برچسب رامین پرچمی

پس از باران 1379

این سریال در فضای گیلان مقابل دوربین رفت و نگاهی به تاریخ ایران در دوران اوایل پهلوی دوم است. پس از باران روایتی انسانی از روابط ارباب و رعیتی بود. این سریال با موضوع قراردادن زندگی خانواده یک ارباب و حضور دختری با عنوان همسر دوم ارباب، شرایط جدید و مخالفت‌های خانواده ارباب «همسر اول» و عواقب و عوارض چنین حضوری را نمایش می‌داد. در این سریال عشق همراه با ارباب بودن، و مظلومیت زنان دوم اربابان و قدرت اربابان و خان‌ها را در گذشته می‌توان دید. این سریال روایتی از دوران زندگی در زمان اوایل پهلوی دوم است و مشکلاتی که مردم متحمل می‌شدند.

تئاتر، تنها فضایی است که در آن می‌توانم کار کنم

به گزارش سروش سینما، این بازیگر که این روزها با بازی در نمایش «پنچری» روی صحنه است، از لزوم اجرای تئاتر در شرایط فعلی گفت و افزود: دیگر در تلویزیون فعالیتی ندارم و تئاتر، تنها فضایی است که در آن می‌توانم کار…

خاکستری 1379

بيتا كه دختري اصفهاني و اهل خانواده اي سنتي است، براي تحصيل در دانشگاه بايد به تهران بيايد. خانواده كه با رفتن او به تهران مخالف هستند، بالاخره با اعتصاب غذاي دخترشان رضايت به رفتن او مي دهند. پدر با اجاره ي يك آپارتمان و هم خانه كردن سيما دختر بيوه ي كارگر خانه، بيتا را به او مي سپارد. بيتا در دانشكده با فرهاد آشنا مي شود و با هم قرار ازدواج مي گذارند در حالي كه علي پسر عموي بيتا قرار است براي ازدواج با او از خارج از كشور به ايران بيايد. بيتا راضي به ازدواج با علي نيست و از طرفي فرهاد به علت نداشتن موقعيت مالي و كاري حاضر به خواستگاري كردن از بيتا نمي شود. بيتا از علي مي خواهد كه از او چشم پوشي كند تا فرهاد بتواند به خواستگاري او بيايد، ولي بعد بيتا با اطلاع پيدا كردن از ارتباط فرهاد با دختري ديگر به قصد خودكشي، خود را جلوي يك ماشين مي اندازد. پدر بيتا به سراغ فرهاد مي رود و او را مجبور به ازدواج با بيتا مي كند، ولي اين بار بيتا پشيمان مي شود و با فرهاد خداحافظي مي كند.

ضیافت 1374

هفت دوست سال ها پيش قرار گذاشته اند كه چند سال بعد در روز مشخصي بار ديگر در پاتوق هميشگي شان گرد هم بيايند. در روز تعيين شده همه با هيئت هاي تغيير يافته حاضر مي شوند به غير از رامين كه اكنون وكيل شده و براي شركتي به مديريت مهياران كار مي كند. رامين ناخواسته وارد كارهاي خلاف قانون رئيس شركت شده و اكنون كه ديگر حاضر به همكاري با آن ها نبوده او را به مرگ تهديد كرده اند و او از ترس جانش به مكان امني پناه مي برد و همسرش را به جاي خود بر سر قرار مي فرستد تا از دوستان قديميش براي نجات او كمك بگيرد. در ميان دوستان قديمي علي كه مأمور پليس است تصميم مي گيرد او را از اين مخمصه نجات دهد اما همسر رامين به دست عوامل مهياران به قتل مي رسد و رامين كه همه چيز را از دست رفته مي بيند با در اختيار گذاشتن مدارك اسناد به علي و با كمك او مهياران و همدستانش را به دام مي اندازد.

