برچسب رامین خدابخشی

سفر سبز 1381

مرد جوانی که در کودکی توسط خانواده ای آلمانی به فرزندخواندگی پذیرفته و نزد آنان بزرگ شده‌است، از آلمان به زادگاهش ایران بازمی‌گردد تا خانواده واقعی خود را پیدا کند.

پرده نشین 1393

هدی پس از سال‌ها برای دریافت ارثیه پدری می‌آید اما برایش اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی ای رخ می‌دهد..
این سریال به روحانیون و حضور آنها در محله‌ها و در کنار مردم توجه دارد و روی این موضوع متمرکز شده که روحانیون می‌توانند در حل مشکلات مردم به آنها کمک‌کنند.

خانه امن 1399

این مجموعه داستان دو مامور امنیتی به نام‌های کمال (حمیدرضا پگاه) و افشین (امین زندگانی) را روایت می‌کند که یکی مسئول تیم ضد تروریستی و دیگری مسئول تیم مبارزه با مفاسد اقتصادی و پولشویی است. کمال طبق اخبار واصله مطلع می‌شود قرار است تیم‌های تروریستی داعش عملیات‌هایی را در ایران به راه بیندازند. کمال و تیمش با اطلاعاتِ دریافتی از خارج از کشور به ردزنی یکی از نیروهای داعش میپردازند تا از طریق او بتوانند رابطش در تهران را شناسایی کنند. رفته رفته طی این ماجرا دو پروندهٔ پیچیدهٔ تروریستی و اقتصادی به هم گره می‌خورد.و در قسمت آخر فصل اول افشین برای ماموریت به تل آویو می رود و...

بیگانه ای با من است 1399

قصه و سناریو این سریال، در دهه شصت و سال ۶۹ و پیرامون شخصیت نساء (شبنم قلی‌خانی) می‌باشد، نساء کارگر زوجی به نام‌های مینو و امیرعلی در شیراز است و در پی فرار کردن نساء از دست شوهرش برای نفروختن بچه اش، همراه با این زوج راهی یک سفر می‌شود، که همین سفر، خود، شروع ماجراهای این سریال است، در ادامه داستان زندگی نسا، دروغ وارد زندگی او می‌شود و همان دروغ، موجب دروغ گفتن‌های بعدی او و آغاز ماجراهای جدیدی برای او می‌شود

عصر یخبندان 1393

چند شخصيت درگير يک قتل مشکوک مي‌شوند که در يک ميهماني شبانه اتفاق افتاده است و به دنبال پيدا کردن سرنخ اصلي و مسبب مرگ اين فرد هستند.

این ترانه عاشقانه نیست 1384

علیرضا و الهام دختر و مرد جوانی که هر دو مبتلی به بیماری سرطان هستند، در یک کلینیک ویژه ی بیماران خاصی بستری هستند، آن دو یکدیگر را می یابند، از خود، خانواده، گذشته و آرزوهایشان با هم صحبت می کنند، آرزوهایی که دیگر برایشان دست نیافتنی است... و یک روز، آن دو به تصمیم غیرمنتظره اما هیجان انگیزی می رسند که آنها را از دایره ی بسته شان، انتظار برای پایان زندگی، رها می کند... آن دو می پذیرند. که هریک آرزوهای دیگری را که انجامشان، به دلایل مختلف ممکن نبوده، برآورده سازد که ماجراهای غیرقابل پیشبینی را موجب می شود.

عینک دودی 1378

مينا و سينا زوج مرفهي هستند كه اكنون تصميم به جدايي گرفته اند. مينا كه نويسنده است و اخيراً مقاله اي درباره حقوق زنان نوشته، به دوستانش مي گويد كه به زودي به آزادي دست پيدا خواهد كرد. مادر مينا و برخي از دوستانش با جدايي او از شوهرش مخالف هستند، اما به رغم همه پندها و اندرزها، او و شوهرش راهي محضر مي شوند. در محضر، مينا با دختر جواني كه هم نام اوست آشنا مي شود كه نمي خواهد با مرد جواني به نام ناصر كه پدرش براي او انتخاب كرده ازدواج كند. دختر جوان در دستشويي محضر تصميم مي گيرد با تيغ خود را بكشد اما مينا سرمي رسد و از پلكان اضطراري ساختمان او را فراري مي دهد. از طرفي، ناصر و پدر دختر در حالي كه سينا را گروگان گرفته اند با اتومبيل به تعقيب آنها مي پردازند. مينا، از طريق تلفن همراهش با دوستش ميترا مهدوي كه وكيل است تماس مي گيرد و از او كمك مي خواهد و زماني كه مي خواهد به دفتر وكالت ميترا برود درمي يابد كه شوهرش همراه با ناصر و پدر دختر در دفتر ميترا هستند. بنابراين همراه با دختر جوان بار ديگر از چنگ آنها مي گريزد. ميترا تلفني به مينا مي گويد كه به خانه خاله او بروند. پس از مدتي او و سه تن ديگر از دوستان مينا به جمع آنها مي پيوندند؛ ضمن آنكه دختر جوان را تشويق مي كنند تا با استفاده از وكالت ميترا، به ماجراي ازدواج اجباري اش پايان دهد. ناصر كه همچنان سينا را در گروي خود دارد، به جستجو براي بازگرداندن همسر آينده اش ادامه مي دهد. پس از تعقيب و گريزهاي مكرر، سرانجام ناصر و همسر آينده اش درمي يابند كه يكديگر را دوست دارند. مينا و سينا نيز در كنار هم بودن را به جدايي ترجيح مي دهند، هرچند جر و بحث هايشان تمامي ندارد.

پر پرواز 1379

بابك خواننده و آهنگساز جوان تلاش مي كند تا با كمك نامزدش ستاره مجوز انتشار نخستين كاست موسيقي خود را بگيرد، اما با موانعي روبروست. درهمين حال به وسيله دوست ستاره با دختري بنام ياسمن آشنا مي شود كه پدرش صاحب يك مؤسسه توليد نوار كاست و CD موسيقي است. ياسمن پدرش را وادار مي كند تا هزينه ضبط و توليد كاست اول بابك را بر عهده بگيرد. او درجريان ضبط اين نوار به بابك دل مي بندد. با عدم صدور مجوز توزيع اين كاست از سوي شوراي موسيقي، ياسمن به بابك پيشنهاد مي كند كه به لوس آنجلس برود و كار موسيقي را درآنجا پي بگيرد. بابك به رغم مخالفت مادر و نامزدش به اين پيشنهاد تن درمي دهد، درحالي كه رابطه اش با ستاره به سردي گراييده است اما كوشش ستاره و پدرش سرانجام منجر به صدور مجوز و ماندن بابك در ايران مي شود.