سکوت (تله تئاتر) 1387
"سکوت" روایتگر مادری است که نسبت به اتفاقات روزمره افراد خانواده (دختر و پسرش) سکوت کرده است. این سکوت به خاطر همسر شهید اوست. تا اینکه تصمیم میگیرد سکوت را بشکند.
"سکوت" روایتگر مادری است که نسبت به اتفاقات روزمره افراد خانواده (دختر و پسرش) سکوت کرده است. این سکوت به خاطر همسر شهید اوست. تا اینکه تصمیم میگیرد سکوت را بشکند.
موضوع داستان بدین ترتیب است که دکتر اکرمی، که فردی وارسته و با ایمان است قبل از مرگش وصیت میکند که قرنیه چشمش به عبدالله صدوق که او نیز فرد متدینی است برسد. اما رؤیا دختر دکتر اکرمی با اصرار فراوان چشم پدر را به چشم نامزدش دکتر مودت که او نیز مشکل بینایی دارد پیوند میزند. بتدریج مودت چیزهای عجیب و غریبی میبیند. اولین بار روح پیرمردی را میبیند که از بدنش جدا شده و در دفعات بعدی افراد گناهکار را در آتش مشاهده میکند. در واقع هر کسی را که میبیند او را با تجسم اعمالش مشاهده میکند. او تصمیم میگیرد که افراد گناهکار را به قتل برساند، اما با رهنمودهای روحانی محل متوجه میشود که این کار اشتباه است. نهایتاً رؤیا اکرمی پس از گناهان بسیار در حالی که قصد کشتن مودت را دارد، میمیرد و مودت او را در میان آتش دوزخ مشاهده میکند. این آخرین گناه رؤیا بود…
در زمانی که کشور از لحاظ سیاسی و اجتماعی، در شرایطی نابهسامان قرار گرفته و علاوه بر تهدیدات و دستاندازی مستعمران به خاک ایران، عدهای نیز در داخل داعیه حکومت دارند؛ صدرالدین محمد قوام شیرازی متخلص به ملاصدرا، در راه کسب علم و دانش قدم میگذارد. این فیلسوف برجسته، که روحی تشنه و مشتاق یادگیری دارد؛ در محضر دانشمندان و عالمان بزرگ اسلامی چون شیخ بهایی و میرداماد و میرفندرسکی درس میآموزد . . .
داستان فیلم درباره یک آتشکار ذوب آهن اصفهان است که چهار دختر دارد و زنش از او می خواهد که با انجام عمل وازکتومی (بستن لوله در مردان) جلوی زاد و ولد بيشتر را در خانواده بگيرد و تصميم گيری در اين مورد، مرد کارگر را دچار بحران می کند.
داستان از یک بنگاه همسریابی آغاز میشود و جا به جایی فرد خواستگار با فردی که به برای بازکردن گاوصندوق اجیر شده ادامه میابد...
دو خلافکار خردهپا از وجود گنجی با کلید عقاب دو سر که میراث تزار روسیه است، با خبر میشوند. هر دو در تلاش برای به دست آوردن گنج با اتفاقاتی روبه رو میشوند.
يوسف پسربچه يازده ساله اي است كه آرزو دارد نذر مادربزرگ اش را ادا كند و آن پهن كردن قاليچه اي در كربلا است كه نذر دايي امير است كه از دوران جنگ ايران و عراق به وطن برنگشته. يوسف، پنهاني قاليچه را برمي دارد و سوار اتوبوسي مي شود كه مقصدش كربلا است.
فرهاد به همراه دوست و نامزدش برای به دست آوردن ثروت ماربزرگ قصد کشتن او را میکنند، اما انگار این مادربزرگ را به هیچ طریقی نمیشود از سر راه برداشت و تازه او عاشق هم میشود و...