برچسب رسول ملاقلی‌ پور

رسول ملاقلی پور یک شاعر فیلمساز بود/ فیلم‌های ملاقلی پور هیچ وقت کهنه نمی‌شود

داستان «هیوا» برگرفته از عشقی بود که پدر در کلام همسر شهید حمید باکری دید، چراکه او در آن زمان مشغول ساخت مستندی درباره این شهید بود. در واقع عشقی که پدر در آن زن دید، موتور محرکه «هیوا» به شمار می‌رفت.

«میم مثل مادر» ادای دین ملاقلی‌پور به مادرش بود/ پس از هر سکانس پشت صحنه گریه می‌کرد

رسول ملاقلی‌پور، فیلم‌سازی بود که جنگ را نه برای حماسه، بلکه برای حقیقت روایت می‌کرد. حالا در سالروز تولدش، منوچهر محمدی از او می‌گوید؛ مردی که بعد از هر پلان «میم مثل مادر»، گوشه‌ای می‌رفت و بی‌صدا گریه می‌کرد.

بلمی به سوی ساحل 1364

در اواخر مهر ماه 1359، هنگامي كه خرمشهر در خطر سقوط قرار دارد، يك گردان از پاسداران به فرماندهي مرتضي براي كمك به رزمندگان اين شهر از تهران حركت مي كند و چون جاده هاي آن حوالي در دست عراقي هاست، آنان بايستي از بندر ماهشهر به وسيله هليكوپتر خود را به خرمشهر برسانند اما كوشش او براي در اختيار گرفتن هليكوپتر ناكام مي ماند و مرتضي گردانش را با يك لنج از طريق خليج فارس به خرمشهر مي رساند. او و گردانش يك روز پس از سقوط خرمشهر به آنجا مي رسند. طي نقشه اي، مرتضي همراه دو تن از بازماندگان رزمنده در خرمشهر شبانه به كمك يك بلم از كارون مي گذرد و به مواضع دشمن نفوذ مي كنند تا با تهيه نقشه از استحكامات دشمن در خرمشهر آمادگي اطلاعاتي لازم جهت ضربه زدن به عراقي ها بدست آيد. آن ها از كارون ميگذرند و طي چند روز اقامت در خرمشهر، با لباس عراقي ها اطلاعات لازم را بدست مي آورند. اما چون عراقي ها از وجود آن ها باخبر مي شوند ناچار بازمي گردند و شب هنگام، بر اثر درگيري با عراقي ها همراهان مرتضي به شهادت مي رسند و مرتضي آنان را به وسيله همان بلم به آن سوي كارون مي رساند.

افق 1367

گروهي از غواصان بسيج و سپاه پاسداران براي انهدام سكوي الاميه تجهيز مي شوند. رزمنده اي به نام نصرت به تنهايي به مأموريت شناسايي و عكس برداري از اسكله مي رود. همرزم او، احمد، كه مي داند نصرت بيمار است به دنبال او روان مي شود. آن ها به محاصره ي دشمن درمي آيند. احمد نصرت را فرار مي دهد و خود دستگير و كشته مي شود. با اطلاعاتي كه نصرت در اختيار رزمندگان قرار مي دهد‌، اسكله ي الاميه منهدم مي شود.

پناهنده 1372

«بنفشه» و «سعيد» زن و شوهري هستند كه ده سال را در خارج از كشور با فعاليت در گروههاي مخالف سپري كرده اند، به رغم مخالفت مافوقشان معروف به زاپاتا به ايران فرار مي كنند. آنها فكر مي كنند كه زاپاتا كشته شده است. در حاليكه او براي كشتن و يا باز گرداندن آنها به ايران آمده است. «سعيد» و «بنفشه» به طور اتفاقي با «علي» يك بسيجي كهنه كار و راسخ آشنا مي شوند و در خانه او پناه مي گيرند. سرانجام زاپاتا خانه علي را فرا مي گيرد و در غياب او به آنجا مي رود. در درگيري نهايي زاپاتا كشته مي شود و همسر علي كه به خاطر اختلاف عقيده از خانه رفته بود، همراه با دخترش به نزد آنها باز مي گردد.

نجات یافتگان 1374

زمان جنگ است، درمانگاه صحرايي بمباران مي شود. امدادگران هلال احمر يك رزمنده ي قطع نخاعي را همراه خود و به سمت نيروهاي ايراني مي آورند و در اين راه به مشكلات زياد برمي خورند...

پرواز در شب 1365

گردان کمیل به فرماندهی مهدی نریمان با بازی درخشان مرحوم سلحشور برای یک حرکت ایذائی به خطوط دشمن یورش می‌برد. با این حال، فشار بی امان دشمن آن‌ها را مجبور به پناه گرفتن در یک کانال می‌کند. در این بین، تنها وسیله ارتباطی گردان با قرارگاه مرکزی از کار می‌افتد و آب و آذوقه داخل کانال نیز جیره بندی می‌شود.

گروهی از رزمندگان برای ارایه گزارش چگونگی عملیات و خبر محاصره گردان به طرف قرارگاه عزیمت می‌کنند. آنها باید از میان خطوط تازه مستقر شده دشمن بگذرند. سه نفر از گروه چهار نفری در مصاف با دشمن شهید می‌شوند. یک نوجوان رزمنده سرانجام پس از سختی های بسیار، خود را به قرارگاه می‌رساند.

از طرف دیگر مهدی نریمان و یارانش درون کانال در مواجهه با حملات مکرر دشمن مقاومت می‌کنند. سرانجام مهدی برای تهیه آب، یک تنه به دشمن حمله می برد که در اینجا تشابه زیادی است میان حماسه رزمندگان دفاع مقدس با حماسه علمدار کربلا حضرت ابوالفضل(ع) و نمادسازی زیبایی را شاهد هستیم.

سفر به چزابه 1374

وحيد در حال ساختن يك فيلم جنگي است، او از علي دوست آهنگسازش دعوت كرده تا با ديدن قسمتهايي از فيلم كه آماده شده آهنگي بسازد اما علي نمي تواند با فيلم ارتباط درستي پيدا كند. علي به قصد آشنايي با فيلم به همراه وحيد به محل فيلمبرداري مي رود اما ناگهان هر دو با رفتن به يكي از خاك ريزهاي ساخته شده، خود را در قلب سنگرهاي واقعي جبهه، در منطقه ي چزابه مي يابند. وحيد از اين حضور خشنود است اما علي از بودن در اين منطقه با خطرهاي زيادش راضي نيست و طاقت ديدن صحنه هاي واقعي جنگ و كشته شدن جوانان را ندارد. وحيد با ديدن بهروز، صمد، فرمانده حسن كاوه و مراد چلچراغ و مرتضي و بقيه همرزمانش به كمك آن ها مي رود، اما بالاخره آن ها به دوران حال و به محل فيلمبرداري فيلم وحيد برمي گردند.