برچسب رضا رضوی

مردان آنجلس 1375

یاران غار شماری خداپرست بودند که اندکی پس از میلاد مسیح و پیش از گسترش مسیحیت در زمان فرمانروایی یکی از پادشاهان روم باستان با نام دقیانوس در سرزمین فیلادلفیا زندگی می‌کردند و همگی جز یکی از آنان که چوپان بود از بلندپایگان (اشراف) و درباریان بودند و ایمان خود را پنهان نگاه می‌داشتند. دسیوس آن‌ها را فراخواند و از آئینشان پرسید که پاسخ دادند ما مسیحی هستیم. دسیوس آن‌ها را به زندان انداخت و …

ساعت به وقت صفر 1390

عماد افسر تازه بازنشسته نیروی امنیتی است که قصد دارد به همراه دختر، داماد و همسر جدیدش به سفر برود. ناگهان یکی از قاچاقچیان قدیمی به نام جلال به عماد زنگ می‌زند و سرنخی از پروژه جدید گروهک خراب‌کاری کسری به او می‌دهد…

انعکاس 1386

سینا با دختری هم دانشگاهی ست که زمان دانشجویی خود میخواسنتد با هم ازدواج کنند اما نمیتوانند و بعد 5 سال همدیگر را در فرودگاه میبینند و سینا به زور به خانه ی آن دختر میرود و آن دختر با میله به سر سینا میزند و او را راهی بیمارستان میکند. همسر سینا از داستان با خبر میشود و زندگی آن ها از هم می پاشد و آن دختر نمیخواهد که شوهرش از این قضیه خبر دار شود و به همین دلیل لا پوشونی های زیادی میکند که سرانجام شوهرش میفهمد و تصمیم به طلاق میگیرد اما سینا همه چیز را برای او توضیح میدهد و به زندگی خود ادامه میدهند.

اعتراض 1378

اميرعلي كه شريفه، نامزد برادرش رضا، را به دليل رابطه نامشروعش با مردي به نام احمد به قتل رسانده، پس از دوازده سال از زندان آزاد مي شود. پيش از آزادي، هم سلولي اش محسن دربندي، انگشتري به او مي دهد و به او سفارش مي كند پس از گرفتن طلب او از مردي بيرون از زندان، از زني به نام مجدي حمايت كند و سر و ساماني به زندگي او بدهد. بيرون از زندان، مادر او كه حالا نابينا شده به همراه برادران و خواهران اميرعلي و شوهرخواهرش به استقبال او مي آيند و اميرعلي درمي يابد كه در غياب او پدرش از فراغ او مرده و يوسف، يكي ديگر از برادرهايش، در يك آسايشگاه رواني بستري است. يوسف در جران تظاهرات دانشجويي بر اثر ضرباتي كه به سرش وارد آمده دچار اختلال رواني شده است. رضا، برادر آزادشده اش را به يك پيتزافروشي در شمال شهر كه محل كار اوست مي برد. رضا عاشق دختر پولداري به نام لادن است كه به اتفاق دوستانش از مشتريان دائمي پيتزافروشي است، و از طرفي تلاش مي كند به ناراحتي هاي رواني دوست معتادش قاسم پايان دهد. اميرعلي به زودي مجدي را پيدا مي كند و در حالي كه تصور مي كرده مجدي همسر محسن است، درمي يابد كه او زني بيوه و در واقع خواهر هم سلولي اش است كه با دختر كوچكش عاطفه زندگي مي كند. اميرعلي دلباخته مجدي مي شود و در ملاقاتي در زندان با محسن از او اجازه عروسي با خواهرش را مي خواهد و محسن نيز مي پذيرد. از سويي رضا به لادن مي گويد كه به خاطر اختلاف طبقاتي ميان خانواده آن دو، ازدواجشان غيرممكن است و بهتر است از يكديگر جدا شوند. لادن با ناراحتي مي پذيرد. يك شب رضا كه طبق معمول براي يكي از خانه ها پيتزا برده، متوجه حضور دوستان لدن در ميهماني اي كه در آن خانه برپاست مي شود و سپس خود لادن را نيز مي بيند. رضا با ناراحتي به پيتزافروشي برمي گردد و مدتي بعد دوستان لادن نيز به پيتزافروشي مي آيند و به او مي گويند كه امشب عقدكنان لادن است ولي هنوز عاقد نيامده است. اميرعلي كه موفق شده طلب محسن را بگيرد، در راه بازگشت با احمد، فاسق نامزد سابق برادرش، روبرو مي شود و احمد او را با ضربه هاي متعدد چاقو مي كشد در حالي كه اميرعلي در خيابان و زير باران شديد آخرين نفس ها را مي كشد، لادن به پيتزافروشي كه دوستانش در آن جمع شده اند، نزد رضا بازمي گردد.

همسر دلخواه من 1379

فرامرز و ليلي پس از گذشت يازده سال زندگي مشترك تصميم به متاركه مي گيرند. فرامرز با مراجعه به دادگاه تقاضاي طلاق كرده و ليلي را از ديدن بچه ها محروم مي كند. ليلي كه از قصد فرامرز مبني بر خارج ساختن بچه ها از كشور مطلع مي شود؛ با كمك گرفتن از عاطفه (دوست مشترك خود و فرامرز) تغيير چهره داده و بعنوان پرستار بچه به منزل فرامرز مي رود. او كه خود را با نام گلي معرفي كرده است در جريان صحبت هاي مكرر با فرامرز در مورد همسر سابقش پي به نواقص و مشكلات زندگي خود مي برد. گلي با مشكوك شدن به فرامرز در مورد ازدواج مجدد وي تصميم به ترك منزل و بچه ها مي گيرد. اما فرامرز كه از ابتدا متوجه حضور ليلي در منزلش شده بود، مسئله ازدواج مجدد را منتفي دانسته و پيشنهاد زندگي دوباره را به ليلي مي دهد.