برچسب رفیع پیتز

شکارچی 1387

علی (رفیع پیتز) در کارخانه ای به عنوان نگهبان شیف شب به کار مشغول است. او به شکار علاقه زیادی دارد و از همین رو به دلیلی مدتی در زندان بوده است. با اصرار از مدیر کارخانه درخواست روزکاری میکند ولی با درخواست او موافقت نمی‌شود. یک روز به خانه بازمی‌گردد و متوجه می‌شود همسرش سارا (میترا حجار) و دختر شش ساله‌اش صبا (صبا یعقوبی) مفقود شده‌اند. پس از چند ساعت انتظار پلیس به علی می‌گوید که همسرش در جریان درگیری بین پلیس و معترضان گلوله خورده و کشته شده است. .

زمستان است 1384

مردي ميانسال از كار بيكار شده است، تصميم مي گيرد به خارج برود تا كاري پيشه كند. زن و فرزند را ترك مي كند، پاييز است. غريبه اي كه تعميركار اتومبيل است به جستجوي كار به شهر وارد شده است. كار و عشق را مي يابد، ولي دوامي نيست. او هم مصمم است كه براي كار جايي ديگر را بيابد، دايره اي مي چرخد كه باز بسته شود...

صنم 1378

چند سوار مردي را تعقيب مي كنند و به قتل مي رسانند، عيسي پسر خردسال غمگين ناظر كشته شدن پدر به دست ايادي ارباب است. پسر همراه مادر پدر را به خاك مي سپارند، و مادر هر روز به پاسگاه نظامي مي رود براي اعتراض و خونخواهي همسرش، اما هر بار مأمورين اظهارات زن را دروغ مي دانند و همسرش را دزد اسب ديگران مي دانند. و اهالي روستا هم كم و بيش پدر عيسي را دزد اسب مي دانند و بچه ها اين مسئله را دليل شماتت و آزار و اذيت عيسي قرار مي دهند. و عيسي هر بار با درگير شدن با اهالي و بچه ها بر اين نكته كه پدرش در پي پس گرفتن اسب خودش بوده تأكيد مي كند. عيسي هر روز به ديدار اسب پدر (جيران) مي رود و با او صحبت مي كند. مادر اما از ترس اينكه پسرش را هم بر سر اسب از دست بدهد او را از ديدن جيران نهي مي كند. عيسي عليرغم ميل مادر باز به ديدار اسب مي رود و دور از چشم محافظان اسب ها، سوار بر جيران مي شود و مي تازد، وليكن به دست مأموران ارباب دستگير و زنداني مي شود. مادر با بردن قطعه اي طلا براي بازپس گيري پسر به منزل ارباب مي رود. اما در برگشت پسرش را مي بيند كه به دنبال جيران مي دود و سواران ارباب هم به دنبال او هستند و صحنه ي كشته شدن پدر تكرار مي شود.

فصل پنجم 1375

مهربانو از طايفه جمال وندي ها قرار است با كرامت از طايفه كمال وندي ها ازدواج كند اما در حين مراسم كرامت رو به همه ي ميهمانان مي گويد كه مهربانو بدون شيربها همسر او مي شود و مهربانو اين حرف را به عنوان تحقيري براي جمال وندي ها مي داند و مراسم به هم مي خورد و پير بابا بزرگ ده كه مهربانو را براي اين ازدواج راضي كرده بود از ناراحتي بر هم خوردن عروسي فوت مي كند. كرامت بعد از اين اتفاق تمام دارائي خود را به ميني بوسي تبديل مي كند كه براي جابجا كردن اهالي به روستا آورده. اما مهربانو اجازه نمي دهد فردي از جمال وندي ها سوار ميني بوس شود و به جبران اين كار زمين خود را مي فروشد و به برادرش جان علي پول مي دهد تا او هم ماشيني براي طايفه خود بخرد. اما با دو تا شدن ماشين ها دعوا بالا مي گيرد و از دست كدخدا هم كار برنمي آيد. كرامت از مهربانو بابت همه چيز عذرخواهي مي كند اما او قبول نمي كند. تا اينكه يك روز ماشين كرامت در راه مي ماند و جان علي به روستا مي رسد و مهربانو از برادر مي خواهد كه با چند نفر از اهالي به كمك كرامت برود.

با رفیع پیتز ازدواج نکرده بودم که جدا شوم/بیضایی تشخیص داد که من بازیگر بشو نیستم/عارف باید رئیس مجلس شود

در همه سایت‌ها نوشته اند که من با رفیع پیتز ازدواج کرده و بعدها از او جدا شده‌ام. این مساله را کاملا تکذیب می‌کنم. من هیچ‌گاه با او ازدواج نکرده بودم که بخواهم جدا شوم.