برچسب رقیه چهره آزاد

مادر 1368

پيرزني كه در آسايشگاه سالمندان به سر مي برد به شش فرزند خود اطلاع مي دهد كه مي خواهد در لحظات واپسين اعضاي متفرقه خانواده را در خانه ي‌ قديمي پدري ببيند. فرزندان كه هر كدام با ديگري، به دليلي، اختلاف دارند به يكديگر گوشه و كنايه مي زنند، اما نصايح و مرگ مادر موجب مي شود كه به هم نزديك شوند.

عشق من شهر من 1370

قدير پسر جواني است كه از اوايل جنگ تحميلي به همراه بازماندگان خانواده، پدر، برادر كوچكتر و دختر عمويش ساكن تهران شده و در بنگاه معاملات ملكي خان بيگي كار مي كند. خان بيگي زمين هاي جنوب را با قيمت ناچيزي از مهاجرين مي خرد. قدير كه آرزوي خريد خانه اي در تهران و ازدواج با دختر عمويش را دارد سرانجام پدرش را راضي مي كند تا زميني را كه در جنوب دارد بفروشد. پدر ضمن سفري به جنوب و ديدار دوستان قديمي خود كه همگي در تلاش بازسازي خانه هاي خود هستند از فروش زمين منصرف مي شود و همين امر موجب كشمكشي بين پدر و پسر مي شود. در نهايت پدر به همراه پسر كوچكتر و دخترعمو به جنوب باز مي گردد. قدير كه ناخواسته آلوده كارهاي خلاف خان بيگي شده به زندان مي افتد و پس از آزادي تصميم مي گيرد به شهر خود بازگردد.

زمین آسمانی 1373

محمدعلي نجفي مي خواهد فيلمي درباره زندگي حضرت ابراهيم، هاجر و اسماعيل بسازد. داريوش ارجمند را از مشهد براي نقش ابراهيم دعوت مي كند. پس از انتخاب يك دانشجو براي نقش اسماعيل، جستجو براي بازيگر نقش هاجر شروع مي شود. ليلا خليلي كه فلسفه و ادبيات خوانده و جريان ساخت فيلم را شنيده به نجفي مراجعه مي كند و خواهان ايفاي نقش هاجر مي شود. او كه با مادربزرگ سالخورده اش زندگي مي كند، مي گويد دغدغه هاجر را دارد. جلسات روخواني بازيگران آغاز مي شود و نجفي به ليلا تأكيد مي كند كه از او يك بازي معمولي نمي خواهد. ليلا در آزمايش بازيگري پذيرفته مي شود و نجفي به گروه مي گويد كه خود را براي سفر حج به مكه آماده كنند. دختر جواني از وابستگان ليلا به نام نرگس ابراهيمي كه به بيماري مرموزي دچار شده از مشهد به تهران و به نزد ليلا و مادربزرگ مي آيد و به كمك ليلا در بيمارستاني بستري مي شود. ليلا، به رغم تمرين هاي مداومش، بيشترين اوقاتش را در بيمارستان و در كنار نرگس مي گذارند. چندي بعد، ليلا همراه با گروه راهي مكه مي شود. گروه پس از مراسم حج به ايران مي آيد و نخستين صحنه هاي فيلم با حضور ليلا و ارجمند در نقش هاجر و ابراهيم در بياباني خشك و بي آب و علف شروع مي شود.

الو!الو! من جوجوام 1373

«خانم بزرگ» مصمم است تا گردن بند معروف به «آينه جادو» را به نوه‌اش «ريحان» ببخشد، اما «نيمتاج خانم» دختر طرد شده خانم بزرگ و هم چنين پسرش كه نمي‌خواهند اين امر صورت گيرد با كمك دو سارق (جهانگير و عبدالله) تصميم به سرقت گردن بند مي‌گيرند. سارقين، به هنگام فرار سوار اتومبيل «صميمي» (عروسك ساز نمايش كودكان) و ساكن منزل «خانم بزرگ» شده و از صحنه دور مي‌شوند در حاليكه عروسك‌هاي «جوجو» و «ميو» نيز سوار ماشين هستند. عروسك‌ها، گردن‌بند را پس گرفته و رهبري عمليات گرفتاري سارقان را عهده‌دار مي‌شوند و با ياري سازنده‌شان، موفق مي‌شوند تا گردن‌بند، مطابق خواست «مادربزرگ» به «ريحان» برسد...

