اقتباسی معمایی در شمایل قصه گویی
اطلاعات کامل سریال هزار و یک شب
حالا او در سریال «هزار و یک شب» به سراغ سرچشمه قصه و قصه گویی در شمایل ایرانیاش رفته تا دیروز را در بستر داستان امروز احضار کند و تماشاگر را به حضور بطلبد. در واقع سریال ترکیبی از زمان کنونی و زمان باستانی است که به هم آمیختهاند و مثل هزار و یک شب درباره دخترانی است که سعی در نجات دختران دیگر دارند. در قسمتهای اولیه این سریال شاید بیش از هر چیزی با نوعی رازآلودگی مواجه میشویم که گاه تا سر حد ابهام و موقعیتی مبهم پیش میرود و مخاطب را گیج میکند اما کیانی در پس این هزارتوی رخداها قصهاش را به رخ میکشد تا انگار هزار و یک شب در هزارتوی این دالان درامایتک برساخته شود. به نظر میرسد قصه هزار و یک شب در مرز بینامتنی رئالیسم و فانتزی طراحی و صورتبندی شده تا سویههای معمایی آن حفظ شود و امکان رمزگشایی کنشگرانه با مخاطب برقرار کند.
البته روشن شدن موتور درام کمی طول میکشد و معرفی شخصیتها و نسبتهایشان زمان میبرد تا در پایان قسمت دوم که یک هماوردی که در یک دول عاطفی و اخلاقی شکل میگیرد نقطه عزیمت قصه بنا شود. قصهای که از یک سو ریشه در اسطورهها دارد و از سوی دیگر به روزمرهگی پیچیده جهان مدرن وصل میشود. شاید برای همین است که گاه مخاطب مرز واقعیت و خیال را در قصه گم میکند. قصهای که مدام میل به حضور در قلمرو رویا دارد. از سوی دیگر فیلمنامه طوری نوشته شده که میان اکنونیت تاریخی و تاریخ گذشته در قبض و بسط است تا ارجاع به داستانهای افسانه هزار و یک شب را در دل قصههای ساده و قابل فهم امروزی روایت کند.

التزام به وفاداری ادبی قصه در اینجا ساز و کارهای یک اثر اقتباسی نیست بلکه الهام گرفتن از آن در یک ساختار روایی مدرن است که در وهله نهایی ناظر به اینجا و اکنون است. فارغ از سویههای مضمونی هزار و یک شب، فرم بصری و زیباییشناسی آن قابل تامل است. قاببندیهایی که با نورپردازی و رنگآمیزی نمادین در هم تنیده شده تا امکان حظ بصری از تماشا را برای تماشاگر ممکن کند و بیانکه دچار نگاهی سانتی مانتال شود فرم بصری را در خدمت معنا قرار دهد. و اینجا هیچ معنایی مهمتر از خود قصه نیست.
هزار و یک شب داستان پادشاهی است که چون همسرش به او خیانت کرده، هر شب با زنی وصلت میکند و صبح او را میکشد. تا این که شهرزاد وارد قصه میشود و زندگی دختران را با قصه گفتن نجات میدهد. در واقع قصه در هزار و یک شب به امکان رهایی تبدیل میشود و رهایی گاهی نه در منطقی ریاضی که در یک داستانی سرشار از عواطف انسانی ممکن میشود و گویی سریال هزار و یک شب هم بنای خود را بر همین درک انسانی از قصه گذاشته است. واقعیت این است که سریال هزار و یک شب اقتباس ادبی از داستان هزار و یک شب نیست، نوعی اقتباس معمایی از آن است که معنایی را در هزارتوی خود جستجو میکند. معنایی که لزوما هدف قصه نیست که خود قصه در اینجا غایت است. خود قصه در اینجا جستن معناست و به زیستن معنا میبخشد.
در این معنا و معما البته قصه از خیال و فانتزی بهره میبرد اما در فانتزی نمیماند بلکه آن را در بستر فضایی رئالیستی و واقع گرا بازنمایی میکند. در واقع هسته مرکزی و کانونی سریال، پیوندی ظریف و تدریجی میان جهان مدرن و فضای افسانهای هزار و یک شب برقرار میکند. این پیوند هرچه پیشتر میرویم، واضحتر و معنادارتر میشود. در خلاصه داستان سریال آمده: «ما در روشنترین شب، به تاریکی قدم میذاریم… مرگ را از زندگی میدزدیم و زندگی را به مرگ برمیگردونیم.» این گزاره همان زیرمتن و هسته معنایی سریال است که در لایههای زیرین آن نهفته و به تدریج از خلال قصه آدمها روایت میشود تا مفهوم آن رویتپذیر شود.

