محرمانه 1402
سریال محرمانه روایتی است از پیشرفتهای علمی دانشمندان کشورمان در حوزه پزشکی و ساخت واکسن کرونا که واکنش مغرضانه دشمن را در بردارد تا با ایجاد اختلال، مانع از دستیابی ایران به این موفقیت بزرگ شوند…
سریال محرمانه روایتی است از پیشرفتهای علمی دانشمندان کشورمان در حوزه پزشکی و ساخت واکسن کرونا که واکنش مغرضانه دشمن را در بردارد تا با ایجاد اختلال، مانع از دستیابی ایران به این موفقیت بزرگ شوند…
میثم که تنها وارث تاج و تخت مالک است، در پی انتقام از قاتل اوست؛ در این میان، نبود مالک بهانه ای می شود برای ورود طلوعی، تنها حامی قدرتمند هولدینگ ریزآبادی به آنجا برای سروسامان دادن به اوضاع...اما این تمام حقیقت نیست!
این فیلم داستان یک خواهر و برادر به نامهای «پرویز» و «پرستو» را روایت میکند که خرج خود را از راه سرکیسه کردن خانوادههای پولدار درمیآورند. پرویز با کرایه کردن یک ماشین نعشکش به خانه مردههای پولدار میرود و با دادن آدرس آنها به خواهرش پرستو شرایط کلاهبرداری را مهیا میکند. پرستو بهعنوان همسر دوم متوفی و با یک صیغهنامه جعلی وارد مراسم میشود و با معرفی کردن خود به عنوان همسر مبلغی حقالسکوت دریافت میکند.
پرستو که ۴۴ ساله است و نامزدش در زندان به سر میبرد تلاش میکند او را آزاد کند. اما در یکی از کلاهبرداریهای مشترکشان با پرویز اسیر باند خطرناک و مافیاییِ «سالار» میشوند که به تازگی مقدار زیادی دلار اختلاس کرده و با جا زدن خود به عنوان مرده قصد فرار از ایران را دارد. پرستو متوجه این اقدام سالار میشود و تلاش میکند از این اطلاعات جدید برای تَلَکه کردن بیشتر او استفاده کند. غافل از اینکه سرنوشت شرایط دیگری را برای او و پرویز رقم زده
زندگی آرام اعضای خانواده ربانی با ورود ناخواسته یک مار، پیدا شدن یک نسخه خطی نفیس و یک حفره اسرارآمیز دچار تحولاتی میشود...
داستان این فیلم در مورد میلاد که دانشجوی دکتری رشته کشاورزی است، پس از آنکه به دروغ خود را در مجالسی به عنوان دانشمند هستهای معرفی می کند، با زنی مرموز به نام عسل فتوحی آشنا می شود و این آشنایی باعث بروز حوادثی در زندگیاش می شود و..
این فیلم داستان اسماعیل (بهرام افشاری)، سعید (هادی کاظمی) و صفا (ایمان صفا) که عضو گروه موسیقی بلک داگز هستند، برای معروفیت و موفقیت تلاش میکنند. اسماعیل (ملقب به اسی) دنبال اجرا جلوی شاه است؛ اما صفا گرایش چپ دارد و با سرودن ترانههای اعتراضی سعی میکند محبوبیتی بین مردم کسب کند؛ ولی به زندان میافتند.
«هاتف» و «حاتم» دو برادر از یک خانواده سرشناس ساکن سیاهرود هستند. حاتم پسر ارشد خانواده دلداده پرستار بچهاش، «مارال» است. در حالی که هنوز ابهامات زیادی در رابطه با سرنوشت زن سابقش در میان اهالی سیاهرود وجود دارد. مارال میفهمد جان برادرش در خطر است. حاتم در پی کمک به مارال و پیگیری ماجرا متوجه میشود داستان برادر او به برادر کوچک خودش هاتف که چند سالی است به تهران مهاجرت کرده، گره خورده است. با بازگشت هاتف به سیاهرود، دو برادر درگیر موقعیت پیچیده عاشقانهای میشوند كه خروج از آن ممكن است آنها را تا مرزهای غریبی از عشق و نفرت بكشاند...