برچسب روح الله حجازی

نزدیکتر بیا 1388

قصه فیلم «نزدیکتر بیا» روایتگر داستان زندگی سربازیست که در پاسگاهی واقع در شمال کشور خدمت می‌کند. وی شیفته دختری به نام حیران می‌شود که در روستای مجاور پاسگاه زندگی می‌کند و معلم مدرسه‌ای در نزدیکی پاسگاه است و…

خشت بهشت 1390

قصه فیلم «خشت بهشت» روایتگر داستان زندگی ابراهیم، نوجوانی است که به همراه برادرش در کوره آجرپزی کار می‌کند او قصد دارد با پولی که به زحمت به دست آورده برای خود و برادرش خانه‌ای بسازد اما …

روشن 1399

روشن، مرد میانسال عشق بازیگری، نمی‌تواند خانه ثبت‌نامی‌اش را بگیرد و در آستانه فروپاشی همه‌چیز، تصمیم می‌گیرد نقشش را بازی کند.

زمانی برای درنگ 1387

“عزیزی” در تدارک ساخت کارخانه ای است که موانع جدی سر راه او قرار میگیرد. “مصطفی” مدیر عامل این کارخانه در راه بازگشت به تهران با دختری آشنا میشود که او را به فضای ناشناخته ای میبرد…

ستاره 1391

مرتضی و ستـاره در انتظار تولد فرزند دوم خود هستند اما تقدیر ماجرای دیگری را برایشان رقم می‌زند. ستاره بین دو راهی مانده که شغل روی سکو را انتخاب کند یا اینکه از آرزوی همیشگی خود چشم پوشی کرده، جنین اش را حفظ کند…

سبز به رنگ زمرد 1393

داستان مادر یک جاویدالاثری است که منتظر بازگشت فرزندش است. جنگ چند سالی است که به پایان رسیده است و مادر پیری در خانه اش بالای تپه مشرف به روستا و در کوران زمستان سوزناک در انتظار بازگشت فرزند مفقود الاثرش است. اتاق، وسایل و حتی مغازه پسرش را در روستا نگه داشته به امید آن روز که پسرش باز گردد. او به همین نیت چندین سال است که روضه ای برپا می کند و نذر می کند تا فرزندش به آغوشش برگردد. اما بارش برف زیاد و بسته شدن جاده مانع از ادای نذرش می شود. او نگران ادای دین اش است که از سوی مداح در راه مانده کسی خودش را به مجلس روضه پیرزن می رساند ...

نوبت لیلی 1401

لیلی از طریق کتابی مرموز در می‌یابد که او و خانواده‌اش تاکنون در زمان و مکان‌های بسیاری زیسته‌اند و اکنون «نوبت لیلی» است تا با رمزگشایی از کتاب و یافتن تابلوی ارزشمند نیاکانش دست به انتخابی بزند که به تمام این زندگی‌های زیسته معنا بدهد و ...

سپید به رنگ مروارید 1395

این فیلم داستان زندگی مادری است که فرزندش احمد سال هاست که زندگی نباتی دارد و او سال هاست که از خانه بیرون نرفته و از احمد مراقبت می کند. عروسی پسر دومش ایمان است ولی قصد دارد به خاطر احمد به عروسی نرود تا اینکه دختری به نام سحر به خانه آنها می آید و می گوید که احمد را بارها از ایستگاه اتوبوس روبروی خانه شان دیده و برای دیدنش آمده و چند روز بعد تعریف می کند که نامزدش را که بیمار بودهA رها کرده و به خارج از کشور رفته و پس از مرگش عذاب وجدان دارد و ...