بازگشت پرستوها 1375
این مجموعه تلویزیونی درباره روزهای سخت اسارت رزمندگان در خاک عراق و بازگشتشان به میهن است.
این مجموعه تلویزیونی درباره روزهای سخت اسارت رزمندگان در خاک عراق و بازگشتشان به میهن است.
دو برادر به نامهای «یدالله» و «اسماعیل» در قهوهخانه بینِ راهی پدرشان در حاشیه جاده قم-اراک در روستای راهجرد کار میکنند و در جریان پیروزی انقلاب اسلامی قصد دارند با فعالیت سیاسی، مردم روستای خود را با پخش اعلامیه از اخبار روز مطلع کنند. اعلامیهای که آنها بین مردم پخش میکنند «خبرنامه» نام دارد.
تعدادي اسكناس، كه چشمان عكس شاه روي آنها سوراخ شده در شهر پخش شده است. سازمان امنيت به گمان اينكه توطئه اي وسيع و حساب شده در كار است عده اي را دستگير و شكنجه مي كند و چون به نتيجه نمي رسد به كمك مأموران بين المللي به جستجوي توطئه گران مي پردازد. مردي دستگير مي شود كه با تفنگ بادي خود به عكس اسكناس ها، كه بر تخته ي نشانه مي چسباند، شليك و چشمان شاه را سوراخ مي كند. مأموران امنيتي پس از كشف ماجرا، دستگيري مردي را دفع توطئه اي خطرناك و بين المللي گزارش مي كنند.
شهر مهران زير آتش توپخانه ي دوربرد ارتش دشمن قرار دارد. يك رفتگر شهرداري، كه مي خواهد مراسم ازدواج پسرش را برگزار كند، بدون توجه به بمباران به كار نظافت شهر و جمع آوري زباله ها مشغول است. مردم گروه گروه شهر را ترك مي كنند. رفتگر حاضر به ترك زادگاه خود نيست. ارتش دشمن به شهر هجوم مي آورد و گروهي را به اسارت مي گيرد. تعدادي از آنها پس از ماجراهايي از چنگ دشمن مي گريزند.
اسماعيل با پسر و دختر خردسالش، علي و سونا، زندگي مي كند. همكلاسي علي، از رفتار نامادري اش شكايت دارد. علي همواره در هراس است كه مبادا به دست چنين زن پدري گرفتار شود. پدر علي به ترغيب دوستان خود با «استر خانم» مربي پرورشگاه ازدواج مي كند. اما به دليل تصوري كه علي از «زن بابا » در ذهن دارد مهرباني هاي استر را با خشونت پاسخ مي دهد. تداوم مهرباني هاي نامادري و نصيحت هاي معلم سبب تغيير رفتار علي مي شود و سرانجام او زن را چون مادر خود مي پذيرد.
در روزهاي انقلاب مردي زخمي به خانة دختري جوان به نام روجا، كه با مادر نابينايش زندگي مي كند، پناه مي برد. پدر روجا در مبارزه با مأموران حكومت كشته شده است و روجا تصور مي كند كه مرد زخمي قاتل پدرش را از پا در آورده است، اما هنگامي كه در مي يابد مرد زخمي سارقي حرفه اي است و در درگيري با همدستانش زخمي شده خشمگين مي شود. مرد غريبه خانة آن ها را ترك مي كند و در جدال با همدستان سابقش با سرنوشت ديگري رو به رو مي شود، و زماني كه با بدن زخمي به سراغ روجا مي رود خانه را در مرگ او، كه در درگيري خياباني كشته شده، عزادار مي بيند.
در شبي زمستاني خانواده سيدحمزه كه در حومه شهر آمل زندگي مي كنند، صداي تيراندازي مي شنوند. روز بعد پدر به شهر مي رود و متوجه مي شود كه يك گروه سياسي مسلح از جنگل به شهر هجوم آورده و پس از مقاومت نيروهاي مسلح و مردم متفرق شده اند. جواد پسر بزرگ خانواده نيز در درگيري زخمي شده است. پس از بازگشت به خانه سيدحمزه با تعدادي افراد مهاجم روبرو مي شود. آنها از او راهي براي نجات مي جويند. سيدحمزه افراد مهاجم را به منطقه اي برفي مي كشاند و پس از ماجراهايي آنها را خلع سلاح مي كند.
ناخداحيدر با لنج خود مسافر و بارهاي تجارتي حمل مي كند. در يكي از سفرها دريا طوفاني مي شود و ناخدا براي نجات جان مسافرها اموال تاجري به نام غفور را به دريا مي ريزد. در پي شكايت غفور ناخدا را در پاسگاه ژاندارمري حبس مي كنند تا اينكه دوست قديمي اش، ناخدا اسماعيل كه در پايتخت اقامت دارد به بندر مي آيد و با پرداخت وجه جريمه حيدر را آزاد مي كند. ناخدا اسماعيل پسر جوانش را با خود آورده تا با همكاري ناخداحيدر از كشور خارج كند. اسماعيل فرزندش را در لنج حيدر مخفي مي كند و به بهانه سفر دريايي راهي مي شوند. در دريا اسماعيل با تهديد اسلحه نقشه خود را با ناخدا در ميان مي گذارد، اما حيدر زير بار نمي رود و كش مكش آغاز مي شود كه نتيجه آن كشته شدن فرزند اسماعيل است.