پسری که ناپدید شد (کوتاه) 1399
در گاوصندوق خانه غلامحسین پروانه، جواهری گرانقیمت به امانت گذاشته شده، که تعدادی تصمیم به سرقت آن دارند. یکی از آنها جوانی شهرستانی به نام غلامرضا (افشین هاشمی) است که برای این کار از طرف یک گروه زیر فشار قرار گرفتهاست. او برای دسترسی به گاوصندوق، در مجتمع محل سکونت پروانه، اقدام به اجاره یک آپارتمان میکند و به تدریج عاشق دختر آقای پروانه میشود. داستان مجموعه تلویزیونی دارای پیچ و تابهای معمایی فراوان و جذاب به سبک داستانهای آگاتاکریستایی و دارای وجه روانکاوانه معمایی است.
این فیلم داستان یک روحانی جوان به نام احمد است که با همسرش لیلا در حالی با تنگدستی روزگار سپری میکنند که صاحب سه فرزند همزمان میشوند.
شیوا (هانیه توسلی) در غیاب همسر معلمش، بهزاد (رضا عطاران)، که به دلیل یک نزاع باعث قتل شدهاست، به تنهایی کار میکند و از تنها پسرشان، امیرعلی (محمدرضا شیرخانلو) که کلاس اول و پسری شاد و بازیگوش است، مراقبت میکند. امیر علی در ابتدا فکر میکند که پدرش مردهاست، اما او در زندان و منتظر تصمیم نهایی دادگاه است. شیوا پیاپی از برادر زن مقتول (سعید چنگیزیان) میخواهد تا با خانواده مقتول صحبت کند و رضایت تنها ولی دم باقی مانده را که خواهر دوقلوی (نگار عابدی) مقتول است، بگیرد. از طرفی امیرعلی کمکم در مدرسه و جمع دوستان غیاب پدر خود را احساس میکند.
آقای ایزدی (شاهرخ فروتنیان) و همسرش (افسانه چهرهآزاد) که به عنوان فعال اجتماعی در کنار این خانواده هستند، پیشنهاد میدهند که امیرعلی پدرش را ملاقات کند. بالاخره، امیر علی پدرش را برای اولین بار ملاقات میکند. در ابتدا رابطه بین پدر و پسر خوب نیست و امیرعلی دچار مشکلات روحی و فکری میشود. اما به مرور زمان، رابطهٔ بین پدر و پسر صمیمانهتر و دوستانهتر میشود.
به دلیل رفتار خوب در زندان، بهزاد موفق میشود مرخصی بگیرد و نزد خانوادهاش برود. در این مدت وضعیت روحی و عاطفی امیرعلی بهتر میشود.
یکبار که شیوا و آقای ایزدی برای جلب رضایت خانواده مقتول، برای بار چندم به خانه آنها میروند، امیرعلی که همراه آنها آمدهاست، رو به مادر مقتول، که به خاطر مرگ پسرش مدتهاست ساکت است و حرفی نمیزند، از کار پدرش عذرخواهی میکند و درخواست میکند که رضایت بدهند تا پدرش آزاد شود. در سکانس پایانی فیلم، مادر مقتول نشان داده میشود؛ در حالی که پس از صحبتهای امیرعلی آرام آرام اشکهایش جاری میشود.
طاها، برای پول و آغاز زندگی با همسرش ریحانه، از پیرمردی علیل نگهداری می کند. دختر پیرمرد که خارج کشور ساکن است، مدت هاست که پولِ طاها را پرداخت کرده و ریحانه از اینکه طاها اینقدر در گرفتن پولش تعلل می کند، از او شاکی ست. تا اینکه اتفاقی باعث می شود معادلات این زوج، بیش از پیش بهم بریزد …
"مامو"، نوازنده پير و سرشناس کردستان، همراه فرزندانش سفري را براي اجراي کنسرت در عراق پس از صدام آغاز ميکند. در اين سفر، کاکو مرد ميانسالي که خود را ارادتمند مامو ميداند، به عنوان راننده و با اتوبوسي که از دوستش قرض گرفته است، او را همراهي ميکند. مامو يکييکي فرزندانش را که در نواحي مختلف زندگي ميکنند جمع ميکند، اما آخرين پسرش پيش از سوارشدن به اتوبوس از پدر ميخواهد دقايقي از ماشين پياده شود. پسر به مامو ميگويد که "پير" روستا گفته که بهتر است مامو به اين سفر نرود زيرا هنگامي که ماه کامل شود براي او اتفاقي خواهد افتاد. مامو ميگويد به هر طريق که باشد اين سفر را ادامه خواهد داد زيرا سالهاست جلوي کارش گرفته شده است. مامو به سراغ زن خوانندهاي به نام هشو (به معناي خوشه انگور) ميرود که سالهاست همراه 1334زن ديگر در تبعيد زندگي ميکند اما هشو صداي پيشينش را همراه با اعتماد به نفس از دست داده است. آنها در مسير عبور از مرز با حوادث و موانع متفاوتي روبهرو ميشوند.
رويا و شيرين كه در همسايگي هم زندگي مي كنند، پس از قبول شدن در كنكور با مشكل جديدي مواجه مي شوند. دانشگاه آنها در منطقه سركوه در خارج از تهران است و براي همين، خانواده هاي آنها با تحصيل آنها مشكل دارند، اما با قولي كه فرهاد برادر شيرين بابت مواظبت از آنها مي دهد، رويا و شيرين براي ثبت نام به آنجا مي روند. رويا پي مي برد كه خوابگاه دانشگاه در دست تعمير است و آنها براي اقامت بايد به ساختمان نزديك خوابگاه بروند. روبروي ساختمان سكينه خانم، خانه اي مخروبه و قديمي هست كه شبها از آنجا صداي جيغ هاي زنانه مي آيد و همه، از جمله سكينه خانم اعتقاد دارند آن ساختمان محل سكونت اجنه و شيطان است. رويا كه سري نترس دارد و برخلافش شيرين كه دختري ترسو است همراه باهم اتاقيهايشان و البته فرهاد كه گاه به گاه به آنها سر مي زند،قصد دارد پي به راز آن خانه متروك ببرند. در يكي از جست و جوها رويا و شيرين سر از اتاقي درمي آورند كه در آن سفره عقد پهن است و لباس هاي عروسي خونين نيز در آنجا از ديوار آويخته شده. شيرين از ترس به تهران برمي گردد، اما رويا با سماجت هاي خود پي مي برد كه آنجا ديوانه اي مشكوك به نام قنبر در حال رفت و آمد است. سكينه از راز خانه مي گويد كه اجنه علاقه خاصي به عروس ها دارند و تا حالا در اين منطقه چند عروس درست روز عروسيشان توسط اجنه دزديده شده اند و خبري از آنها نيست. سكينه به رويا هشدار مي دهد كه شايد او را نيز اجنه بدزدند. از طرفي قنبر كه پي برده شيرين راز جنايت هاي او را دريافته درصدد كشتن رويا برمي آيد. رويا كه دچار عدم تعادل روحي شده، مدام مورد تهديد قنبر واقع مي شود. راز جنايت هاي قنبر و كشته شدن عروس ها فاش مي شود، اما قنبر از دست مأموران فرار مي كند. در روزهاي نزديك به برگزاري جشن عروسي شيرين و فرهاد، قنبر شيرين را با لباس عروس مي دزدد، اما با كمك فرهاد و مأموران پليس او از دست قنبر نجات پيدا مي كند.