کله ونگ 1398
داستان «هدارپه» قصه زندگی چند خانواده روستایی است که با هم فامیل هستند و ماجراهایی جالبی را در این روستا رقم می زنند. روایت احترام به بزرگتر و سالمندان، حل مشکلات با وحدت و همدلی، ساده گرفتن امر ازدواج، حق زندگی و ازدواج یا تجدید فراش برای سالمندان، صادق بودن زوجین، کار و تلاش، وجود ظرفیت در روستاها، ایجاد اشتغال برای جوانان و نیز وقف و کار خیر و عام المنفعه و… از جمله رسالت های این سریال طنز هست.
این داستان از قصه آق موسی و مهتاب شروع می شود که در حال تدارک و تهیه جهیزیه برای دخترشان روجا هستند اما در این میان هنوز وام اداره آق موسی جور نشده و دچار مشکل مالی می شوند که این ماجرا به قصه مراد و مرضیه، قصه روجا و ونداد، قصه رعنا و مش بابا و قصه صفر و مهری می انجامد
عزیزاله طلبه جوانی که بعداز ملبس شدن به لباس روحانیت راهی روستای خود برای انجام پاره ای کارهای شخصی می شود اما در بدو ورود شرایط خاصی برایش اتفاق می افتد که از ان جمله زمین پدری اش است که توسط پسر عمویش حشمت اشغال شده است. عزیزاله به دنبال زمین پدری و گرفتن حق خود از حشمت بدون توجه به شرایط جدید زندگی اش وارد معدن زغال سنگ حشمت شده تا او را بیابد اما در این میان معدن ریزش کرده و طلبه جوان و...
آهو، دانشجوی جوان با یافتن نشانهای از گذشته اش دچار آشفتگی میشود و در آستانه جدایی از خانواده اش قرار میگیرد. چاره جویی برای رفع بحران روحی از او، ناخواسته و بهتدریج وی را به رمزگشایی روانی از شخصیت پدرش که سالهاست زخمی عمیق را در هراس از تصور اتفاقی بد در خود پنهان کردهاست، میکشاند. تقابل پدر و دختر، روابط آنها را با اطرافیان تحت تأثیر قرار میدهد و هر یک را به نحوی درگیر ماجرا میکند.
خانواده شاهین پسر بچه هشت سالهای که از دست شیطنتهای او به ستوه آمدهاند، برای حل مشکلات فرزندشان و درمان ناهنجاریها به مشاور مراجعه میکنند و راهکار مشاور، رفتن زوج به مسافرت و سپردن شاهین برای مدتی نزد مادربزرگش است در این راستا افروز که در حال تکمیل پایاننامهاش درباره روانشناسی کودک است با شاهین در روستا هم قدم میشود و در ادامه اتفاقهایی سر راه آنها قرار میگیرد که نه نتها شاهین بلکه افروز هم به چالش درباره گرههای زندگیش کشیده میشود.
داستان فیلم در مورد آیت و احمد دو تن از نیروهای انقلابی هستند که مأموریت دارند تا یک چمدان را به منطقهای در شمال ایران ببرند و تحویل دهند. احمد توسط نیروهای ساواک دستگیر میشود، ساواک احمد را شکنجه میکند، اما او جای آیت را لو نمیدهد، تا اینکه به سراغ خواهر آیت که همسر احمد است، میروند...
یحیی معلم جوان روستا، به عنوان نیروی داوطلب و مردمی، به جبهههای جنگ اعزام میشود؛ نارگل همسر جوانش که باردار است به همراه دو کودک خردسالش چشم انتظار بازگشت یحیی است که خبرهای مختلفی به نارگل میرسد، از شهادت تا مجروح شدن و در نهایت خبر مفقودالاثر شدن یحیی…… نارگل، اما روایت دیگری برای خود دارد. روایتی با طعم امید از شهادت، اسارت، مجروح شدن و سرانجام …
قصهٔ سریال «پایتخت ۶» با فوت بابا پنجعلی و اهدای اعضای بدن او آغاز میشود.بهبود فریبا(مهران احمدی) پس از سالها به ایران بازمیگردد اما ماجراهایی برایش پیش میآید که فهیمه(نسرین نصرتی) را از شوهرش دلسرد میکند. بهبود در این فصل به بیماری سندرم دست بیقرار مبتلا است. بهتاش(بهرام افشاری) که در فصل ۵ بیکار و آس و پاس بود، حالا دروازهبان باشگاه فوتبال نساجی مازندران شدهاست و به بازیکن فوتبال پیتر چک علاقه دارد و نقی معمولی هم سیاسی شده و راننده و محافظ شخصی نمایندهٔ مجلس است. هما، همسر نقی هم گویندهٔ اخبار شدهاست. ارسطو با فردی به اسم کاووس ناخواسته وارد فروش مواد مخدر میشود و از ماشین نقی که رانندهٔ نمایندهٔ مجلس است، برای جابجایی مواد استفاده میکند،بهتاش هم که در پست دروازه بان برای نساجی درخشیده به پانایتینایکوس یونان میپیوندد. آن طرف هم رحمت با خانم بیاتی ازدواج میکند. بعد از این اتفاقات به یک سال بعد می رود که برادر هما از نقی به جرم مبتلا کردن پدر خود به بیماری کرونا شکایت می کند. ارسطو هم که به جرم توزیع و پخش مواد مخدر دستگیر شده بود آزاد میشود و به کار توزیع شلوار می زند. همچنین رحمت سه قلو دار میشود. بهتاش شب قبل تحویل سال متوجه میشود که از تیم پاناتینایکوس اخراج شده. بالاخره ستار برادر هما شکایتش را پس میگیرد و از نقی میگذرد.