برچسب رحمان رضایی

آوای دریا 1369

جمعه، پسري است كه با مادر بيوه اش در يكي از واحه هاي كوير زندگي مي كند. دايي او كه در شهر كار مي كند به روستا برمي گردد و برايش صدفي مي آورد كه مي توان صداي امواج دريا را از آن شنيد. جمعه، شيفته صدف، آن را به همه دوستانش نشان مي دهد، اما يكي از دوستانش صدف را مي شكند و دايي جمعه به او قول مي دهد كه در ملاقات بعدي، صدف بهتر و بزرگتري برايش بياورد. ولي جمعه به اين وعده ها راضي نيست. او مي خواهد همراه دايي اش به شهر، و از آنجا به ديدار دريا برود. دايي جمعه او را با خود نمي برد و جمعه، پياده از راه صحرا قصد عزيمت به شهر مي كند. پيرمردي شتربان از همان دهكده، او را نيمه جان در صحرا مي يابد و مي خواهد او را به خانه بازگرداند. ولي جمعه مي گريزد و به شهر مي رسد. مردم او را به جرم دزدي تعقيب مي كنند. وقتي دايي اش را كه در يك انبار جمع آوري پلاستيك هاي مستعمل كار مي كند پيدا مي كند، با هم راهي دريا مي شوند. شب هنگام به ساحل مي رسند. داييش با روشن كردن كبريتي، دريا را به او نشان مي دهد.

دختران انتظار 1378

زن جواني را به بخش اورژانس مي آورند و سعيد مسرور، دانشجوي شهرستاني سال آخر پزشكي با ديدن او كه حال مساعدي ندارد، غمگين و افسرده، گذشته را به ياد مي آورد. سعيد براي بازپرداخت بدهي هشتصد هزار توماني خود نزد دلالي به نام سام مي رود اما سام كه دو هزار دلار به سعيد داده، حالا با دو برابر شدن قيمت دلار دو برابر اصل پول را طلب مي كند. سعيد به سراغ مسئول وام دانشجويي دانشگاه مي رود و او پيشنهاد مي كند سعيد با دانشجويي به نام روشنك دلجو به طور صوري ازدواج كند تا هر دو از طريق وام ازدواج بدهي خود را بپردازند. روشنك كه دچار بيماري عصبي است مي خواهد با وجه وام حدود سه ميليون تومان بدهي خودش را كه نامزد سابقش بالا آورده، بدهد. او كه به كار خريد و فروش موبايل مشغول بوده، به نام روشنك به مردم چك بي محل داده و او را به دردسر انداخته است. سعيد با روشنك ازدواج مي كند، اما وام دانشجويي به دليل اختلاف نظر با سازمان برنامه و بودجه قطع شده است. روشنك كه نشاني محل كار نامزد سابقش را پيدا كرده، با سعيد به سراغش مي رود اما آنها در آنجا درمي يابند او نيز وارد كار خريد و فروش دلار شده و سرمايه اش را از دست داده است. در حالي كه روشنك از دست طلبكارها خود را در خانه پنهان كرده، سعيد فيش حج زن عمويش را به روشنك مي دهد تا بدهي خود را پرداخت كند، اما خود به دنبال شكايت سام به زندان مي رود. در اين بين، شراره، دختر سام كه قبلاً يك بار از پدرش براي پرداخت بدهي سعيد مهلت گرفته و به سعيد علاقمند است به سراغ او مي آيد و سعيد به اصرار همكلاسي هايش تن به ازدواج با شراره مي دهد. در اين بين روشنك دچار حمله عصبي مي شود و در بيمارستاني كه سعيد در آن كار مي كند مي ميرد. شراره از بيرون بيمارستان با سعيد تماس مي گيرد اما سعيد موبايلي را كه شراره قبلاً به او داده، پرتاب مي كند.

الهه زیگورات 1382

دكتر بهرام نورآيين در پي از دست دادن همسر و فرزندش در حادثه ي يازدهم سپتامبر در نيويورك كه به دنبال عافيت گاهي به ايران بازمي گردد. او كه از شهر گريزان است به درمانگاهي كه كنار چغازنبيل واقع شده مي رود. او آن جا دختري نوجوان به نام اقليما را به عنوان پرستار استخدام مي كند و به تدريج رابطه اي صميمانه ميان آن ها شكل مي گيرد. دكتر نورآيين به تدريج پي مي برد كه در اطراف او حوادثي مشكوك در شرف وقوع است. يكي از اهالي بانفوذ آن منطقه به نام مختار كه در كار قاچاق زيرخاكي و اموال عقيقه است، جنازه هاي كساني را كه در درمانگاه مي ميرند به ترفندي مي خرد و با آغشته كردن آن با مواد دارويي خاصي آن ها را به جاي موميايي مي فروشد.او كه نمي تواند نظر مثبت دكتر نورآيين را در همكاري با خودش جلب كند، او را هر بار به شيوه اي تهديد مي كند. و نهايتاً با دزديدن اقليما مي خواهد به هدفش برسد. اقليما از چنگ آن ها مي گريزد، اما آدم هاي مختار پس از دستگيري اش او را مي كشند و تبديل به موميايي مي كنند. دكتر نورآيين كه در پي اقليما مي گردد نهايتاً با مختار درگير و كشته مي شود. مختار هم در مخفي گاهش، به دست يكي از آدم هايش به قتل مي رسد.

