برچسب سالار سعیدی

سرزمین کهن (سرزمین مادری) 1392

این مجموعه به بررسی تاریخ سیاسی-اجتماعی ایران از سال۱۳٢١ تا پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران در بستر زندگی یک پسربچه می‌پردازد که در قالب سه فصل برای پخش آماده شده‌است. در فصل اول سریال، کودکی رهی که شخصیت اصلی سرزمین کهن است به تصویر کشیده می‌شود، که نقش او را علی شادمان بازی می‌کند. رهی بعد از بمباران دهکده محل سکونت‌شان توسط نیروهای متفقین، از زیر آوار بیرون کشیده می‌شود. رهی پس از چند روز مراقبت توسط مادرش راهی تهران می‌شود. سال‌ها بعد او در یک خانواده توده‌ای بزرگ می‌شود، اما بر اثر به وقوع پیوستن ماجراهایی او به یک خانواده درباری سپرده می‌شود. در این خانواده است که او رفته رفته به هویت خود پی می‌برد. همین باعث می‌شود به یک خانواده دیگر که مذهبی هستند، سپرده شود، اما این پایان ماجراهای او و اطرافیانش نیست.

مامان بهروز منو زد 1390

بهروز كودكي 11 ساله است كه در كلاس پنجم درس مي خواند و در خانواده اي فقير در همدان زندگي مي كند كه پدرش بناست و مادرش در خانه كار مي كند. بهروز در حسرت داشتن دوچرخه است كه صبح ها زودتر به مدرسه برسد ولي خانواده اش توانايي خريد آن را ندارند. بهروز به قدري شيطنت و مردم آزاري مي كند كه پدرش هميشه از دستش شاكي است و حتي يك بار به خاطر دردسرهايي كه درست مي كند او را در انباري زنداني مي كند ولي رفتار بهروز تغيير نمي كند. شيطنت هاي بهروز دست خودش نيست و بيشتر به دليل بي برنامگي و عدم اعتماد به نفسي كه دارد، حساس است و مي خواهد خودي نشان دهد. بهروز عاشق فوتبال و دروازه باني است و لقب «بهروز مسي» را به خودش داده. او تنها يك دوست صميمي دارد به نام جواد، كه هر از گاهي، ترك دوچرخه او به مدرسه مي رود كه او هم چندان دل خوشي از بهروز ندارد. قرار است مسابقات فوتبال دبستان ها برگزار شود كه جواد براي خلاصي از دست بهروز به او مي گويد جايزه اش دوچرخه است! نيما نكيسا به دليل خاطرات خوبي كه از دوران تحصيلش در همين مدرسه داشته، قرار است بيايد و در همين مدرسه به بچه ها آموزش فوتبال بدهد. او از نوع پرش هاي بهروز راضي است ولي از اخلاقش با ديگران و كنار نيامدن با بچه ها ناراضي است و به همين دليل شرط پذيرفتن بهروز در فوتبال را داشتن سه نكته مقرر مي كند: رضايت مدير و ناظم، كنار آمدن با بچه ها و اثبات لياقت در فوتبال و تمرين بدني. بهروز در كلاس و دروازه باني رقيب سرسختي به نام حميد دارد. يك روز با ديدن حميد و جواد در خيابان، متوجه مي شود كه...