مشاور مدرسه یا آچارفرانسه؟!
بلافاصله بعد از صدای زنگ تفریح، خود را به من رساند؛ در حالی که صدایش زودتر از خودش آمده بود: «آقا ببخشید نمیشه به معلم ریاضی بگین که دیگه سر کلاس ننویسیم؟»
بلافاصله بعد از صدای زنگ تفریح، خود را به من رساند؛ در حالی که صدایش زودتر از خودش آمده بود: «آقا ببخشید نمیشه به معلم ریاضی بگین که دیگه سر کلاس ننویسیم؟»
اگر به سراغ رابطه معلم و شاگرد در مدارس جهان برویم، پس اول باید از «رویه کلی» در این رابطه سخن بگوییم. واقعیت آن است که میتوان حرفهای قلمبه و زیادی زد؛ اما از آنسو، میتوان همه را خلاصه کرد.
«اصفهانزیبا» را برمیدارد و به یادداشت «راهبران روشمند و توانمندساز» نگاه میکند. ابروهایش را بالا میاندازد و بادی به غبغب که «خیلی خُب! چرا منِ معلمِ ایرانی نتوانم مانند معلمانِ آن سوی آب، چنین ویژگیهایی داشته باشم؟ از فردا من هم با همین الگو سر کلاس میروم.»
برخی دانشآموزان استعداد سمینار کلاسی دارند. دیگری دوست دارد کلیپی پخش شود تا نقد کند. یکی میتواند برای همگروهی خود مسائل پیچیده را آسان کند. همه اینها نیز به یادگیری خوب ختم میشود. پس چرا باید شیوه مشارکت همه در کلاس یکسان باشد؟
صدای زنگ تفریح مدرسه همسایه ما گوش محله را کر کرده. نه خود زنگ؛ آن که چند ثانیه بیشتر نیست. صدای موسیقی پرهیجانی که در طول زنگ تفریح پخش میشود را میگویم.
«جاگیری مناسب، علم و تعهد به وظایف در کنار انعطافپذیری!» این را به دانشآموزانی گفتم که یک بار گروه تشکیل داده بودند و دست از پا درازتر برگشته بودند؛ چون آن گروهی که میخواستند نبود.
ماجرا از آنجا شروع شد که مدرسه تصمیم گرفت دست دانشآموزان را بازتر بگذارد و چه ظرفیتی بهتر از گروهها برای این کار؟ کدام کار و چرا گروهها؟ تا آقاسید، نانوای محله ما، خمیرش را به عمل بیاورد، من هم محتوایم را بار گذاشتهام.