برچسب رضا نجفی (محمدرضا نجفی)

سایه روشن 1390

نازنین زنی 37 ساله است که یکسالی است از مرگ شوهرش می‌گذرد. او به همراه دو فرزندش علیرضا و پویا زندگی می‌کند. نازنین به اطرافیانش می‌گوید که ویزیتور یک شرکت است اما در موقعیتی متوجه می‌شویم او فروشنده مواد مخدر است...

ایلدا 1399

این سریال داستان اختلاف و درگیری دو طایفه در ایلام پیش از آغاز جنگ تحمیلی را نشان می‌دهد که پس از شروع جنگ با هم متحد می‌شوند و به دفاع از مرزها می‌پردازند.

تکخال 1399

مسعود با اینکه زن و دو فرزند دارد در تکاپوی ازدواج دوم میباشد. از قضا دختری که قصد ازدواج با او را دارد با همسر اول مسعود دوست صمیمی میباشد. این دو بطور اتفاقی از ابن موضوع مطلع میشوند....

بال های سپید 1377

تعدادي از دانشجويان رشته بازيگري به ديدن يكي از استادان رشته تعزيه خواني مي روند. استاد در اين ديدار ماجراي نوجواني به نام مراد را براي دانشجويان اينطور نقل مي كند كه مراد نوجواني بوده كه بسيار به رشته شبيه خواني در مراسم عزاداري امام حسين (ع) علاقه داشته و هميشه آرزو داشته كه در اين مراسم در نقش حضرت قاسم ظاهر شود. سرانجام موقعيتي بوجود مي آيد تا مراد بتواند ايفاي نقش كند. او براي اينكه بهتر بتواند نقش خود را بازي كند، تصميم مي گيرد كه خود را در شرايط ياران امام حسين (ع) در روز عاشورا قرار دهد. براي همين هم چند روزي را با تشنگي تمرين مي كند تا بالاخره يك روز در حال تمرين نقش خود بيهوش مي شود. نقل استاد كه به اينجا مي رسد همه دانشجويان تحت تأثير مي گيرند و شناخت بهتري از نمايش شبيه خواني پيدا مي كنند.

بلندیهای صفر 1372

مردي جوان كه تحصيلات خود را در رشته ي نقاشي به پايان رسانيده است پس از بازگشت به روستاي خود به خانه اي قديمي و متروك پناه مي برد تا به دور از سر و صداها داستاني را كه دغدغه ي سال هاي جواني او بوده است به پايان برساند؛ اما با هر بار بازنويسي شخصيتي ناخوانده خود را بر ذهن مغشوش او تحميل مي كند و اعتراض ديگر شخصيت هاي داستانش را برمي انگيزد.از طرفي زندگي نويسنده جوان كه شباهت زيادي به زندگي وان گوگ نقاش هلندي دارد گاهگاهي موردسرزنش او نيز واقع مي شود.

طبقه حساس 1392

داستان مردي را روايت مي‌کند که بعد از مرگ همسرش او را در يک قبر دو طبقه دفن مي‌کند اما پس از مدتي که سر مزار همسرش مي‌رود متوجه مي‌شود به اشتباه مردي غريبه در آن مکان (قبر ديگر) دفن شده است.

روز واقعه 1373

«عبدالله» جواني نصراني كه تازه اسلام آورده است، در جريان عروسي خود با «راحله» دختر «زيد» ندائي مي شنود كه او را به ياري فرا مي خواند. «عبدالله» به دنبال اين ندا بيابان به بيابان و واحه به واحه تا كربلا مي تازد و سرانجام به كربلا مي رسد كه عصر روز عاشورا است زماني كه «حقيقت» را در زنجير....پاره پاره بر خاك... «حقيقت» را بر سر نيزه مي بيند.