برچسب رشید اصلانی

سیرک بزرگ 1370

بین سال‌های 41 و 45 «مهاراجه راجو» یک سیرک‌باز ورشکسته، برای ادامه‌ی بقای حیوانات باقیمانده‌ی سیرک و خانواده‌اش، مجبور می‌شود در یکی از شهرهای کوچک ایران نمایشی برپا کند. نمایش با موفقیت روبرو نمی‌شود. همکارانش او را ترک می‌کنند. «مهاراجه راجو» که تحت فشار طلبکاران قرار گرفته و همینطور به خاطر پنهان کردن یک قاتل کلاهبردار در پوست خرس، اقدام به فرار می‌کند و حیوانات و تأسیسات سیرک را به جا می‌گذارد. مسئولین شهر، اموال باقی‌مانده‌ی «مهاراجه» را بین طلبکاران به حراج می‌گذارند. در مراسم حراج، خرس موفق می‌شود با خلع سلاح سرپاسبان از مهلکه بگریزد. فیل به طلبکار عمده، قصاب شهر می‌رسد. او با بردن فیل به منزل، ماجراهای فراوانی را باعث می‌گردد...

سمندون 1373

در منزل عمه (حمیده خیرآبادی) زیرزمین اسرارآمیزی وجود دارد که برادرزادهٔ عمه (ناصر هاشمی) می‌خواهد از آن استفاده کند. بعد از اینکه به این زیرزمین پا می‌گذارد متوجه می‌شود که یک بچه دیو ۲۰۰۰ ساله در آنجا زندگی می‌کند و در انتظار رسیدن مادرش است.

رانده شده 1368

مرد عطاري پس از شش دختر صاحب فرزند پسري مي شود و اسم او را اصلان مي گذارد. توجه و تربيت پدر به نحوي است كه اصلان لوس و بي بند و بار مي شود. پدر او را از خود مي راند و اصلان زادگاهش را ترك مي كند و با پيرمردي به نام مرشد همراه مي شود. اصلان در آبادي بين راه با دختري ازدواج مي كند،‌ اما همچنان بي بند و بار است. در نتيجه ي‌ موعظه هاي مرشد تجاربي مي آموزد و پس از پشت سر گذاردن خطرات و مشكلات فراوان به توصيه ي‌ مرشد و همراه او، به زادگاهش باز مي گردد و با پدرش ديدار مي كند. مرشد به راه خود ادامه مي دهد و اصلان در كنار همسرش در زادگاهش مي ماند.

هامون 1368

حميد هامون كه با همسرش مهشيد دائم كش مكش دارد زندگي كابوس گونه ي‌ خود را مرور مي كند. او كه مشغول نوشتن رساله اش درباره ي‌ عشق و ايمان است در پي دوست قديمي و مرادش علي عابديني مي گردد. خانه و كاشانه را ترك مي كند و دست به اعمال ديوانه واري مي زند. او در حالتي پريشان، در پي شكايت هايش، خود را به امواج دريا مي سپارد، اما عابديني او را نجات مي دهد.

دایان باخ 1371

نصرت كه دچار رشد غير عادي اندام شده است براي مداوا به تهران مي آيد. كيومرث شوهر خواهر او كه راننده يك شركت تبليغاتي است، براي درآمد بيشتر تصميم مي گيرد از وجود او براي كارهاي تبليغاتي استفاده كند و بعد از حضور نصرت در چند آگهي، به درخواست همسرش اين كار را متوقف مي كند، اما او كه مرد فرصت طلبي است، اين بار نصرت را به مدير شركت تبليغاتي واگذار مي كند تا در يك سيرك خارجي شركت نمايد، اما از او در تهران سود مي برد و كيومرث به اتفاق همسرش مانع از اين امر شده و سرانجام به اين نتيجه مي رسند كه نصرت را روانه زادگاهش نمايند.

رنو تهران 29 1369

افشار مردي است كه به حد افراط تابع نظم و مقررات است. همسرش از اين لحاظ با او اختلاف دارد. اتومبيل رنوي آنها، موقعي كه به ميهماني رفته اند ربوده مي شود و كش مكش زن و شوهر موجب مي شود كه مرد خانه را ترك كند و چند روزي را در ميهمان خانه اي كه در دوره ي دانشجويي در آن ساكن بوده به سر برد. او به توصيه ي يكي از همكارانش براي يافتن اتومبيل مسروقه از جوان آس و پاسي كمك مي گيرد. در روزهايي كه افشار با جوان آس و پاس همراه است روحيه اش دگرگون مي شود و پس از يافتن اتاقك اتومبيل همراه همسر و فرزندانش به خانه بازمي گردد.

دیگه چه خبر! 1370

رفتار و شوخي هاي فرشته، دانشجوي باهوش رشته ي ادبيات، موجب سوء تفاهم براي مسئولان دانشكده مي شود. آن ها او را از تحصيل معلق مي كنند. برادرش عباس، كه به كار با كامپيوتر علاقه دارد، به او توصيه مي كند كه كاري پيدا كند. فرشته در يك شركت انتشاراتي مشغول به كار مي شود و عباس يك آدم آهني به نام مبارك مي سازد تا در كارهاي خانه به او كمك كند. عمه خانم به عباس و آدم آهني علاقه اي ندارد. بگو مگوي فرشته با يكي از همكارانش موجب مي شود كه او به نويسندگي علاقه مند شود. فرشته با راهنمايي هاي عباس احساسات قلبي خود را روي كاغذ مي آورد، كه به دست آقاي زندي، رئيس شركت مي رسد جعفر، مستخدم شركت، به فرشته علاقه مند است و خود فرشته به آقاي زندي دلبستگي دارد. فرشته با راهنمايي هاي برادرش و با استفاده از كامپيوتر موفق مي شود مسئولان دانشكده را در مورد نحوه رفتار و سكنات خود قانع كند. روزي كه فرشته براي رفتن به دانشكده قصد دارد از كار در شركت استعفا دهد آقاي آذر به او پيشنهاد ازدواج مي دهد.

شقایق 1370

احمد كه با همسرش متاركه كرده، پس از سال ها دوري از وطن باز مي گردد تا از تنها پسرش علي ديدار كند. همسر سابقش پروانه كه با جوان نا اهلي به نام كريم ازدواج كرده و در كارخانه اي مشغول به كار است از بيم اينكه احمد، علي را با خود ببرد مخالف ملاقات احمد و علي است. احمد براي يافتن علي به شمال كشور مي رود، اما مرد متمكني كه علي را تحت تكفل خود دارد به احمد مي گويد كه علي در دريا غرق شده است. كريم به زندان مي افتد و پروانه را طلاق مي دهد. پروانه و احمد كه از نو به هم علاقه مند شده اند به هم نزديك مي شوند. از طرف ديگر كريم به دروغ به پسرش مي گويد كه فرزند واقعي او نيست و پدر واقعي اش احمد است. احمد با پروانه و پسري كه از ازدواج كريم و پروانه به جا مانده زندگي را آغاز مي كند.