تلفن 1378

فرزانه در شب عروسي با مرد مورد علاقه اش امير، كه خلبان است، از اين كه تنها برادرش مسعود در جشن عروسي آنها شركت نكرده ناراحت و پريشان است. مسعود كه دلش مي خواسته دوست صميمي اش محسن شوهر فرزانه شود، خواهرش را شماتت مي كند و براي آن كه مجلس عروسي را بر هم بزند با اتومبيلش به همراه تني چند از دوستانش تلاش مي كند براي كاروان ماشين هاي عروس و داماد ايجاد مزاحمت كند اما ناگاه اتومبيل آنها بر اثر يك تصادف آتش مي گيرد و ظاهراً همه سرنشينان اتومبيل كشته مي شوند. پنج سال بعد زندگي مشترك فرزانه و امير، كه حالا داراي دختري به نام نگين شده اند، به دليل تلفن هاي مشكوكي كه به فرزانه مي شود دچار نابساماني مي شود. يك روز امير از طريق پيام گير تلفن صداي مرد بيگانه اي را مي شنود كه از نيامدن فرزانه در سر قرارش گله مي كند. چندي بعد نيز عكسي از همسرش و محسن در كنار هم مشاهده مي كند. فرزانه كه بر اثر تلفن هاي پي در پي دچار ناراحتي هاي روحي شده، خود را بي گناه مي داند. برادر امير كه پليس است وارد ماجرا مي شود. مرد غريبه با تلفن اطلاع مي دهد كه برادر فرزانه در تصادف پنج سال پيش نمرده و اكنون زنده است و براي تحويل دادن او مبلغ گزافي را مطالبه مي كند. زماني كه فرزانه مي خواهد مبلغ تعيين شده را پرداخت كند با جسد برادرش كه كشته شده روبرو مي شود. بعدها مشخص مي شود كه اين باج خواهي از سوي محسن بوده است. محسن يك شب در غياب امير وارد خانه آنها مي شود و فرزانه را در زيرزمين خانه محبوس مي كند. برادر امير كه خانه را زيرنظر دارد به درون خانه مي آيد اما محسن او را هدف گلوله قرار مي دهد. فرزانه از زيرزمين مي گريزد و به پشت بام مي رود. محسن او را تعقيب مي كند و از بالاي پشت بام پايين مي افتد.

مهمان مامان 1382

در آستانه ي ورود مهمانان، مادر دستپاچه و نگران است. با وجود تلاش او براي آماده كردن شرايط، وضعيت آشفته اي حاكم است. هنوز پدر نيامده و هر لحظه ممكن است خواهرزاده ي مادر و نوعروسش سر برسند. دقايقي پس از ورود پدر (يدالله)، مهمانان سر مي رسند و اين تازه آغاز ماجراست. يدالله خاطرات خصوصي زندگي اش را بدون ملاحظه براي عروس و داماد بازگو مي كند و اصرار او بر ماندن مهمانان، مادر را كلافه كرده، چون در خانه وسايل پذيرايي وجود ندارد. امير ـ پسر كوچك خانواده ـ كه براي جا به جا كردن ماشين پسرخاله بيرون رفته، دير مي كند و خبر مي رسد كه مسافر سوار كرده است! صديقه، زن حامله اي است در همسايگي آن ها، پس از دور ريختن مواد مخدر شوهر معتادش يوسف كتك سختي از او مي خورد و پسرخاله كه مادر مدام او را «جناب سرهنگ» خطاب مي كند، با يوسف درگير مي شود.پس از آن، يدالله براي سرگرم كردن مهمانان از خاطرات گذشته اش مي گويد و با آن ها مشغول تماشاي فيلم مي شود. با ماندني شدن مهمانان، اضطراب مادر براي تهيه ي شام بيش تر و بيش تر مي شود. بنابراين همه ي ساكنان خانه به تكاپو مي افتند. اهميت مرغ در سفره براي مادر حياتي است، ولي مش مريم (يكي از همسايه ها) دلش نمي آيد يكي از جوجه هايش را براي تأمين شام به كشتن بدهد. پس امير به همراه دوستش، از مغازه ي پدر او مخفيانه مرغ و ماهي برمي دارد، ولي سر بزنگاه پدر مي رسد و پسرش را تنبيه مي كند و امير ناكام به خانه برمي گردد. يوسف كه پدر و مادر ثروتمندي دارد، به همراه امير به خانه ي پدري اش مي رود و در ميان پرسش هاي دائمي پدر و نفرين هاي پي در پي مادر كه معتقد است صديقه پسرش را معتاد كرده، از يخچال آن ها انواع مواد خوراكي مورد نياز را بر مي دارد و بازمي گردند. پس از اين كه همسايگان ديگر هم تا سر حد امكان مواد مورد نياز شام ايده آل مادر را تهيه مي كنند، پدر دوست امير نيز پشيمان مي شود و مرغ و ماهي ها را به در خانه ي آن ها مي آورد. عاقبت شام آماده مي شود و همه ي ساكنان خانه بر سر سفره مي نشينند. پس از صرف شام، مهمانان كه آماده ي رفتن هستند با اصرار ابلهانه ي يدالله براي ماندن پا سست مي كنند و مادر كه ديگر در آستانه ي جنون قرار گرفته از حال مي رود. او را به بيمارستان مي برند و استراحت مطلق برايش تجويز مي شود. پس از بازگشت، عروس و داماد را براي خواب در اباقي جداگانه جاي مي دهند. همسايه ها هم به خانه هايشان مي روند و چراغ ها يك به يك خاموش مي شودند.

