شیرین قناری بود 1390
شیرین دختر آرمانگرایی است که قصد دارد مشکلات جامعه و مردم را به تنهایی از میان بردارد، به دلیل علاقه به ورزش فوتبال از مدرسه اخراج میشود…
شیرین دختر آرمانگرایی است که قصد دارد مشکلات جامعه و مردم را به تنهایی از میان بردارد، به دلیل علاقه به ورزش فوتبال از مدرسه اخراج میشود…
داستان فيلم به اوايل جنگ و حمله عراق به خرمشهر باز مي گردد. اين نوجوان تنها به انگيزه دفاع از آب و خاك و ناموس، رشادت هاي بسياري را بروز داده است. اين نوجوان در ابتدا به دست نيروهاي عراقي مي افتد و مورد ضرب و شتم قرار مي گيرد اما اعتماد عراقي ها را جلب كرده و مواد غذايي، مهمات و گراي دشمن را به نيروهاي ايراني مي رساند.
عزيز جوان جنوب شهري كه با مادربزرگش زندگي مي كند، كارش خوانندگي در مراسم عروسي است. عزيز از طريق دوستش كريم به خانم نيكبخت براي كاري معرفي مي شود. خانم نيكبخت كه زن نيكوكاري است، از عزيز براي اجراي ترانه اي در روز جهاني كودك دعوت مي كند. عزيز دلباخته نازي دختر خانم نيكبخت مي شود اما شهرام پسرخاله هوسران نازي با نقشه مادرش قصد دارد پس از ازدواج با نازي اموال خانم نيكبخت را تصاحب كند. عزيز با كمك بهمن عموي كريم كه هنرمندي قديمي است براي خوانندگي تلاش مي كند. رابطه عاطفي عزيز و نازي عميقتر مي شود. شهرام كه نقشه اي را در خطر مي بيند يك روز قبل از اجراي برنامه، عزيز را مي ربايد و در جايي پنهان مي كند. پيگيري كريم و نازي نتيجه مي دهد و عزيز با كمك عموبهمن در لحظه موعود روي صحنه حاضر مي شود و ترانهاش را به خوبي اجرا مي كند.
مراد كه از نوجواني به دليل جرايم مختلف در زندان بوده، پيش از آزاد شدن به سراغ پيرمردي به نام حشمت مي رود كه مراد بسيار مديون اوست. پيرمرد از او مي خواهد پس از آزادي سراغ زني به نام شهره كه باتوقش در يك پارك است برود و او را بكشد. در قبال آن قول مي دهد تمام ارثيه اش را شامل اتومبيل، ويلا و خانه اي در دبي به او ببخشد. مراد از زندان آزاد مي شود و چون خانه و جا و مكاني ندارد، مستقيم به همان پارك مي رود و با مردي معتاد و پسر نوجوانش نيما آشنا مي شود. آنها از سر بي پولي و مراد هم براي اينكه خود را سرگرم كند تا شهره به پارك بيايد، با هم شروع به معركه گيري مي كنند. نقاش جواني به نام كامران هم با آنكه آدمي ثروتمند است، به پارك پناه آورده و آنجا نقاشي پرتره مي كشد. مرد معتاد مي ميرد و نيما و مراد به تنهايي معركه گيري مي كنند و پول درمي آورند. طلبكاران پدر نيما به سراغش مي آيند و قصد دارند به جاي طلبشان نيما را با خود ببرند، اما نيما در واقع دختراست، سعي مي كند رابطه اش را با او محدود كند و او را نزد مادربزرگش در شمال بفرستد، اما نيما قبول نمي كند چون دلبسته مراد شده است. مراد در اين مدت متوجه آمد و رفت شهره به پارك شده، اما نمي تواند به هدفش كه كشتن اوست برسد. تا اينكه از طريق پسر نقاش، نشاني او را پيدا مي كند و به سراغش مي رود، اما در مواجهه با شهره به حقايقي ديگر مي رسد و درمي يابد كه حشمت در واقع باعث بدبختي شهره و مرگ تنها پسرش اميد شده است. مراد از قتل او پشيمان مي شود و وقتي از خانه خارج مي شود نيما را مي بيند كه منتظر اوست و اين بار او نيز به دختر ابراز علاقه مي كند. از آن سو طلبكاران پدر نيما كه او را تعقيب كرده اند مجدداً قصد دزديدن نيما را دارند، ولي مراد با آنها درگير مي شود و نهايتاً نيما با ضربه سنگي يكي از آنها را مي كشد. نيما به زندان مي افتد و مراد در ديداري كه با او دارد مي گويد منتظرش مي ماند تا از زندان بيرون بيايد و با هم به شمال بروند.