برچسب رسول نجفیان

نار و نی 1367

عكاس جواني ، شب هنگام ، با جسد نيم جان پيرمردي مواجه مي شود ، او را به بيمارستان مي رساند. بر نيمكت انتظار بيمارستان با مرور دفترچه ي خاطرات پيرمرد ،‌خود را در قالب او مي بيند و زندگي پيرمرد را از كودكي، در كاشان، تا لحظه ي مرگ مرور مي كند.

نقش عشق 1369

دو جوان دانشجو در موزه ي هنرهاي معاصر سنتي به تابلو بدون امضايي برمي خورند كه گفته مي شود كار دو نقاش قهوه خانه اي است. دو دانشجو به تحقيق درباره ي زندگي و آثار آن دو نقاش مي پردازند و با پيگيري و مراجعه به دوستان و شاگردان آن دو نقاش گوشه هايي از زندگي نقاش اصلي را روشن مي كنند؛ نقاش كه نقاشي هاي قهوه خانه اي مي كشيده پس از ركود كار همچنان به كشيدن نقاشي ادامه مي دهد، تا اين كه زني كه به او تابلويي سفارش مي دهد و نقاش سخت فريفته ي زن مي شود. از آن پس خيال زن لحظه اي نقاش را تنها نمي گذارد. نقاش در ملاقات ها و برخوردهايش با اساتيد فن درمي يابد كه آنها نيز در نقاشي هايشان چهره هايي مانند چهره ي همان زن كشيده اند. پس از گذشت سال ها نقاش، در دوره اي كه نقاشي هاي انتزاعي رواج گرفته است، پيشنهاد كار در يك گالري را رد مي كند و در سنين پيري، در گمنامي، فوت مي كند.

دزد عروسک ها 1368

مادر ليلا و بهرام قرار است با گرفتن وام مسكن و خريداري يك خانه بچه هايش را از دردسرهاي صاحب خانه شان، خورخور، نجات دهد. اما عجوزه ــ كه بيرون از شهر زندگي مي كند و نمي خواهد آن ها روي آرامش به خود ببينند ــ پسرش،‌ گنجو را وادار مي سازد تا پول آن ها را بربايد. بچه ها تصميم مي گيرند با فروش عروسك هاي خود پول خانه را فراهم كنند،‌ اما گنجو پيش دستي مي كند و عروسك ها را هم مي ربايد. ليلا و بهرام درتعقيب او به خانه ي‌ عجوزه مي رسند،‌ اما به دست گنجو گرفتار مي شوند. عروسك ها به كمك ليلا و بهرام مي شتابند و آن دو را نجات مي دهند. وقتي دوباره گرفتار مي شوند پليس سر مي رسد و‌ آن ها را نجات مي دهد.

یک مرد یک خرس 1371

كمالي صاحب تنها خانه مجلل كوچه خورشيد كه همراه همسرش نرگس خاتون از حضور يك مرد و خرسش در محله ناراضي اند، تلاش مي كنند تا او را از محله بيرون كنند در مقابل، بچه هاي محله كه نمي خواهند تنها سرگرمي خود را از دست بدهند، با كمك خاله خراساني به دفاع از خرس برمي خيزند.

پول خارجی 1368

مرتضي الفت كارمند ساده ي يك اداره، كه وضع روحي و مالي ناگواري دارد، موقعي كه در اطراف بازار آزاد ارز براي تعمير اتوي برقي خانه رفته است در رويا مي بيند كه صاحب پنجاه هزار دلار شده است. او به هر دري مي زند تا دلارها را به پول رايج تبديل كند، اما موفق نمي شود و هر بار به دليل سادگي و ندانم كاري با مشكلي رو به رو مي شود. وقتي از روياي خود بيرون مي آيد و دلاري در بساط نمي بيند واقعيت را نمي پذيرد. او را روانه آسايشگاه رواني مي كنند.