اتانازی 1380

دكتر ماكان برنا در جريان معالجه يكي از بيماران خود به نام پرنيان شهسوار دلداده او مي شود. پرنيان كه از خانواده اي ثروتمند و متمكن است به دليل بيماري قلبي خود دچار افسردگي شده و اميد خود را از دست مي دهد. از سوي ديگر، فراز ورزشكار سرشناس و بنام كه بدليل ابتلا به بيماري سرطان از مرگ حتمي خود اطلاع يافته بود، به دكتر برنا مراجعه كرده و قبل از آنكه چهره و فيزيك بدني اش بدليل بيماري صعب العلاج از بين برود، از دكتر تقاضا مي كند تا به نوعي به زندگي اش خاتمه بخشد. دكتر برنا با مراجعه به ايمان، نامزد پرنيان از او درخواست مي كند تا بخاطر نجات پرنيان خود را از زندگي او بيرون كشد و ايمان نيز خواسته دكتر را قبول مي كند. دكتر برنا در پي علاقه خود به پرنيان تصميم مي گيرد تا با مرگ مغزي فراز، قلب او را به پرنيان پيوند زند، ولي بدليل اشتباه خود باعث مرگ فراز مي شود. دكتر برنا عصبي و ناراحت از مرگ فراز، در جريان سانحه رانندگي كشته و پرنيان با پذيرش نوزاد دوست فوت شده خود به فرزندي، زندگي جديدي با ايمان شروع مي كند.

غریبه 1366

بهرام پرتوي كارمند شهرداري پس از بازنشسته شدن احساس بطالت مي كند. مدتي را به پارك نشيني و خيابان گردي و ديدار دوستان مي گذراند. به توصيه اطرافيان نزد دامادش كه مهندس شركت ساختماني است، مشغول به كار مي شود، اما او متوجه مي شود كه مديران شركت قصد دارند او را به كارهاي خلاف بكشانند. شركت ساختماني را رها مي كند و نزد برادر همسرش، پرويز، كه نمايشگاه اتومبيل دارد مشغول مي شود. كارهاي دلالي به مذاق او خوش نمي آيد تا آنكه به كار در دفتر انجمن يك مدرسه مي پردازد.

آقای شانس 1373

عباس كه به حرفه ي سلماني مشغول است هنوز جواز كسب دريافت نكرده، چراكه هر بار در امتحان اتحاديه ي صنف آرايشگران مردود شده است. او قصد دارد با دختر آميرز محمود ازدواج كند اما پدر و مادر دختر، جواز كسب گرفتن عباس را شرط جواب مثبت دادن به او اعلام مي كنند، اما عباس موقع تهيه ي جواز كسب شناسنامه ي خود را گم مي كند و مجبور مي شود براي تهيه شناسنامه چند نفر از آشنايان را به عنوان شاهد خود معرفي كند اما كسي از كسبه و اقوام حاضر به همكاري با او نيستند. با اينكه عباس با تقي آقا برخورد مي كند و هر چند كه آشنائي با تقي آقا براي عباس دردسرهائي به همراه دارد، اما با كمك هاي او و رفقاي سابقش عباس شناسنامه ي المثني مي گيرد و با پيشنهاد تقي آقا و به علت آشنائي عباس با داروهاي گياهي مغازه ي سلماني او به عطاري تبديل مي شود و ازدواج او با دختر آميرز محمود انجام مي شود.

این ترانه عاشقانه نیست 1384

علیرضا و الهام دختر و مرد جوانی که هر دو مبتلی به بیماری سرطان هستند، در یک کلینیک ویژه ی بیماران خاصی بستری هستند، آن دو یکدیگر را می یابند، از خود، خانواده، گذشته و آرزوهایشان با هم صحبت می کنند، آرزوهایی که دیگر برایشان دست نیافتنی است... و یک روز، آن دو به تصمیم غیرمنتظره اما هیجان انگیزی می رسند که آنها را از دایره ی بسته شان، انتظار برای پایان زندگی، رها می کند... آن دو می پذیرند. که هریک آرزوهای دیگری را که انجامشان، به دلایل مختلف ممکن نبوده، برآورده سازد که ماجراهای غیرقابل پیشبینی را موجب می شود.