برچسب رحمان محمدی

سرخدار 1405

سریال سرخدار، داستان زندگی مازیار، جنگلبانی متعهد، اصولگرا و خانواده‌دوست را روایت می‌کند؛ مردی که عشق به طبیعت و حفاظت از جنگل‌های شمال، مهم‌ترین دغدغه زندگی اوست. مازیار در مسیر انجام وظیفه خود با چالش‌های بزرگی روبه‌رو می‌شود؛ چالش‌هایی که از بی‌مبالاتی برادر بزرگ‌ترش فرهاد آغاز شده و با دسیسه‌های پرویز و جلال، دو تن از قاچاقچیان چوب و زمین‌خواران بزرگ منطقه، ابعاد گسترده‌تری پیدا می‌کند.

مامور 1394

داستان این فیلم در خصوص زندگی دختر جوانی به نام سارا حسینی می باشد که در ابتدای فیلم بدلیل صداقت کاری و مقابله در این مورد با مدیرعامل شرکت از کار خود اخراج می شود و همین موضوع باعث ناراحتی و دلسردی او می شود سارا بدلیل اینکه نان آور خانواده بوده و می بایست خرج و مخارج زندگی خود و پدر و مادرش را تامین کند به شدت به دنبال کار جدید می گردد و به هر کجا زنگ می زند و پیگیری برای کار می کند متاسفانه شرایط و حقوق مناسب را پیدا نمی کند تا اینکه بعد از پیگیری زیاد کار جدیدی پیدا می کند که این کار سرآغاز بوجود آمدن تغییرات در نگرش و افکار سارا می شود .

بر لبه پرتگاه 1399

«بر لبه پرتگاه» داستان یک نوجوان است که در یکی از روستاهای اردبیل اسبی دارد که این اسب از نظر خانواده او دردسرساز است و این نوجوان علاقه‌مند است که در هر صورت این حیوان را پیش خود نگه دارد. شرایط اقتصادی آن‌ها هم چندان مناسب نیست و نمی‌توانند برای اسب غذا و علوفه فراهم کنند و به تبع آن مثلثی بین یک نوجوان، اسب و طبیعت ایجاد می‌شود و چالش‌هایی که او برای حفظ این اسب با آن‌ها روبه‌رو می‌شود، قصه را شکل می‌دهد.

قدم خیر 1396

استان درباره پسربچه ای است که فقط سیزده سال دارد. پدر بزرگ این پسر بچه در آستانه مرگ است و از همه حلالیت می گیرد. او به یاد می آورد که در سی و پنج سال گذشته باعث اتفاقاتی شده است. نتیجه این اتفاقات باعث بدبختی و گرفتاری زنی همراه با فرزندانش شده است. نام این زن قدم خیر است و پدربزرگ به دنبال این زن می گردد تا او را پیدا کند. او نوه خود را به روستایی می فرستد تا او را بیابد. او آدرس روستایی به نام ننه قدم خیر را پیدا می کند و به این روستا می رود. او باید این زن را راضی کند تا با او به نزد پدربزرگش برود تا پدربزرگش بتواند از او حلالیت بطلبد…...

بی آبان 1399

«بی آبان» داستان مردی به نام آبان است که کارمند جنگلبانی و مامور پلاک کوبی روی درخت‌هاست. او با مردی به نام صفاری این کار را می‌کند. آبان درگیر مراسم ازدواجش با دختری به نام سحر است. در همین حین شاهد تصادفی وسط جاده می‌شود که در این تصادف دختر کوچکی با اینکه آبان او را به بیمارستان رسانده می‌میرد. آبان درگیر عذاب وجدان شدید می‌شود و اعتراف می‌کند که پانزده سال پیش در تصادفی باعث مرگ دختری شده و او را جایی دفن کرده و هیچ شاهدی جز یک مرد شوریده و دیوانه ندارد. در این میان همکار او صفاری با اجاره دادن مهر جنگلبانی در حال خیانت به محیط زیست و همکاری با قاچاقچیان چوب است.