برچسب رضا عظیمی

شب زدگان 1378

سریال شب زدگان به ماجراهای قهوه خانه ای به نام شب زدگان و صاحب آن می پردازد که در هر قسمت اتفاقات جالبی در آن رخ می دهد که با استفاده از تجربیات صاحب قهوه خانه ختم به خیر می گردد و ...

ارث شیرین 1389

صیف اله خان از دنیا رفته و طی یک وصیت عجیب تمام فرزندانش را از ارث محروم می کند. اما یک شرطبندی برای رسیدن به ارث وجود دارد و آن ازدواج دو پسرش تا قبل از رسیدن مراسم چهلمش است. اما موضوع به این سادگی نیست و اتفاقات عجیب تری پیش روی آنهاست…

عروس و ملوس 1392

پانیز به خاطر علاقه بسیار به گربه اش خواستگاران متعددی را از دست داده و موفق به ازدواج نمی شود و در نهایت با پیدا شدن سر و کله خواستگاری دیگر به نام کامران قصه با اتفاقات جدیدی روبرو می شود.

رانت خوار کوچک 1382

بعد از استعفای هیئت مدیره تعاونی مسکن و تعیین تکلیف نشدن واگذاری ده قطعه زمین بعد از ده سال ریاست اداره به معاون جدید خود برای تقسیم ده قطعه زمین بین کارمندان اختیار تام می‌دهد اشترخانی که از طرف علمشیر صاحبخانه که از قضا پدر اسفندیار دامادش هم است، تحت فشار برای تخلیه خانه و تعیین روز عروسی قرار گرفته‌است تلاش خود را بیشتر می‌نماید تا بلکه نظر معاونت جدید رو برای گرفتن یک قطعه زمین جلب کند؛ البته این کار و تلاشهای که می‌کند باعث دردسرهای فراوانی هم برای خودش و اطرافیان می‌شود.

مریم مقدس 1379

شانزده سال پیش از میلاد مسیح زمانی که مردم منتظرند تا مسیحای موعود متولد شود، فرزند عمران دختر می‌شود و مادرش نام کودک را مریم انتخاب می‌کند و چون پیش از تولد عهد بسته که او را تا زمان بلوغ به خدمت در معبد مقدس بگمارد، به معبد می‌رود، اما تا به حال پای دختری به معبد باز نشده. زکریا تلاش می‌کند که با تمامی مخالفت‌های روحانیان یهودی مریم در معبد بماند و کم‌کم با وجود الهامات به مریم، مردم به سوی او جلب می‌شوند. اما بعد از یک اتفاق مریم از معبد رانده می‌شود. در همان موقع با خواست خداوندی مریم باردار می‌شود و همین موضوع سوء ظن مردم را برمی‌انگیزد. هرود که از تولد کودک احساس ناامنی می‌کند دستور قتل نوزاد را می‌دهد، اما نوزاد به دنیا می‌آید و با صحبت کردن در گهواره همه را مبهوت می‌کند.

خنده بازار 1390

این مجموعه به تقلید طنزآمیز برنامه‌های سازمان صدا و سیما و طعنه به شخصیت‌های مختلف مانند باب راس (لذت نقاشی/ "داد ماست" در "ذلت نقاشی") می‌پرداخت.

دیشب باباتو دیدم آیدا 1383

...يه اسم، يه قيافه، يه كلمه، يه زن كه يه دفعه به شدت پرتاب مي شه به درون ذهن آيدا كه هفده سال دارد، بارها و بارها آيدا آن را از فكرش خارج مي كند؛ اما دوباره زشت تر و بدتر برمي گردد سر جايش و مثل خوره به جان آيدا مي افتد، او شخصيتي تاريك و دور و شايد هم نه چندان بد دارد؛ زن غريبه اي كه به ناخن هايش لاك قرمز مي زند و موهايش را طلايي مي كند و آيدا را راحت نمي گذارد، اما سرانجام آن زن واقعي است و آيدا براي اولين بار «ترديد» را به شكلي آگاهانه تجربه مي كند و مي فهمد كه زيبايي و درد دو جزء تفكيك ناپذيرند و در نهايت آيدا به اميدي فكر مي كند كه براي يك لحظه در صورت پدر و مادرش، هر دو، مي بيند. سپس در وجود خودش «اميد» به چيزي در آينده كه نمي داند چيست. براي يك لحظه است كه مي فهمد و همين يك لحظه بسيار مهم است.