اعتراض 1378

اميرعلي كه شريفه، نامزد برادرش رضا، را به دليل رابطه نامشروعش با مردي به نام احمد به قتل رسانده، پس از دوازده سال از زندان آزاد مي شود. پيش از آزادي، هم سلولي اش محسن دربندي، انگشتري به او مي دهد و به او سفارش مي كند پس از گرفتن طلب او از مردي بيرون از زندان، از زني به نام مجدي حمايت كند و سر و ساماني به زندگي او بدهد. بيرون از زندان، مادر او كه حالا نابينا شده به همراه برادران و خواهران اميرعلي و شوهرخواهرش به استقبال او مي آيند و اميرعلي درمي يابد كه در غياب او پدرش از فراغ او مرده و يوسف، يكي ديگر از برادرهايش، در يك آسايشگاه رواني بستري است. يوسف در جران تظاهرات دانشجويي بر اثر ضرباتي كه به سرش وارد آمده دچار اختلال رواني شده است. رضا، برادر آزادشده اش را به يك پيتزافروشي در شمال شهر كه محل كار اوست مي برد. رضا عاشق دختر پولداري به نام لادن است كه به اتفاق دوستانش از مشتريان دائمي پيتزافروشي است، و از طرفي تلاش مي كند به ناراحتي هاي رواني دوست معتادش قاسم پايان دهد. اميرعلي به زودي مجدي را پيدا مي كند و در حالي كه تصور مي كرده مجدي همسر محسن است، درمي يابد كه او زني بيوه و در واقع خواهر هم سلولي اش است كه با دختر كوچكش عاطفه زندگي مي كند. اميرعلي دلباخته مجدي مي شود و در ملاقاتي در زندان با محسن از او اجازه عروسي با خواهرش را مي خواهد و محسن نيز مي پذيرد. از سويي رضا به لادن مي گويد كه به خاطر اختلاف طبقاتي ميان خانواده آن دو، ازدواجشان غيرممكن است و بهتر است از يكديگر جدا شوند. لادن با ناراحتي مي پذيرد. يك شب رضا كه طبق معمول براي يكي از خانه ها پيتزا برده، متوجه حضور دوستان لدن در ميهماني اي كه در آن خانه برپاست مي شود و سپس خود لادن را نيز مي بيند. رضا با ناراحتي به پيتزافروشي برمي گردد و مدتي بعد دوستان لادن نيز به پيتزافروشي مي آيند و به او مي گويند كه امشب عقدكنان لادن است ولي هنوز عاقد نيامده است. اميرعلي كه موفق شده طلب محسن را بگيرد، در راه بازگشت با احمد، فاسق نامزد سابق برادرش، روبرو مي شود و احمد او را با ضربه هاي متعدد چاقو مي كشد در حالي كه اميرعلي در خيابان و زير باران شديد آخرين نفس ها را مي كشد، لادن به پيتزافروشي كه دوستانش در آن جمع شده اند، نزد رضا بازمي گردد.