گيرد و به كمك جلال پي مي برد كه پيروز با برديا در رستوراني قرار ملاقات دارند. جلال در شمايل يك زن وارد رستوران مي شود و در مقابل چشمان باران كه همراه ابي به آنجا آمده، وانمود مي كند كه پيروز قبلاً با او رابطه داشته و به همين دليل با او درگير مي شود. ابي به باران قول مي دهد كه آنها در كارشان موفق خواهند شد، و باران بايد به حرف هاي او توجه كند و به پيروز فكر نكند. كم كم حرف ها و حركت هاي ابي باعث تغيير روحيه باران مي شود و اين همان چيزي است كه پدر و مادر باران نيز متوجه شده اند. باران با ابي به محلي كه پيروز به آنجا رفته مي روند و بين ابي و پيروز درگيري ايجاد مي شود و باران نيز سعي در نزديك شدن به پيروز دارد، اما پيروز با بي اعتنايي، باران را از خود مي راند. بعد از اين ماجرا باران كه بسيار پريشان شده، با ابي درگير مي شود،‌ ولي ابي مي گويد كه تا موفقيت راهي نمانده است.