برچسب رحیم رحیمی پور

اتاق یک 1365

سرهنگ ابراهيم علي اصغرلو، افسر چترباز، طي عملياتي در كردستان به دست اعضاي «كومله» دستگير مي شود. چند بار اقدام به فرار مي كند، اما دستگير و به «اتاق يك»، كه ويژه نگهداري محكومان به اعدام است انتقال مي يابد، چهار زنداني ديگر در اين اتاق نگهداري مي شوند. ابتدا بين سرهنگ و دو مسئول ايدئولوژيك گروه مزبور بحث و جدل در مي گيرد، اما بعد هر پنج نفر به هم نزديك مي شوند و با نقشه اي كه سرهنگ طرح ريزي مي كند مي گريزند.

زندان دوله تو 1363

يك گروه پنج نفره از اعضاي جهاد سازندگي، كه به كردستان اعزام شده اند مشغول ساختن مدرسه هستند. از سوي خوانين محلي و اعضاي حزب دموكرات كردستان ايران مورد آزار قرار مي گيرند. تعدادي از آنان از جمله مهندس گروه و برادرش به دست دموكرات ها گرفتار مي شوند. مدتي بعد اين گروه را به همراه تعدادي ديگراز زندانيان به «دوله تو» منتقل مي كنند. در زندان جديد يك درجه دار ارتش ـ كه مخالف جمهوري اسلامي است و در موقع فرار از مرز دستگير شده ـ با موعظه هاي جهادگران به آنان مي پيوندند و پس از ماجراهايي اعدام مي شود. زندانيان با برگزاري نماز جماعت و جلسه دعاي كميل مخالفت خود را نشان مي دهند. دموكرات ها، كه درگير مشكلات اقتصادي و سياسي هستند، تصميم مي گيرند منطقه را ترك كنند و به آن سوي مرز بروند. براي از بين بردن زندانيان قرار بر اين مي گذارند كه هواپيماهاي عراق زندان دوله تو را بمباران و زندانيان را قتل عام كنند.

الماس بنفش 1368

در كشاكش جنگ ايران و عراق سه گروه از رزمندگان براي تصرف تپه اي با موقعيت استراتژيك كه در اختيار ارتش عراق است،‌ وارد عمل مي شوند. اعضاي دو گروه بر اثر بمباران شيميايي كشته مي شوند؛ اما گروه سوم، تحت فرماندهي فردي به نام حاج حسين،‌ پس از جنگ و گريزهاي فراوان موفق به باز پس گرفتن تپه مي شوند.

انفجار در اتاق عمل 1370

قرارگاهي در جنوب، مورد حمله هوايي دشمن قرار مي گيرد، از جمله مجروحان عبدالعلي صفري (يك بسيجي داوطلب از بهشهر) است. وقتي كه قرار است مورد عمل جراحي قرار گيرد، متوجه بزرگي بيش از حد تركش درون پاي صفري و نهايتاً كشف اين امر كه تركش مورد اشاره يك بمب خوشه اي است، مي شوند. ادامه داستان ماجراي التهاب، ترديد، ترس، هيجان و شهامت گروهي است كه بايستي همزمان عمل جراحي بمب خوشه اي را نيز خنثي كنند...

شیرین و فرهاد 1374

فرهاد كه تازه با شيرين ازدواج كرده، به خدمت سربازي مي رود و دوره سربازي اش با ايام انقلاب و فرار سربازان از پادگان ها مصادف مي شود. آشنايي فرهاد با سربازي كه قصد فرار دارد، و راهنمايي يك نظامي انقلابي، به تدريج سبب مي شود او نيز از پادگان بگريزد. اما زماني كه فرهاد خود را به خانه شيرين و خانواده اش مي رساند، آنجا را خالي مي يابد. مستخدم خانه نشاني تازه خانواده شيرين را مي دهد و فرهاد كه در درگيري هاي خياباني دو گلوله خورده و توسط جوان هاي انقلابي از زندان ساواك گريخته، به دنبال شيرين مي رود. اما وقتي سرمي رسد كه شيرين با پدر و مادرش عازم فرودگاه براي سفر به خارج از كشور است. فرهاد با موتور سيكلتش اتومبيل آنها را متوقف مي كند و شيرين را متقاعد مي كند كه با او در ايران بماند و از پدر و مادرش جدا شود. شيرين قبول مي كند و آن دو زندگي تازه اي را در كنار يكديگر آغاز مي كنند.

مستاجر 1371

حميد كه با پدرش اختلاف دارد همراه با همسرش مريم خانه ي پدري را ترك مي كند و در آپارتماني اجاره اي ساكن مي شوند كه پيرمرد و پيرزني بدقلق صاحب آن هستند و مستأجرهاي بچه دار را نمي پذيرند. مريم كه باردار است تلاش مي كند كه صاحب خانه و همسايه ها از باردار بودن او مطلع نشوند. پيرمرد و پيرزن صاحب خانه درصدد برمي آيند تا مداركي دال بر آبستن بودن مريم پيدا كنند و به همين منظور او و شوهرش را تحت نظر مي گيرند. روزي صاحب خانه يكي از مستأجرها را كه سه فرزند دارد با حكم قانون وادار به تخليه ي آپارتمانش مي كند. حميد دوشادوش مستأجر رانده شده شهر را براي پيدا كردن سرپناهي مناسب زير پا مي گذارد. اما نتيجه اي نمي گيرد و سرانجام در برابر تقاضاي مادرش كه او را به سكونت در خانه ي پدري دعوت مي كند تسليم مي شود.