دلشدگان 1370

در زمان سلطنت احمد شاه، تاجري فرنگي به بهانه رونق فرهنگ و هنر قصد دارد با پركردن چند صفحه از چند موسيقي دان ايراني، رديف هاي اصيل ايراني را كه در حال فراموشي است، از گزند گذر زمان محفوظ نگه دارد. به همين منظور از آقاحسين دلنواز خواسته مي شود كه جمعي از بهترين نوازندگان را برگزيند. اين قصد و برنامه سفر به فرنگ با مشكلاتي مواجه مي شود. اما استاد دلنواز خود تصميم مي گيرد اين برنامه را عملي كند. در فرنگ صداي دلنشين اهرخان خواننده گروه، هنگام تمرين، موجب شفاي ليلا برادرزاده سفير عثماني مي شود كه در مجاورت باغ پانسيون گروه زندگي مي كند. هواي سرد و موذي فرنگ طاهرخان را كه جسماً آدم ضعيفي است، دچار ذات الريه مي كند. آنها پس از اتمام كارهاي ضبط صفحه، دچار مشكلات مالي شده مجبور مي شوند براي جبران، كنسرتي برپا كنند. طاهر بيمار تمام جانش را در آوايش مي نهد... در راه بازگشت، به زمان آغاز جنگ اول جهاني، كشتي مسافربري حامل آنها اشتباهاً مورد اثابت گلوله هاي توپ قرار مي گيرد و اثاثيه مسافران به آب ريخته مي شود. صندوق صفحات پر شده برامواج آب شناور مي گردد.

سه مرد عامی 1372

قسمت اول- زير درخت مرمر: عزيز و گل خانم زوج كهن سالي هستند كه در يك باغ، كه در ميان چند ساختمان بلند قرار دارد، زندگي مي كنند. پير زن مي ميرد و پير مرد تنها مي ماند. قسمت دوم- آسيد محمد و برف: مرد گوژ پشتي به نام آسيد محمد، كه راننده يك اتوبوس مسافربري است، در يك گردنه برفي طي حادثه اي با زني رو به رو مي شود كه در گذشته با او دوست بوده است. آنها شب هنگام گرفتار برف و بوران جاده كوهستاني مي شوند. آسيد محمد براي نجات جان مسافران از سرما اتوبوسش را به آتش مي كشد. قسمت سوم - زندگي و ده فال گردو: دو جوان آس و پاس، كه فكر مي كنند در دنيا جايي براي زندگي ندارند، براي نجات دادن جان يك پيرزن و فراهم كردن شرايط مطلوب براي او تنها سرمايه شان را كه يك گردن بند طلا است مي فروشند و محل زندگي پير زن را كه در جوارش محل جمع آوري زباله است به گلستاني كوچك تبديل مي كنند.

ارثیه 1367

مرد متمكني، كه از خصايل و رفتار دو فرزندش گلايه دارد، قبل از مرگ به آن ها مي گويد كه ثروتش را با گلدان عتيقه اي تعويض و در جايي پنهان كرده است و در صورتي كه رفتار هر يك از فرزندان نيكوتر باشد از طريق آدم هايي كه وكيل او هستند به وي تعلق مي گيرد. پس از مرگ پدر دو برادر به جاي عمل كردن به وصيت پدر مي كوشند يكديگر را از ميدان بدر كنند. آن ها عاقبت درمي يابند كه هدف پدر ترغيب كردن آن دو به راست كرداري بوده است.

تهران روزگار نو 1378

قبل از شهريور 1320 ، رضاشاه امر به سر شماري مي كند. او در تنها سفر خارجي اش (به تركيه) دريافته كه آتاتورك نفوس تركيه را از همين طريق مي داند. شيوه ي سر شماري متفاوت است: همه بايد درخانه ها باشند تا سرشماري درست از كار در بيايد. عده اي از عوامل نظميه از اين خلوت و قرق بهره مي گيرند و يك جواهر فروشي را در لاله زار غارت مي كنند. غافل ازاين كه قطعه اي از جواهرات عروس خان مظفر درميان جواهرات سرقت رفته است. خان مظفر رئيس نظميه را احضار مي كند و سر پاس نظميه چاره ي كار رابه مفتش شش انگشتي مي سپارد. يافتن جواهر موجب محبوبيت شش انگشتي نزد خان مي شود. بااشغال طهران در شهريور 1320 شيرازه ي همه ي امور از هم مي پاشد و مفتش تبديل به آدم خاصه ي خان مظفر مي شود. او درمأموريتي خصوصي به دستگيري مردي مي رود كه خان مظفر از جواني به دنبال اوست تا در اين زمانه ي آشوب، هم از هنرش بهره بگيرد و هم حساب هاي گذشته را با هم تسويه كنند.