برچسب رضا کرم رضایی

دیوانه وار 1373

يك گروه شرور به سرپرستي «فردوسي» پسربچه‌اي به نام «شايان» را به قصد اخاذي مي‌دزدند و در ازاي آزادي او پول زيادي طلب مي‌كنند. «فروغ» همسر يكي از ربايندگان «عزيز» كوشش مي‌كند از ادامه اين ماجرا جلوگيري كند، اما خود ناخواسته در متن حادثه قرار مي‌گيرد. در اين بين «شايان» نگران توطئه نامادريش «ثريا» بر عليه پدرش «سالاري» است. گروه ربايندگان درگير توطئه‌اي تازه‌اي مي‌شوند و متوجه مي‌شوند كه «ثريا» قصد نابودي «شايان» و نهايتا «سالاري» را دارد تا ثروت او را متعلق به خود سازد. «فردوس»، «عزيز» و «فروغ» درگير و دار، براي نجات «شايان» تلاش مي‌كنند و در اين راه حتي «فردوس» جان خود را از دست مي‌دهد...

شاخه های بید 1367

حدوداً يك قرن پيش است. خالومراد كه رعيت با تجربه و كاردان و عاقلي است، با كمك چهار پسر جوانش كه هر يك در حرفه اي ماهر و استادند زندگي خوب و روبه راهي دارد. خان به مال و املاك او طمع مي كند با دسيسه چيني مجبورش مي كند با خانواده اش از آن ولايت فرار كند و در يك روستاي ديگر كه آنجا آشناياني دارند، ماندگار مي شوند. بزودي كار و بارشان مي گيرد و مجدداً وضعشان خوب مي شود و بار ديگر خان اين ولايت طمع مي كند كه مال و املاكشان را از دستشان بستاند. اما پسر بزرگ خالو پيشنهاد تازه اي دارد.

آقای شانس 1373

عباس كه به حرفه ي سلماني مشغول است هنوز جواز كسب دريافت نكرده، چراكه هر بار در امتحان اتحاديه ي صنف آرايشگران مردود شده است. او قصد دارد با دختر آميرز محمود ازدواج كند اما پدر و مادر دختر، جواز كسب گرفتن عباس را شرط جواب مثبت دادن به او اعلام مي كنند، اما عباس موقع تهيه ي جواز كسب شناسنامه ي خود را گم مي كند و مجبور مي شود براي تهيه شناسنامه چند نفر از آشنايان را به عنوان شاهد خود معرفي كند اما كسي از كسبه و اقوام حاضر به همكاري با او نيستند. با اينكه عباس با تقي آقا برخورد مي كند و هر چند كه آشنائي با تقي آقا براي عباس دردسرهائي به همراه دارد، اما با كمك هاي او و رفقاي سابقش عباس شناسنامه ي المثني مي گيرد و با پيشنهاد تقي آقا و به علت آشنائي عباس با داروهاي گياهي مغازه ي سلماني او به عطاري تبديل مي شود و ازدواج او با دختر آميرز محمود انجام مي شود.

آخرین لحظه 1367

در سال هاي نخست انقلاب فرازمي با سوء استفاده از دارايي همسرش به آمريكا مي رود و پس از مدتي با تمام شدن پول ها اقدام به سرقت بانك مي كند و به ايران بازمي گردد اما در مي يابد كه همسر سابقش با جواني قرار ازدواج گذاشته است. او چندبار با پادرمياني پدر همسرش دختر كوچك خود گلي را ملاقات مي كند و تصميم مي گيرد كه با ربودن او از نو به خارج از كشور بگريزد. فرازمي كه به شدت تحت تأثير فيلم هاي پر زد و خورد آمريكايي و داروهاي مخدر است در شب مراسم ازدواج به خانه همسر سابق مي رود و گلي را مي ربايد. شوهر جديد زن او را تعقيب مي كند و فرازمي كه خود را «رمبو» فرض مي كند و خيال مي كند كه هلي كوپترهاي آمريكايي براي نجات او آمده اند از ساختمان بلندي سقوط مي كند و هلاك مي شود.

فصل پنجم 1375

مهربانو از طايفه جمال وندي ها قرار است با كرامت از طايفه كمال وندي ها ازدواج كند اما در حين مراسم كرامت رو به همه ي ميهمانان مي گويد كه مهربانو بدون شيربها همسر او مي شود و مهربانو اين حرف را به عنوان تحقيري براي جمال وندي ها مي داند و مراسم به هم مي خورد و پير بابا بزرگ ده كه مهربانو را براي اين ازدواج راضي كرده بود از ناراحتي بر هم خوردن عروسي فوت مي كند. كرامت بعد از اين اتفاق تمام دارائي خود را به ميني بوسي تبديل مي كند كه براي جابجا كردن اهالي به روستا آورده. اما مهربانو اجازه نمي دهد فردي از جمال وندي ها سوار ميني بوس شود و به جبران اين كار زمين خود را مي فروشد و به برادرش جان علي پول مي دهد تا او هم ماشيني براي طايفه خود بخرد. اما با دو تا شدن ماشين ها دعوا بالا مي گيرد و از دست كدخدا هم كار برنمي آيد. كرامت از مهربانو بابت همه چيز عذرخواهي مي كند اما او قبول نمي كند. تا اينكه يك روز ماشين كرامت در راه مي ماند و جان علي به روستا مي رسد و مهربانو از برادر مي خواهد كه با چند نفر از اهالي به كمك كرامت برود.

سالاد فصل 1383

ليلا سازگار، دختری تنگدست و بخت برگشته است که برای تهیه مخارج و نیز خرج عمل قلب خود دزدی می کند، او در جریان فعالیت های روزمره اش - ولگردی و دزدی - با مرد ثروتمندی به نام حمید دوستدار آشنا می شود، که موقعیت تازه ای را پیش روی او می گذارد.حمید شیفته اوست و لیلا برای هموار کردن آینده اش و اداره ی زندگی پدر و برادر نوجوانش رضا وجود او را برای خود بسیار مغتنم میداند و این در حالی است که پسرخاله لیلا، راننده میان سال الکلی لوطی مسلکی به نام عادل مشرقی که به تازگی از زندان آزاد شده، دیوانه وارعاشق لیلا است. عادل آنقدر عاشق (دخترخاله اش) لیلاست که به خاطر عشق به او برای تأمین خوشبختی اش، حاضر به انجام بزرگترین فداکاری قابل تصوری که می تواند از یک عاشق سر بزند، می شود.کشتن مهرانگیز، همسر حمید که وجودش مانع شکل گیری خوشبختی لیلاست.او در حالی این فداکاری را انجام می دهد که میداند پیروز این میدان عشق، رقیبش خواهد شد. معهذا این کار را می کند... اما در پایان همه ماجرا آن طور که گفته شده و یا می شود، نیست و آشکار میگردد که همه فعلی و انفعالات و همه ی ماجراها تابع نقشه ی دقیقی است که از ابتدا طراحی شده است. چراکه حمید پرستار همسرش، که او نیز فریب حمید را خورده و قصد ازدواج با او را داشته به عنوان مهرانگیز معرفی کرده و در واقع، این نقشه ای برای تصاحب ثروت مهرانگیز بوده است و در اصل عادل به عبارتی همسر واقعی حمید را کشته است. نهایتاً پرستار مهرانگیز، هم خود و هم لیلا را به قتل می رساند.