برچسب رحیم روزی جوی

بی عاطفه 1404

سریال «بی‌عاطفه»، داستان آشنای اختلاف کهنه و دیرینه‌ی دو برادر، کامران و بهرام، است که در طی سال‌ها حل‌نشده باقی مانده و مانند سدی در مقابل عشق شکل‌گرفته میان فرزندان آن‌ها قرار می‌گیرد. عاطفه و علی که سال‌ها از هم خبر نداشتند، در اینستاگرام یکدیگر را پیدا می‌کنند و همین موضوع سبب شکل گرفتن ارتباط بیشتر و علاقه بین آن‌ها می‌شود؛ دقیقا جایی که درام شکل‌ می‌گیرد و مخاطب را با خود همراه می‌کند. نفرت حاصل از اختلاف قدیمی دو برادر بر سر ملکی موروثی از یک طرف، و عشق شکل‌گرفته میان نسل بعدی خانواده از طرفی دیگر، همان موضوع آشنای تقابل عشق و نفرت است ....

آخرین دیدار 1403

سریال «آخرین دیدار» با اقتباسی از کتاب ماندگار «تنها گریه کن» است. داستانی تأثیرگذار که زندگی مادر شهید محمد معماریان را روایت می‌ کند.

ذغال 1395

غیرت در ﯾﮑﯽ از روستاهای مرزی آذربایجان به ﮐﺎر زﻏﺎل‌سازی مشغول اﺳت. پسر او ﯾﺎﺷﺎر که به دلیل دزدیدن طلا در زندان به سر می‌برد، برای عروسی خواهرش به ﻣرﺧﺻﯽ می‌آید، اﻣﺎ گم ﺷدن ناگهانی ﯾﺎﺷﺎر، غیرت را را ﺑﺎ چالش بزرگی روبه‌رو می‌کند.

شیطان وجود ندارد 1398

ایپزود اول:
مردی که مسئول اعدام زندانیان میباشد به همراه همسر و دخترش زندگی آرامی دارد. مرد از مادرش مراقبت میکند و شغلش در زندگی اش تاثیر ندارد.
ایپزود دوم:
پویا سرباز اجرای احکام بوده که در شیفت اش باید حکم اعدام را اجرا کند. او از اینکار سرباز میزند و از زندان فرار میکند.
ایپزود سوم:
سربازی پس از مرخصی به روستای خودش برگشته تا با دختری که میخواهد ازدواج کند سر بزند. در روستا متوجه میشود او حکم اعدام کیوان را که در روستا بسیار محبوب بوده اجرا کرده است.

شرط اول 1388

بهرام (کامبیز دیرباز) در حمایت از اکبر (اکبر عبدی) در برابر طلبکاران شرورش، با آنها درگیر می‌شود و به ناچار می‌گریزد. در تعقیب و گریزی نسبتا طولانی، بهرام تصادف می‌کند و ضربه‌مغزی می‌شود و به کما می‌رود. پزشکان که از درمان او قطع امید کرده‌اند، پیشنهاد می‌کنند اعضای بدن بهرام را به بیماران نیازمند اهدا کنند و در عوض مبالغ هنگفتی دریافت کنند. این پیشنهاد خانواده بهرام را دچار وسوسه و تغییر شرایط می‌كند. اما درست زمانی‌که آنها مشغول خرید و فروش اعضای بهرام و وسایل شیک و تازه برای منزل هستند، بهرام به هوش می‌آید و دردسرها آغاز می‌شود.

چراغ قرمز 1388

جواني به نام بهروز نيك بخت با مادرش زندگي مي كند. او دلبسته دختر خاله اش ستاره است اما پدر ستاره در نظر دارد دخترش را به عقد پسر برادر خودش احسان دربياورد. بهروز سر مزار پدرش مي رود تا با او درد دل كند. در اين ميان نيروهاي پليس يك قاتل حرفه اي را در بهشت زهرا دستگير مي كنند اما تلفن همراه قاتل تصادفاً به دست بهروز مي افتد. تلفن همراه زنگ مي خورد و مردي از بهروز مي خواهد تا فردي را بكشد و پولش را بگيرد. صداي پشت تلفن نشاني شخص را به بهروز مي دهد و بهروز متوجه مي شود زني به نام رؤيا جواهريان قرار است كشته شود. فرداي آن روز بهروز براي آنكه از ماجراي قتل اين زن مطلع شود خود را به شكل يك وكيل مدافع درمي آورد و...